دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

فرياد پشت بوم نقاشي





مام نامدار، نقاش دل‌افسرده‌اي كه سال‌ها در كردستان گوشه عزلت يافته است تا مگر به آرامش برسد يا بهتر بگوئيم در سرداب زيرزمين خانه‌اي ييلاقي گوش به آواز اپراي ضعيفه‌اي اجنبي سپرده است و كورمال كورمال كاردك بر بوم نقاشي مي‌كشد، ناگزير بر ايوان دل‌انگيز و خوش‌منظره اين خانه ييلاقي حاضر مي‌شود تا چرخش قلم‌موي او بر بوم نقاشي‌اش فريادي هرچند سكوت فام باشد.

اگر بپذيريم كه هر اثري هنري به ويژه فيلم بلند سينمايي، با نقطه عطف‌هاي خود ماندگار مي‌شود، يكي از زيباترين سكانس‌هاي فيلم «خاك آشنا» چنين روايتي را دارد.

مام نامدار كه از زيرزمين تاريك و بي‌پنجره‌اش كه همچون فضاي ذهن‌اش روزني بر دنياي بيرون ندارد و در امتداد قهر چندساله‌اش با همه وسايل ارتباطي مدرن، زبان در كام گرفته است و فقط با خدمتكار كُرد خود ـ خاتون خانم ـ عياق است، گالري‌هاي سطح پايتخت را با تابلوهاي خويش مزين مي‌كند و عجب طنز تلخي در اين تقابل است.




او مي‌گويد: «دل بستن از مريضي هم بدتره، چون دلبستن دواش دلشكستنه».

اما او كه پرهيز از دلبستگي‌ها مي‌كند بنابر قانوني كه انسان در جزيره تنهايي خود زندگي نمي‌كند، بي‌اختيار مأمن و پناهگاه دوست نويسنده‌اي مي‌شود كه در حال گريختن از مرز با دروپنجره‌هاي بسته خانه او مواجه مي‌شود. هرچند در اين پناهجويي نافرجام، لاجرعه‌اي از شراب دوستي نصيبش مي‌شود ولي او را سرمست نمي‌كند و سرانجام در تعقيب و گريز پليس و قاچاقچيان انسان، كشته مي‌شود.

اين روايت آخر رشته‌اي از داستان فيلم است كه به مقراض هم و غم مسئولان از طناب خط داستان، گسسته شده است.

اينكه چرا مام نامدار، نقاش تأثيرگذار بر جامعه شهري ـ چون آثارش هر سال توسط بانويي به نام خانم‌سالاري به تهران برده و فروخته مي‌شود. چنين صفتي را لايق او مي‌دانم ـ آن شب دروپنجره را مي‌بندد، ناگزير از قصه‌گويي مي‌شود.



حلقه مفقوده به قطر يك نسل

بابك حميديان در اين فيلم، نقش‌آفرين مؤثر جواني است كه ناخواسته مهمان ناخوانده دايي خود ـ مام نامدار ـ مي‌شود و هر دو در امتداد هم تا پايان فيلم متحول مي‌شوند. تحول نمادين مام نامدار را كه درآغاز شرح دادم ولي اين جوان حلقه بر ابرو، ناگزير است در اين روستاي دورافتاده منطقه كُردنشين چندصباحي با دايي خود سر كند.

اوج تحول جوان كه در امتداد فيلم حلقه از ابرو برمي‌دارد، صحنه‌اي است كه در كنار دايي خود بر روي پلكان خانه ييلاقي نشسته است و دايي درهم شكسته‌اش كه نتوانسته پناهگاه دوست نويسنده قديمي‌اش باشد را تسلي مي‌دهد. جوان مي‌گويد: «من همه درهارو بستم». اما دايي جواب روشن‌تري مي‌دهد: «نه من بودم كه چپيدم تو زيرزمين. دوست من ديشب در زد...»



هارموني تصاوير و موسيقي بي‌تأثير

هارموني تصاوير مناظر زيباي خانه ياغي در كردستان، دشت شقايق نعماني در لحظات جوشش عشق جوان به دختر كرد، سگي ولگرد در گندمزار، خرمن كوبي و زنان پاي مظهر قنات، همگي در كنار نماي دروني غار عليصدر، در كنار موسيقي بي‌تأثير بر روايت بصري تأثيرگذار فيلم، هماهنگي دلچسبي را آفريده است. اينكه موسيقي بي‌تأثير كارن همايونفر را چنين مي‌شود ناميد به خاطر شناخت آهنگساز از نوع ساخت موسيقي متن فيلم است.



دندان سياه، افكار سياه

در نخستين لحظات فيلم، تماشاگر با خدمتكار نقاش ـ خاتون خانم ـ مواجه مي‌شود كه به شدت دندان‌هاي سياهش توي ذوق مي‌زند. اما از آن جهت كه قانون سينما و بخشي از فيلم بر مدار دلبستگي است، با كلام شيرين و از روي سادگي خاتون خانم، رنگ سياه دندان‌هاي او آشنايي‌زدايي مي‌شود. اما خاتون خانم در ميانه فيلم مي‌پرسد: «ارباب، مي‌گن دولت وام مي‌ده. براي علاج دندان‌هاي من هم وام مي‌ده؟»

نقل به مضمون گفتار فيلم، رضا كيانيان چنين مي‌گويد: «بعيد مي‌دونم. چون هر آن كس كه دندان دهد نان دهد و بر اين اساس دولت بايد خيلي هزينه كند...»

و اما خاتون از مام نامدار مي‌خواهد كه با مأمور برق صحبت كند. گويا مأمور قرائت كنتور برق قصد دارد براي بهتر خواندن عدد كنتور، خانه زنبوراني را كه در كنتور جا خوش كرده‌اند، خراب كند.

در كوره راه، مام نامدار در حضور جوان از مأمور برق مي‌خواهد كه هزينه مصرف برق را شش ماه زودتر بگيرد. صرف‌نظر از اين طعنه كه سخت‌گيري اداره برق شهرستان دور افتاده را نشان مي‌دهد، مأمور جمله‌اي معمول را بر زبان مي‌آورد: «آقا اينها همش خرافه است. بچه خاتون خانم چه ربطي به كنتور و لانه زنبور دارد. من مأمورم و معذور.»

و چند صحنه بعد شاهد هستيم كه خاتون خانم كه در پي خرابي لانه زنبورها جان فرزندش در ‌آنطرف مرز را در خطر مي‌ديد، خبر مي‌دهد كه مأمور برق به خاطر حساسيت به نيش زنبور در گذشته است و چنين است كه مام نامدار شوخ‌طبعي تلخي مي‌كند كه: «مأمور معذور حالا شد مأمور مرحوم».

اما زشتي كاراكتر دندان سياه خاتون در كنار شخصيت خوش سيماي مأمور معذور بيش از پيش رنگ مي‌بازد، گرچه دل به خرافه‌اي خوش كرده است.



دختر كُرد آبي‌پوش

جوان از حقله شهريان به درآمده، در دو مواجهه، شايد هم در يك نگاه يك دل نه صد دل عاشق دختر كرد آبي‌پوش مي‌شود كه نظر كرده پسرعمومي خودش است.

مسير اين دختر تا مزرعه پدرش ثابت است و بار اول جوان بر مسير راه او دسته‌گل‌هاي ختمي را از كنار مزارع و از گوشه‌كنار گندمزار جمع مي‌كند كه دختر فقط آنها را گذرا نگاه مي‌كند.

جوان بلافاصه پس از رفتن دختر، خوشحال گويي در آسمان در پرواز است با بستگان دختر مواجه مي‌شود و از آسمان رويا به زمين واقعيت سقوط مي‌كند.

شايد نگفتن اينكه چه كساني او را كتك زده‌اند و شايدتهيه دسته گل‌هايي با تنوع بيشتر ـ بنابر آنچه در كلوزآپ ديده مي‌شود ـ و شايد هم پافشاري پسر، باعث مي‌شود كه دختر اين بار، به چيدمان دسته‌گل‌هاي صحرايي وفادار نظري از سر لطف بيندازد و دسته گلي را از روي زمين به آغوش بكشد.



چند دل آزردگي

«كتاب‌ها رو هم مياد دسته‌بندي بكنه و بفرسته تهرون»

اين جمله را خانم‌ سالاري درحال عزيمت به تهران به مام نامدار مي‌گويد و پرسش اينجاست كه آيا مگر كتاب‌ها در خانه ييلاقي چاپ و منتشر مي‌شود؟ نكته ديگر لهجه غريب و ناله تارك دنيايي رضا كيانيان است كه صدايش را از ته گلو مي‌آغازد و گويا داناي كل ازل تا ابد است كه البته با تحول آوردن بوم نقاشي از زير زمين بر بالكن خانه از هيبت قديمي بودن او كاسته مي‌شود.

كمي هم از سر انصاف اگر بنگريم، شعارهاي فيلم اگرچه بوي شعور مي‌دهد اما يخ آن در گرماگرم گفت‌وگوها و حوادث فيلم، نگرفته آب مي‌شود.



كردستان

«طبيعت كردستان، همه چيز در نهايته، هم عشقشون بيداد مي‌كنه و هم خشمشون» اين جمله يا حكم و ارزيابي استاد نقاش از سرزميني است كه براي آرامش به آنجا پا نهاده است. اين جمله كليدي جنس آرامش استاد نقاش را نشان مي‌دهد.

از نظر منطقي آرامش در بين افرادي كه عشق و خشم آنها در بالاترين درجه است، دست نيافتني است مگر اينكه مام نامدار براي پرهيز از دروغ شهرنشيني، بازگشتي به طبيعي به طبيعت پاك انساني را مغتنم دانسته است.



آشناي خاك

نام «خاك آشنا» كه در تيتراژ فيلم نقش مي‌بندد، توجه تماشاگر به اين نكته جلب مي‌شود كه آيا با همه دغدغه‌هاي ايراني كارگردان اين فيلم بايد خوانش سخت تركيب «خاك آشنا» به گونه‌اي باشد كه از اعراب و حركت‌هاي معمول استفاده شود. و اصولاً چرا نبايد تركيب دو واژه‌اي خاك آشنا را تركيب اضافي يا وصفي ندانيم؟!



يك نكته ديگر

در سكانسي، دوربين مسير چشمان جوان را در كارگاه نقاشي مام نامدار دنبال مي‌كند و به چشمان نقش چهره‌اي زني زيبا ـ شبنم، عشق گريزان استاد نقاش نفوذ مي‌كند و بر سقف رنگين غار عليصدر با آن رنگ‌بندي معروفش جولان مي‌دهد و بار ديگر از چشمان گود رفته اسكلتي طرح جديد مام نامدار بيرون مي‌آيد و چنين است كه سيروسلوك دوربين، چشمهاي شبنم، عشق رميده مام نامدار را به روزگار او مي‌دوزد. آيا پاي رمان «چشم‌هايش» اثر بزرگ علوي درميان است؟

هومن ظريف رضائيان

سادگي هاي جاويدان مولانا



اي آنك امام عشقي تكبير كن كه مستي

دو دست را برافشان بيزار شو ز هستي

دست افشاني و پاي‌كوبي در شعر شاعراني چون مولوي اگرچه مي‌تواند معناي ظاهر را فقط مقصود باشد اما بنابر تماميت شخصيت مولوي كه در عرصه فقه، فلسفه و معرفت، كرسي دانشوري را دارد، نمي‌تواند سهل‌الوصول باشد.

مولوي تكبير نماز را هنگامه‌اي مي‌داند كه بايد در اين زمان، بعد از شهادت بر يكتاپرستي، دست از هستي كشيد و دست افشاندن سرمستان شراب معرفت خداوندي را در كانون تركيب واژگان «دست افشاني» ادغام مي‌كند.

آنچه درپي مي‌آيد، نيم نگاهي به تكرار چند تركيب واژه دست افشاني و دست زنان است كه اوج آن در شعر – غزليات – مولانا در سرمستي و زلال دل معشوق در هنگامه ديدار عاشق، بيان مي‌كند.



چرايي كف‌زدن

«ميزان و ضرب در موسيقي، همچون شعر، كارايي ويژه خود دارند. حكمت ضرب و راز تسلط شگفت‌آور آن برجان شنونده در اين نكته نهفته است كه نفس آدمي چيزي مطلقاً معادل خويش در آن مي‌يابد. زمان به خودي خود، جرياني هموار و پيوسته و فارغ از اختلاف است. اين پيوستگي مجرد، همانند كليّت محض نفس آدمي است، يعني هيچگونه محتوايي ندارد. ولي طبيعت حقيقي نفس آدمي در اين كليت مجرد نيست. فقط هنگامي كه نفس، خويشتن را دوپاره كند و پاره‌اي از خويشتن را موضوع خود سازد و سپس اين نفاق را از ميان بردارد و به اصل خويش بازگردد، طبيعت حقيقي آن آشكار مي‌شود. حال گوئيم كه ضرب [موسيقي]، جريان پيوسته و بسيط زمان را به فواصل برابر بخش مي‌كند. ولي هرلحظه از زمان اگرچه بدين‌گونه از لحظه ديگر جدا و ممتاز است، همسان آن است زيرا از آن جدايي‌پذير نيست. هر لحظه‌اي، يك حال است. پس ضرب در پيوستگي محض زمان، اختلاف و جدايي مي‌اندازد، ولي اين اختلاف و جدايي دوباره در يكساني مطلق فواصل ناپديد مي‌شود.

نفس آدمي [انعكاسي از] خويشتن را در اين جريان مي‌يابد، زيرا مي‌بيند كه در آن نخست وحدتي محض وجود داشته كه خود را متكثر كرده و دوباره به يگانگي و يكساني با خويش بازگشته است. لذت ژرفي كه ضرب در موسيقي به ما مي‌بخشد از همين جا برمي‌خيزد.»1

اما اين صغرا، كبرا كردن‌هاي فيلسوفانه، گويا نياز نيست. كف‌زدن در همان اوان كودكي همراه كودك با ضربآهنگي كه او از محيط خود دريافت مي‌كند و همزمان با تپش قلبش، خود را نشان مي‌دهد.

ما را همه مست و كف زنان كن

و آن گاه نظاره كن، تماشا

اگر ميدان پژوهش‌هاي ميداني را به اهلش واگذاريم و روانشناسان و روانكاوان كودك را بيش از ديگران براي تجزيه و تحليل اين رويكرد عاطفي و غريزي صاحب نظر بدانيم مي‌توانيم اميدوار باشيم در كشور خود به خاطر طيف‌هاي گوناگون ديدگاه ها درباره موسيقي – كه شالوده و اساس آن بر نظم، وزن و ضرب استوار است – به آكادميك‌ترين تعريف‌هاي موسيقي برسيم. نظرها درباره ضربآهنگ و تظاهرات اجتماعي آن دست زدن يا كف زدن چنان متضاد است كه برخي مجبور هستند يا بودند به خاطر فضاي پولاريزه وقت، جانب‌ يكي از دو قطب را بگيرند و در ميان اين دو سر، طيفي پژوهشگر و پرسان وجود نداشته باشد.

در سه دهه اخير، منتقدان كف زدن و تشويق اين‌گونه حضار در آيين و مراسم‌هاي گوناگون، عرصه را چنان تنگ كرده بودند كه حضار نمي‌دانستند عملاً در برابر وجد دروني خود چه تظاهرات هنجارآميزي را جانشين كف زدن بكنند. البته چنين رويكرد ضابطه‌مندي حتي در آيين مسابقات قرآن سال گذشته نيز وجوه جالبي از خود نشان داد. استاد پيشكسوت و قاري بزرگ مصر شيخ ابو العينين شعيشع در برابر تواشيح گروه استاد آزرم، در حين صلوات معمول حضار، دست زد و چه غريبانه بود. حتي در ساليان دور نيز زماني كه شيخ طلبلاوي در قرائت مجلسي، سوره هود را جاودانه قرائت كرد، چنان حضار و مستمعان قرآن دوست مسجدالازهر مصر از خود بي خود شدند كه تشويق كلامي را ديگر ناقص دانستند و با كف زدن‌هاي نامنظم اين قاري مصري را تشويق كردند!

به‌هرحال آن منتقدان نزديك به يك دهه است كه شاهد هستند كه در مراسم منقبت‌خواني و مولودي‌خواني با شعرهاي مذهبي، حضار كف مي‌زنند و دستان خود را بالا مي‌گيرند و به شيوه‌اي كاملاً نوپديد، دست مي‌زنند. اگرچه در اكثر چنين مولودي‌خواني‌هايي ترانه‌هاي لوس‌آنجلسي اجرا مي‌شود و كف زدن هم بايسته و شايسته چنان اشعاري است كه سروصداي بزرگان دين را نيز از گوشه و كنار درآورده است.

به هر تقدير دست زدن، عملي است كه تشنگان آن از چاه غريزه و فطرت پاك انساني، سيرآب مي‌شوند و همان شادكامي‌هاي طفلان، دليل آشكار و بي‌پاسخي براي اقناع منتقدان است.

جان حيوان كه نديده است بجز كاه و عطن

شد ز تبديل خدا لايق گلزار فطن

دست دستان صبا نحلخه را شورانيد

تا بياموخت به طفلان چمن خلق حسن

اما «زشت» بودن يك عمل در فرهنگ آثار مولانا جايي ندارد. او ثابت كرده است كه حتي در بيان مضامين معنوي و سترگ مي‌توان از برخي واژگان و احوال كه براي عموم مردم «زشت» انگاشته مي‌شود، به بهترين وجه ممكن و بجا، استفاده كرد.

زشت كسي كو نشد مسخره يار خوب

دست نگر پا نگر دست بزن پا بكوب

و اما دوستي منتقد2 در اين باره معتقد است كه اگر مولانا هم‌اكنون زنده بود، آنچنانكه از جايگاه آوانگارد او در عصرش سراغ داريم مي‌توانست به خوبي از زبان تصوير با مدرن‌ترين شيوه‌هاي سينمايي بهره ببرد. اما به نظر مي‌رسد نظير او در جامعه كارگردان سينماي امروز افرادي يافت شوند. برناردو برتولوچي، ابوالفضل جليلي و داريوش مهرجويي به گونه‌اي، در عرض ساخت فيلم‌هاي محبوب خود، به نوعي سلوك روحي رسيده‌اند. در اين ميان آن كس كه بيشتر به بحث نزديك است، داريوش مهرجويي است. او با ساخت فيلم «هامون» و «پري»3 و اينك «كيمياي رومي»4 گام به گام به سرمستي در سينماي خود نزديك و نزديك‌تر مي‌شود.

مژده مژده همه عشاق بكوبيد دو دست

كانك از دست بشد دست زنان مي‌آيد

سكانس آخر فيلم «پري» رزمنده‌اي زخمي در دامنه كوهي را نشان مي‌دهد كه از اين كوه زنان روستايي، كوزه‌هاي گلي خويش را به زحمت بر روي سر خود حمل مي‌كنند.

فلسفه زيستن، سادگي است و در عين سادگي مي‌توان به مفاهيم به ظاهر پيچيده فلسفي، تنه متفكرانه زد. اينجاست كه اوج علاقه مهرجويي به سادگي و سهل‌بيني مسائل ديده مي‌شود. پري، دختري كه طريق عرفان‌هاي رنگارنگ شرق را درنورديده است، مجاب مي‌شود. «كوزه به سرا، كوزه به سرا» و اين گونه است كه دشوار زندگي و حمل كوزه مسئوليت اگرچه به ظاهر آسان است اما بيش از شهادت آني يك رزمنده، جلوه مي‌كند.

مژده مژده همه عشاق بكوبيد دو دست

كانك از دست بشد دست زنان مي‌آيد

به هر جهت شيوه سخن استاد صاحب منبري چون مولانا به گونه‌اي است كه والاترين دغدغه‌هاي عرفاني و علمي او به سادگي بيان شده است و آن حالت شعفناكي كه در ابتداي گفتار در خيل سادگي‌هاي كلام او گفته شد، بيانگر توجه مولانا به فطرت و ضمير بي‌آلايش انسان است. چگونه مي‌توان درباره انسان گفت و در مثنوي معنوي از رذايل و پستي‌هايي كه سد راه اعتلاي معنوي انسان است، چيزي نجست؟

زاهد كشوري بُدم، صاحب منبري بُدم

كرد قضا دل مرا عاشق و كف‌زنان تو

و جالب اينكه بنابر معناي تحت‌اللفظي «غزل» كه به معناي روايت معاشقه است، در مذمت خود كه از منبر موعظه، غزل‌سرا شده است مي‌گويد:

غزل‌سرا شدم از دست عشق و دست زنان

بسوخت عشق تو ناموس و شرم هرچم بود

به هر حال مولانا از دست افشاني و سرمستي خود چنين دفاع مي‌كند:

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

نه از اينم نه از آنم من از آن شهر كلانم

نه پي زمر و قمارم نه پي خمر و عقارم

نه خميرم نه خمارم نه چنينم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

نه ز خاكم نه ز آبم نه از اين اهل زمانم

خرد پوره آدم چه خبر دارد از اين دم

كه من از جمله عالم به دوصد پرده نهانم

مشنو اين سخن از من و نه زين خاطر روشن

كه از اين ظاهر و باطن نه پذيرم نه ستانم

رخ تو گر چه كه خوب است قفس جان تو چوب است

برم از من كه بسوزي كه زبانه‌ست زبانم

نه ز بويم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم

حذر از تير خدنگم كه خدايي است كمانم

نه مي خام ستانم نه ز كس وام ستانم

نه دم و دام ستانم هله اي بخت جوانم

چو گلستان جنانم طربستان جهانم

به روان همه مردان كه روان است روانم

شكرستان خيالت بر من گلشكر آرد

به گلستان حقايق گل صدبرگ فشانم

چو درآيم به گلستان گل افشان وصالت

ز سر پا بنشانم كه ز داغت به نشانم

عجب اي عشق چه جفتي چه غريبي چه شگفتي

چو دهانم بگرفتي به درون رفت بيانم

چو به تبريز رسد جان سوي شمس الحق و دينم

همه اسرار سخن را به نهايت برسانم

هومن ظريف



پي‌نوشت

1ـ فلسفه هگل اثر و.ت.سيتس. ترجمه دكتر حميد عنايت

2ـ مرتضي محمديان، منتقد سينما.

3ـ مهرجويي در بيان تصويري داستان پري، سرگذشت تشنگي يك دل مشتاق به دانستن و معرفت را نشان داده است. مي‌گويند اين فيلم براساس كتاب «فراني و زويي» اثر سالينجر ساخته شده است. اما فيلم پري پيش از اينكه اقتباس به نظر آيد، اثري بر پايه دل‌مشغولي‌هاي سير و سلوكانه كارگردانش ديده مي‌شود. «داوود آتش» نيز بر اين ادعاست و در مقاله خود با عنوان «مهرجويي سلينجر و اقتباس ادبي» مي‌گويد: مهرجويي كارگردان حرفه‌اي است كه بيشتر دغدغه فلسفي و اجتماعي دارد تا عشق به دنياي تصوير. او هرگز شخصيت خودش را در فيلم‌هايش پنهان نكرده است.

4ـ داريوش مهرجويي درصدد است فيلم سينمايي كيمياي رومي را براساس كتاب «كيميا خاتون» و به زبان انگليسي بسازد. كتاب كيميا خاتون نوشته سعيده قدس است و روايت آن سرگذشت مولانا و شمس تبريزي از ديد يك دختر پانزده ساله است. در همين حال پروژه 25 ميليون دلاري فيلم «آتش عشق» درباره مولانا در حال شكل گرفتن است. گويا يك شركت قطري به كارگردان اين فيلم كه هندي است و مظفرعلي نام دارد، ياري مالي خواهد رسانيد

codex12x

page21

سينماي ملي مدافع آرزوهاي ملت

«گذشته من و جانان به سينما ماند

خدا ستاره آن سينما نگهدارد»1

با حسابي سرانگشتي اگر به سينماي ايران از سر لطف نگاه خريدارانه‌اي بيندازيم، درخواهيم يافت، سينماي ايران اگرچه فراز و فرودهايي به سهم خويش دارد، در بحث ماندگاري، آبشخور سجع و شعر است.

هارموني كلام در سخن جاري در بين شخصيت‌هاي يك فيلم موفق ايراني، نشانگر و مستند اين مدعا است كه فضاي اجتماعي ـ فرهنگي ما سخت دلبسته كلام موزون است.

فيلم موفق ايراني در نگاه توده مردم، در كنار همه عناصر بايسته بصري، بايد ديالوگ‌هاي شيوا و سرضربي داشته باشد. اينكه مي‌گوييم سرضرب به خاطر وجه ديگر خصلت مردم ايران است كه هميشه حاضرجوابي را استقبال كرده‌اند. آن هم حاضرجوابي از نوع مشاعره كه در بالاترين حجره، هشتي ذهن زيباانديش اين مردم شعردوست قرار دارد.

مردمي كه در بحث‌هاي محاوره‌اي خود اگر بخواهند طرف مقابل را اقناع كنند، از موسيقي شعر و بحور عروضي ـ ناخودآگاه و خودآگاه ـ بهره مي‌برند و مُشك آن است كه خود بگويد (ببويد)، نه آنكه عطار بگويد!2 از بين صدها فيلم ايراني خاطره‌انگيز خود، دستكم چند فيلم را به ياد مي‌آوريد كه سجع كلام و شيوايي گفتار در آن بي‌تأثير بوده است و خودنمايي نكرده است.

«ناروني» سعيد ابراهيمي‌فر3، كارنامه فيلمسازي زنده‌ياد علي حاتمي‌ يا به قول اهالي سينما، سعدي سينماي ايران، بخش‌هاي ابتدايي و تأثيرگذار فيلم جاويدان ناصر تقوايي به نام «آرامش در حضور ديگران»4 كه اتفاقاً ميزبان زنده‌ياد منوچهر آتشي و استاد محمدعلي سپانلو، بود و از سر اتفاق محاورات سه نسل در سه طبقه فيلم «پستچي سه بار در نمي‌زند»5 و كمي هم خاك آشنا، همگي مي‌تواند مؤيد اين نگاه باشد.

چنين است كه اگرچه نماهاي فيلم «خانه دوست كجاست؟»6 شعري بصري مي‌آفريند، اما چون تماشاگران ايراني بيشتر از گوش خود براي ديدن فيلم بهره مي‌برند، كمتر رويكرد مردم‌پسند دارد تا فيلم‌هاي ديگر اين كارگردان نظير «10» و «طعم گيلاس» كه كاراكترهاي آن بيشتر مجبور به سخنوري هستند.

به هرحال به نظر مي‌آيد در همه آنچه به عنوان نظريه و فرضيه و بسته‌هاي پيشنهادي (با علم بر اينكه واژه بسته گرته برداري غلطي است)، درباره «سينماي ملي» شنيده‌ايم و خوانده‌ايم، نكته‌اي اساسي مغفول مانده است. سينماي ملي ايران اگر هزار و يك شاخصه فرهنگي داشته باشد، نقش و نگار سخن و سجع و شيوايي كلام بايد در سكانس‌هاي آن تعبيه شده باشد. نكته‌اي كه در پرفروش‌ترين فيلم مستند ايراني7 كه قرار است در اسكار امسال به نمايش درآيد، ديده مي‌شود. حتي در اين فيلم مستند، كلام كارگردان و استاد ارجمند نصرت كريمي به عنوان راويان قصه، بسيار شيوا، دل‌انگيز و گوش‌نواز است. و چنين است كه «زاون قوكاسيان» در چند جمله‌اي كه ما را مفتخر كرده است به سينماي علي حاتمي به عنوان شاخص سينماي ملي، ذهن را ارجاع مي‌دهد و بهزاد فراهاني كه خود در گويش و چينش واژگان در همه نقش‌هاي خود از فن بيان خوش بهره مي‌برند، شاخص سينماي ملي را عناصر فولكلوريك ايران مي‌داند.

اما در اين ميان عليرضا رئيسيان، رشد سواد بصري و تلطيف فرهنگ شنيداري را منوط بر برنامه‌ريزي و آزادي عمل سينما مي‌داند. پذيراي اين گفت‌وگوها به مناسبت روز سينما باشيد.



وارداتي بودن سينما، تفكري منسوخ

بهزاد فراهاني، هنرمند تئاتر، تلويزيون و سينما، در اين باره مي‌گويد: «اعتقادم بر اين است كه جهان در شرايطي نيست كه به اين منطق توجه كند كه فلان پديده آيا اكتسابي است يا انتخابي و براي جذب و دفع آن برنامه‌ريزي كند. طرح اين تفكر كه سينما هنري وارداتي است بوي مدارج كهن را مي‌دهد و قديمي است و منسوخ شده است. سينما يكصد سال به كشور ما آمده، جا خوش كرده و به تجربيات خوبي رسيده است و حتي به سرشاخه‌هاي نو جهاني نيز رخ نشان مي‌دهد و فخر مي‌فروشد.

هر پديده‌اي در كشوري وارد مي‌شود و سير حركتي آن باعث مي‌شود كه استحاله در فرهنگ حاكم صورت بگيرد و به شكل تازه‌اي برسد چنين بود كه روس‌ها با تفكر و انديشه خود فيلم‌هاي «رزمناو پوتمكين»8 «وقتي لك‌لك‌ها پرواز مي‌كنند»9 و «سرنوشت يك انسان»10 را ساختند. آيا مي‌توانيم سنيماي ملي داشته باشيم يا خير و آيا سينماي ايران مي‌تواند رنگ ملي بگيرد، پرسش‌هايي است نهادين.

هنر در واقع مرز نمي‌شناسد. اينكه ما در كشور خود واژه ملي را به آن مي‌چسبانيم بر اين منطق استوار است كه حركت اين هنر در كشور چه سمت وسويي دارد.

اگر سينماي كشور به سوي آرزوها و آمال تاريخي پيش مي‌رود، در واقع به سوي سينماي ملي گام برمي‌دارد و اگر نپردازد و در چرخه دولتي و از پيش ساخته شده قرار گيرد، غيرملي خواهد بود. وضع سينماي ما و در بخشي از هنر، شاهد حضور مطلق دولت هستيم. و اين حضور به گونه‌اي نيست كه همراه با تفكرات‌ عالي و شاخص‌هاي فلسفي باشد. بيشتر ضعف در بخش مديريتي سينما مشاهده مي‌شود كه افرادي سكان سينما را به دست دارند كه متاسفانه در زمينه سينما، از دور و بسيار دور دستي بر آتش سينما داشته‌اند!

اگر به چهار سال گذشته سينما نگاه كنيم و مديريت اين هنر را در ترازو بگذاريم به آن نگاهي مي‌رسيم كه رئيس جمهوري را واداشت به خاطر كاستي‌هاي سينما فرياد اعتراض بلند كند.

سينماي ملي بايد براساس خواست هاي عميق تاريخي و نه فردي باشد. سينما بايد دفاع بكند از آرزوهاي يك ملت و براساس مفاهيم محلي فيلم توليد كند.

بحث مخاطب هم روشن است. تلويزيون به راحتي مي‌تواند فيلم‌هاي روز سينماي جهان را نشان بدهد، اما سينما نمي‌تواند.

اما مخاطب فيلم خوب را پيدا كرده است و مي‌بيند و در اين ميان آنچه از بين مشكلات بدتر از همه است، اين است كه نظام حفظ آثار نداريم. قانوني نداريم كه از پخش غيرمجاز CDهاي فيلمي كه در حال اكران است، جلوگيري كند.

بايد راهي براي رهايي تئاتر و سينماي ملي پيدا كنيم و براي سينماي كلان خود، آرزوي سازمان‌هاي مستقل بدون دخالت دولت، البته با حفظ خط قرمزها داشته باشيم.

ولي آرزو داريم كه به صورت مصداقي از جريان تعاملات كسي مثل شهرام جزايري و اطرافيانش در سينما، فيلمي داشته باشيم. كما اينكه در ژاپن آكيرو كروساوا، فيلمي به نام «جنايتكاران خواب آرام دارند» و در آمريكا آلن.اچ.پاكولا «همه مردان رئيس جمهور» را مي‌سازد. و همينطور در كارهاي مايكل مور چنين روندي را سراغ داريم.



سعي كنيم ملي تر شود

و«زاون قوكاسيان»، منتقد پيشكسوت سينما مي‌گويد:

«سينما ملي است و بايد سعي كنيم تا ملي‌تر شود. اگر سينما نمي‌توانست ملي باشد، نمي‌توانست اينگونه دوام بياورد. سينما اگر چه هنر وارداتي است اما خود را ملبس به مؤلفه‌هاي ملي كرده است و توانسته بماند و پرقدرت راه خود را ادامه بدهد. مگر مي‌توان «حاج‌آقا آكتور سينما» كه در سال 1312 ساخته شد را غيرملي بدانيم. فيلمي كه تضادهاي اجتماعي و ركن خانواده را در خود حل مي‌كند. مگر غير از اين است سينماي بهرام بيضايي و علي حاتمي ملي است؟ اشتباه است كه فكر كنيم سينما مال برادران لومير است، آنها اين هنر را ساختند و هركس براي فرهنگ خود آن را ارائه مي‌دهد.

مخاطب سينما، فيلم خودرا خود انتخاب مي‌كند. ما براي اينكه به سينماي ملي قدرت بدهيم بايد سينماي خود را به سمت مخاطب سوق بدهيم.

ما در سال‌هاي اخير سعي نكرديم در اين زمينه كاري انجام بدهيم. متاسفانه مبتذل‌ترين سينما را انتخاب كرديم و ارائه داديم. بايد تسليت عرض كنم براي سينماي اخير ايران چون سالي نزديك به 60 فيلم اكران شد و شايد به زحمت، 5 درصد از آن را مي‌توان اسم فيلم رويش گذاشت. اما در دوره سيف‌الله داد چنين نبود. سينماي آن زمان مي‌رفت به سمت سينماي اجتماعي و متفكر و اين از نظر من ناكارآمدي شرايط امروز ومسئولان بود كه اميدوارم در چهار سال آينده، از گذشته درس آموخته باشيم. ما براي تبيين سينماي ملي شعار داديم و ديدگاه هاي آن توسط وزارت ارشاد چاپ و منتشر شد ولي گام كارآمدي را بر نداشتيم و شايد نتوانيم برداريم».



دچار سوء تغذيه هستيم

عليرضا رئيسيان نيز مي گويد: «درست است كه فرهنگ شنيداري ما بالنده‌تر است اما نمي‌توان گفت فرهنگ شفاهي قالب است. براي رسيدن به سواد بصري بايد آرام آرام اين اتفاق بيفتد. مطمئن باشيد فيلمي نظير «درباره الي» براي ايران ساخته نشده است ولي اين فيلم حتي بيش از فيلم‌هاي معلوم‌الحال، يعني بيش از يك و نيم ميليارد تومان فروش كرده است.

مهم برقراري جريان طبيعي سينما و مخاطب است كه معطوف به عملكرد مديران فرهنگي است. اين جريان اگر چه قطع شده است اگر بازگشايي شود رشد سينماي ارزشي را مشاهده خواهيم كرد كمااينكه در اواسط دهه شصت و اواخر دهه هفتاد چنين فضايي وجود نداشت. البته در اين سال‌هاي اخير برنامه به گونه‌‌اي ديگر طراحي شده بود و سوء مديريت اعمال شد بر اين انديشه كه مخاطبان يكسان‌سازي شود. كالاي سوپرتجارتي كه مشابه آثار تلويزيوني بود ولي مفاهيم جنسيتي و ديالوگ‌هاي آن بازتر بود مخاطب سينما را سوق داد به يكسان‌سازي شدن.

از سوي ديگر سينماي سوپردولتي هم رشد كرد و نه فقط مخاطب و نمايش بلكه تاثيرگذاري را هم مدنظر نداشت. سينماي ماموريتي بود. اين دو سر طيف سينماي چند سال اخير باعث شد كه سينماي تاثيرگذار اجتماعي و مفاهيم ارزشمند معنوي نابود شوند. مخاطبان تبديل شدند به مصرف‌كنندگان همان آثار با مضامين تلويزيوني.

اگر شيوه عملكرد به گونه‌اي بود كه آثاري نظير «سنتوري» هم ساخته مي‌شد، حضور مخاطبان سينما براي پيدا كردن جنس مطلوب خود، موسمي نمي‌شد و در كنار سينماي حاكم، برخي آثار نيز ساخته و نمايش داده مي‌شد.

گويا برنامه‌اي است براي نرسيدن كالا به مصرف كننده كه لطمه اصلي را فرهنگ كشور، شعور اجتماعي و سينماي معنوي مي‌خورد. وقتي ذائقه فرهنگي به سوي خاصي سوق داده شود، از نظر روانشناختي، مخاطب شرطي مي‌شود و فقط نسبت به آن عكس‌العمل نشان مي‌دهد.

اين مساله در ابتدا از تلويزيون آغاز شد، در صورتي كه بايد كالاي متكثر و متنوع براي مخاطب در نظر گرفت.

با چنين روشي مخاطب دچار سوءتغذيه مي‌شود. نمي‌تواند خوراك خود را انتخاب كند. و مي‌دانيم كه سوء تغذيه هميشه از كم‌خوري نيست بلكه ما از پرخوري سوءتغذيه گرفته‌ايم.

* هومن ظريف



پي‌نوشت‌:

1ـ شعري از استاد شهريار، راستي يادتان مي‌آيد سكانس‌هايي از سريالش كه با دوست مسلول خود به سينما مي‌رفت؟

2ـ بسياري از ديالوگ‌هاي فيلمفارسي‌هاي به ياد ماندني نظير «گنج قارون» به قلم ا. بامداد است و از سوي ديگر گوش منطق مردم پر از اشعاري است كه بنا بر استقبال مردم به صورت ضرب المثل رايج شده است. رجوع بفرمائيد امثال و حكم مرحوم دهخدا و فرهنگ كوچه ا. بامداد.

3ـ ساخته شده در سال 1367 بيشتر به فيلمي مي‌ماند كه زندگي سهراب سپهري را بازگو مي‌كند.

4ـ ساخته شده در 1351 و در سكانس ابتدايي فيلم كه به خاطر ايجاب تيره و تار است، بيشتر شاهد مغازله و مشاعره هستيد تا فيلم سينمايي.

5ـ آخرين ساخته حسن فتحي

6ـ اثر چشم نواز عباس كيارستمي

7ـ مستند «تهران انار ندارد» ساخته مسعود بخشي

8ـ اثر سرگئي آيزنشتاين ساخته 1925.

9ـ فيلمي باعنوان (The Cranes an Flying) ساخته ميخائل كلاتازوف به سال 1957.

10ـ به نام اصلي (One man\'s Destiny) ساخته سرگئي باندراچوك به سال 1959.

codex37x

page21

جلال مسافر پاسوخته




«هيچ كس نفهميد چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتي كه سه‌تار او با كاسه چوبي‌اش به زمين خورد و با يك صداي كوتاه وطنين‌دار شكست و سه پاره شد و سيم‌هايش، درهم پيچيده و لوله شده، به كناري پريد و او مات و متحير در كناري ايستاد و به جمعيت نگريست، پسرك عطرفروش كه حتم داشت وظيفه ديني خود را خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد. از ته دل شكري كرد و دوباره پشت بساط [عطرفروشي] خود رفت و سر و صورت خود را مرتب كرد و تسبيح به دست مشغول ذكر گفتن شد. تمام افكار او، هم چون سيم‌هاي سه‌تارش، درهم پيچيده و لوله شده در ته سرمايي كه باز به دلش راه مي‌يافت و كم‌كم به مغزش نيز سرايت مي‌كرد، يخ زده بود و در گوشه‌اي كز كرده افتاده بود. و پياله اميدش همچون كاسه اين ساز نو يافته سه پاره شده بود و پاره‌هاي آن انگار قلب او را چاك مي‌زد.»1

اين مرثيه‌اي است از تقابل دونگاه به جريان موسيقي در داستان كوتاه «سه تار» زنده ياد جلال آل‌احمد.

آدم نمي‌تواند با جلال آل احمد چه كند؟! تكليف مان با اين نويسنده معاصر كه گويا برخي اوقات از جهان معاصرش فاصله مي‌گرفت و بعضي اوقات چنان به واقعيات زندگي روزمره يورش مي‌برد، چيست؟ كاش پرژكتور عقل و انصاف ما آن قدر قطر داشت تا همه زواياي شخصيت او را بشناسيم. اما واقعاً شناخت يك انسان چه كمكي به ديگر انسان‌ها مي‌كند؟ آن هم مايي كه در شناخت خود اگر توفيق يابيم به قول مولا علي(ع)، تازه در مسير و راه شناخت خود قرار خواهيم گرفت. اما به غير از اين مساله خودشناسي و در باب ديگرشناسي، جلال را چگونه ارزيابي كنيم؟ از ترجمه‌هايش، مقالات، كتاب‌ها، سفرنامه‌ها، يا فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري و سياسي‌اش؟ «روزگاري بود و حزب توده بود و حرف و سخني داشت و انقلابي مي‌كرد و ضد استعمار حرف مي‌زد و موانع كارگران و دهقانان بود و چه شوري كه انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نمي‌دانستيم سرنخ دست كيست و جواني‌مان را مي‌فرسوديم و تجربه مي‌آموختيم. براي خود من « روزي شروع شد كه مامور انتظامات يكي از تظاهرات حزبي بوديم (سال 1323 يا 24) از در حزب خيابان فردوسي تا چهار راه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها كه به خلق نفروختم، اما اول شاه‌آباد، چشمم افتاد به كاميون‌هاي روسي پر از سرباز كه ناظر و حامي تظاهرات ما كنار خيابان صف كشيده بودند، يك مرتبه جا خوردم و چنان خجالت كشيدم كه تپيدم توي كوچه سيدهاشم و...»2

بله، همچنانكه او مي‌تپد از حزب توده به كوچه سيدهاشم، سرنوشتي در سير و سلوك هر انسان وجود دارد كه نمي‌تواند جبراً برآيند شخصيت ثابتي از او انتظار داشت. اصولاً فلسفه تعليم و تربيت و امر و نهي بر اختيار انسان در پرورش روحي است و چگونه مي‌توان شخصيتي چون جلال را، هرچند به ظاهر مرده، پاييد و از رصد كردن او به افق‌هاي تازه رسيد. البته اين دغدغه‌هاي ذهن كنجكاوي است كه نويسنده را فقط در هيات چند كتاب و شايد فيلم و CD نبيند و دلخوش به بايگاني آثار او نباشد.

او در كتاب «خسي در ميقات» كه سفرنامه حج اوست به تحول روحي اشاره مي‌كند: «ديدم كه كسي نيستم كه به ميعاد آمده باشد [بل] كه خسي به ميقات آمده است...»



كالبد شكافي ممتد

ذهن كنجكاو جلال، در پي سرمنشا و سرچشمه‌ها بود و غريب آنكه هم در هيات توده‌اي و هم در جرگه مبارزان اسلامي ديده شده است و همچنانكه با مقاله‌اي جاويدان بر زياده‌خواهي‌هاي اسرائيل تافته است، به آنجا نيز سفر كرده است.

چنين ملتهب در جستجوي حق و حقيقت بودن حتي در وصيتنامه او نيز رد پايي گذاشته است. جلال آل‌احمد در وصيتنامه خود آورده بود كه جسد او را در اختيار اولين سالن تشريح دانشجويان قرار دهند ولي از آنجا كه وصيت او مطابق شرع نبود، پيكر او در مسجد فيروزآبادي در كنار بيمارستان فيروزآبادي شهرري، به امانت گذاشته شد تا بعدها آرامگاهي به فراخور شخصيت او ساخته شود و اين كار هيچگاه صورت نگرفت. جلال، اگرچه در سير و سلوك خود، به آرامش رسيد اما تجربه‌هاي او مي‌تواند باز هم مورد بررسي نسل امروز و آينده قرار گيرد و از تكرار تلخ تجربه‌ها كه بي‌هزينه نيست، پرهيز كرد.



عطش دريافت

عطش دريافت و تشنگي شناخت باعث شد كه به موازات علم آكادميك از دانشگاه اجتماع نيز بي‌بهره نباشد و شايد خشونت پر رمز و راز كلام آثارش كه زلال اجتماع در آن روان است، بدين‌سبب باشد. «دارالفنون هم كلاس‌هاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر، اسم نوشتم. روزها كار، ساعت‌سازي، بعد سيم كشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب‌ها درس. با درآمد يك سال كار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاه گداري سيم‌كشي‌هاي متفرقه.»3



مخاطرات حركت

گويا كساني كه در حركت هستند، لاجرم به برخوردهاي شفاهي و گهگاه فيزيكي در حين حركت بايد عادت كنند و اگر هم عادت نمي‌كنند، بايد خود را براي مخاطرات حركت كه چيزي جز مواجهه با افراد نيست، آماده كنند، البته خطيرترين برخوردها در طي مسير با افراد ساكن است كه مي‌تواند براي هميشه و يا حداقل براي مدتي سرخوردگي ايجاد كند و گرنه برخورد با سالكي كه در حين سير و سلوك و در حال حركت است، حداكثر انحراف در حركت ايجاد مي‌كند كه چه بسا مايه مسرت و ديدار از زواياي پنهان و مسيرهاي ناآشنا خواهد بود و حقيقت‌جو مي‌داند كه: «به راه باديه بهتر از نشستن باطل»4

اما جلال در نامه‌اي چنين مي‌گويد: «...و آيا اجازه مي‌دهيد كه نويسندگان و شاعران را نيز در زمره كساني بدانيم كه در جست وجوي حقيقت‌اند؟ آخر يك نويسنده يا شاعر ـ گذشته از ارضايي كه از كار خود به دست مي‌آورد ـ با همان مسايل سرمدي سر و كار دارد. يعني مي‌خواهد از سكوي واقعيت ميراي تن خويش و عالم واقع، به عوالم برتر بجهد. به ظهور برسد. كه براي او نوعي عالم غيب است. يا همان به حقيقت. كه اگر هم نرسد غمي نيست. همين بس كه او در جست‌وجوي حقيقت است و واقعيت تنها راضي‌اش نمي‌كند.»



پاي سخن ابوالفضل جليلي

ابوالفضل جليلي اگرچه آخرين فيلم‌اش ـ حافظ ـ باز هم نظير ديگر آثارش در ايران اكران نشد و رهسپار اسلوني بود تا مراسم نمايش «حافظ» شركت داشته باشد، در گفت‌وگويي تلفني درباره جلال سخن گفت. پروژه‌اي كه به حكم دل در پي ساخت آن بود ولي بيش از دو دهه از تصميم او گذشت و حافظ، رند شيراز حداقل در سير كارنامه فيلمسازي ابوالفضل جليلي از سيد جلال آل‌احمد، سبقت گرفت.

ابوالفضل جليلي، نشان داده است كه اگرچه فيلم‌هايش اكران نمي‌شود ولي سير و سلوكش با آثارش ادامه مي‌يابد و دريچه دوربينش پيش از اينكه به محيط جهان باز شود بر اقيانوس جانش باز مي‌شود. و اما آنچه او گفت: سال‌ها پيش، يك بار در جرو بحثي دوستانه با عبدالله اسفندياري كه آن زمان يكي از مديران موسسه فرهنگي هنري عروج فيلم بود، ايشان با غضب به من گفتند: تو يك آنارشيست هستي!

من در جواب گفتم: من معني آنارشيست را نمي‌دانم. مي‌روم تحقيق مي‌كنم، اگر درست گفته بودي كه هيچ و اگر درست نبود برمي‌گردم و جواب تو را خواهم داد.

همان روزها به مناسبت اكران فيلم «رقص خاك» در پاريس براي من يك بزرگداشت گرفته بودند. در اين مراسم فيلم رقص خاك را براي هنرمنداني كه از كشورهاي جهان در فرانسه اقامت داشتند، نمايش مي‌دادند.

بعد از نمايش فيلم هم، بحث و گفت‌وگو درباره فيلم در نظر گرفته شده بود. البته شركت در اين مراسم نيازمند دعوت نامه بود كه پخش‌كننده فرانسوي فيلم از قبل براي مدعوين فرستاده بود.

10 دقيقه پيش از شروع مراسم، آقاي چاق و با‌مزه‌اي كه قيافه‌اش خيلي مظلوم بود، بدون اينكه من را بشناسد، گفت: خيلي دوست دارم در اين مراسم شركت كنم، فيلم را ببينم و بعد با كارگردان فيلم صحبت بكنم.



گفتم چرا شركت نمي‌كني؟

او به فرانسوي جواب داد كه امكان ندارد چون دعوت‌نامه ندارد. گفتم: من شما را دعوت مي‌كنم و او را به داخل سالن محل برگزاري مراسم بردم و در جاي خيلي خوبي نشاندم. خيلي خوشحال شد. از من سئوال كرد كه من كه هستم. گفتم: بنده خدا.

مراسم كه شروع شد، او تازه فهميد، من كارگردان فيلم هستم و در پايان مراسم، من را به يك فنجان قهوه، دعوت كرد.

در طول مدتي كه در كافه، قهوه مي‌نوشيديم با هم صحبت مي‌كرديم. اولين پرسشي كه پرسيد اين بود كه من پيرو چه مكتبي هستم.

گفتم: يك مسلمان ساده و معمولي.

بعد سئوال كرد كه چرا او را به مراسم بردم.

گفتم: وقتي تو را ديدم، احساس كردم انسان خيلي با ايماني هستي.

فكر كردم، خداوند تو را خيلي دوست دارد.

او خيلي قاطعانه گفت: تو اشتباه بزرگي كردي من اصلاً به دين و مذهب اعتقادي ندارم.

گفتم: اشكالي ندارد كه تو به چه معتقدي و به چه بي‌اعتقاد. او آرام شد و در آرامش گفت: من آنارشيست هستم. يك آنارشيست معتقد.

همين كه اين واژه را شنيدم، ياد عبدالله اسفندياري افتادم و جوابي كه بايد به او مي‌دادم.

به آن آقا گفتم: ببخشيد، مي‌توانيد براي من كمي از آنارشيسم، صحبت كنيد؟

او قبول كرد و در چند دقيقه، مكتب آنارشيسم را تشريح كرد.

وقتي از پاريس برگشتم، اسفندياري ديگر در عروج نبود و من او را نيافتم اما در يك يادداشت كه به يكي از روزنامه‌ها فرستادم، در جواب به او گفتم: تو درست مي‌گفتي، آقاي اسفندياري، من بدون آنكه خود بدانم، يك آنارشيست هستم، اما از آن عبور خواهم كرد.5

اولين كتاب داستاني ايراني را كه خواندم، «مدير مدرسه» بود و آخرين كتابي كه مطالعه كردم «خسي در ميقات» و قبل از هر چيز به شعري از اخوان ثالث كه در سوگ جلال سرود، رجوع مي‌كنم:

گرچه در بستر و در خانه خود رفت به خواب

شك ندارم كه يكي از شهدا بود جلال

من هربار به ياد جلال مي‌افتادم، اين شعر را براي خود زمزمه مي‌كنم. به عقيده من، جلال در جواني يك آنارشيست بود. جواني كه هربار براي دوستانم او را مثال مي‌زنم. مي‌گويم، جلال مثل مسافري بود سوار برقطار، قطاري كه از همه مرغزارهاي ماركسيستي، فاشيستي، كمونيستي، اومانيستي، ناسيوناليستي و بسياري از «ايست»ها و ايستگاه‌ها، گذر كرد.

نگاه كرد، خوب ديد و شناخت، ولي پياده نشد. تا سعي بين «صفا و مروه»، آنجا پا بر زمين گذاشت و در گرماي صحرايش دويد و دويد و دويد تا پاسوخته شد. مي‌گويند كه نياز رسيدن، رفتن است. و من براين عقيده هستم كه براي رسيدن به مرحله علم اليقين و عين اليقين، جلال مي‌بايست اين سفر آنارشيستي را انجام مي‌داد و باز معتقدم كه انسان هرگاه به اين مرحله از شناخت برسد به سوي معبود هجرت خواهد كرد و به همين دليل وقتي جمله آخر مقاله «غروب جلال» كه خانم دكتر سيمين دانشور، همسر جلال، سال‌ها پيش در سالروز هجرت او نوشت را خواندم، بعد از خواندن اين جمله كه؛ جلال پس از بازگشت از سفر حج در ايوان خانه‌اش در تجريش به خانم سيمين مي‌گويد: سيمين! بدجوري پا سوخته شدم، چشمانم به اشك نشست و احساس كردم، جلال گم شده‌اش را يافته است و بيست و چند سال پيش، زماني كه عاشقانه مي‌خواستم زندگي جلال را براي صدا و سيما بسازم، وقتي تلفني با خانم دانشور صحبت كردم و ايشان به من گفتند: آخه جوون، تو از جلال چه مي‌داني كه مي‌خواهي درباره‌اش فيلم بسازي؟ گفتم: من چيزهايي از آقا جلال مي‌دانم كه شايد شما هم ندانيد!

گفتم: مثلاً مي‌دانم كه وقتي به شما گفت، بدجوري پاسوخته شدم، فهميدم كه ديگر زمان رفتن اوست.

خانم دانشور به من اجازه داد، از زندگي شوهرش فيلم بسازم مرا به شمس ـ برادر جلال ـ معرفي كرد و وقتي شمس، اشتياق و عشق من را به جلال ديد و شنيد و لمس كرد، خصوصاً زماني كه به او گفتم: احساس مي‌كنم قطره‌اي از خون جلال، امروز در رگ‌هاي من جاري است با خود نويسي كه از جلال به يادگار داشت، پشت جلد كتاب سانسور شده «سنگي بر گوري» نوشته جلال، نوشت: تقديم به دوست تازه‌ام ابوالفضل جليلي و امضا كرد شمس.

آن وقت ديگر تلويزيون اجازه ساخت چنين فيلمي به من نداد تا دو سال پيش كه لطف كردند و از من خواستند كه ساخت اين فيلم را از سر بگيرم، منتهي جلالي را بسازم كه از اول سوار بر قطار سريع‌السير است، بدون هيچ مرغزاري!

* هومن ظريف



پي نويس ها:

1ـ بخش پاياني داستان كوتاه سه‌تار.

2ـ از سخنان جلال.

3ـ روايتي از جلال.

4ـ مصرعي از سعدي شيرازي.

5ـ جليلي در گفتن «اما از آن عبور خواهم كرد» ترديد داشت.

codex12x

شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹

سرزمين نازنينم

















گفت‌و‌گو با دكتر علي غضنفري شاعر سمفوني خليج‌فارس



هرچند دكتر علي غضنفري در مجموعه اشعارش ـ «كاروان عشق» ـ در هزارتوي اشعارش آورده است؛ «ننگين شد از ستم، دل تاريخ واي دريغ / ما پرسه بهر زندگي و نام مي‌زنيم»، اما سرايش شعر ماندگاري از او كه قامت آهنگين سرود خليج‌فارس را به تن كرده است، نام او را در گوشه‌اي از پيشاني سترگ هنر اين مرز و بوم، حك كرده است.سمفوني خليج‌فارس با آهنگسازي و رهبري اركستر ملي، هنرمند گرانقدر و ستاره درخشان هنر موسيقي، استاد فرهاد فخرالديني، مترنم شده است و سهم علي غضنفري در اين ميان، اسكلت بندي اثر، يعني شعر آميخته با شعور و شور ايراني است.سيد كاظم موسوي بجنوردي، رئيس مركز دائره المعارف بزرگ اسلامي، در اين باره گفته است: «جزاير درياي پارس و خاصه، سرزمين‌هاي شمالي آن، نه تنها از مهمترين خاستگاههاي فرهنگ و تمدن ايراني به شمار مي‌رود، بلكه كشف اسناد و شواهد متقن باستان شناختي در جنوب اين درياي بزرگ، عمق نفوذ سياسي و فرهنگي ايران را بر سراسر اين دريا نشان مي‌دهد.«سرزمينم، سرزمينم، سرزمين نازنينم، سبزي و شادابي‌ات را دوست دارم، روزهاي آبي‌ات، ابرهايت را، شب مهتابي‌ات را دوست دارم» علي غضنفري، شاعر، نويسنده و مترجم، وظيفه سرودن اين اثر ملي را برعهده داشته است و با او به گستاخي و صراحت صحبت كرديم كه آيا خلق چنين اثري، سفارش دل بوده است يا سرگذشت خشت‌هاي قالبي كاه‌گل، كه در آب روان تاريخ مسهل مي‌شوند.او فروتنانه و از سر بزرگواري، ضمن بازگويي تاريخچه پيدايش اثر، خبر از دو اجراي متفاوت ـ از لحاظ خوانندگي ـ داد و شان نزول شعر را شرح داده است. پذيراي اين گفت‌و‌گو باشيد.سمفوني خليج‌فارس چه‌گونه شكل گرفت تا بتواند فراگير باشد؟پيش از آن‌كه به نخستين پرسش شما پاسخ بدهم لازم مي‌دانم از همه دست‌اندركاران دائره‌المعارف بزرگ اسلامي ايران،‌به ويژه جناب آقاي سيدكاظم موسوي بجنوردي به خاطر پشتيباني از توليد اين كار سپاسگزاري كنم.من شعر بلند «ايران زمينم» را اوايل سال 1387 سروده بودم و يك‌بار هم آن را براي ايشان خواندم. فكر مي‌كنم حدود آبان ـ آذر 1387 بود كه ايشان اشاره كردند كه خوب بود و بجاست كه براي روز نهم ارديبهشت 1388 ـ روز خليج‌فارس ـ كه دائره‌المعارف در آن روز سمينار خليج‌فارس را برگزار خواهد كرد، سرودي هم درباره خليج‌فارس داشته باشيم.بنده به شعر «ايران زمينم» اشاره كردم و در نشستي مشترك با دوست عزيز، استاد فرهاد فخرالديني، سرود را بررسي كرديم و كار از همان لحظه آغاز شد و گويا از شاعران ديگر هم سروده‌هايي ارايه شده بودند.تكيه استاد فخرالديني و بنده سه نكته بسيار مهم بود:الف ـ سرودي ملي ساخته شود و تلاش براين باشد كه تنها قشر ويژه‌اي از جامعه آن را نپسندد، بلكه آحاد مردم آن را دوست داشته باشند.ب ـ آهنگ حالت مارش نداشته باشد و بيش‌تر دنياي عاشقانه و فضاي عشق و محبت به ايران را نمايش دهد.ج ـ چون در سرود «ايران زمينم» از اغراق‌گويي پرهيز شده است،‌آهنگ هم بايدملايمت شعر را واگو كند و هم اين كه در طول اجرا خليج فارس را تداعي نمايد.خاطرم هست که تنها براي گنجاندن تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي، حدود 10روز طول كشيد، تا در نهايت به شكلي درآمد كه امروز آن را مي‌شنويد.استاد فخرالديني در اوج عشق به خليج‌فارس و به ويژه اين سه جزيزه نظرشان را بيان مي‌كرد و اين احساس به من دست مي‌داد كه پنداري از عزيزترين‌هاي خويش سخن مي‌گويد.به هر تقدير، آهنگ تنظيم شد و سالار عقيلي هم آن را اجرا كردند و به جرأت بهترين نوازدگان در اين هم‌دلي مشاركت داشتند كه اگر بخواهم نام همه اين عزيزان را ببرم طولاني مي‌شود.روز نهم ارديبهشت امسال در حضور بسياري از مقام‌ها و ميهمانان دعوت شده از سوي دائرة‌المعارف اين سرود رونمايي شد و چون عقيلي در سفر بود، خواننده جوان و سرشار از استعداد، معتمدي،‌آن را اجرا كرد.اين جانب در مراسم رونمايي قطعه‌اي پيش‌كش كردم كه بد نيست چاپ شود، تا خوانندگان محترم چهار بخش اين قطعه را خود تجزيه و تحليل كنند، كه آخرين بخش آن نمايش اقتدار ملي در پيوند با خليج‌فارس است!درودي بَر رَسول و خاندانشبه آياتي كه آمد بَر زَبانَشدرودي گَرم از شيرازه‌ي جاننثارِ تُربتِ پاكِ شهيدانبه آنان كه وفا را آفريدندخدا را از بُلورِ عشق ديدندبه بي‌تابانِ نازِ مكتبِ حقكه نازيدند در تاب و تبِ حقدرودي سجده كرده پيشِ پيونددرودي در نمازِ عشق و لبخنددرودي چون نگاهِ شوخِ مَهتابدرودي از محبّت مَست و سيرابدرودي بر شما خوبان هَمي باددرودِ خالي از درد و غمي باددرودي با سبدهاي گُلِ عشقكه مَستانه بِخوانَد بُلبلّ عشقدرودي، مِهرباني‌ها در آغوشسراپا از شَرابِ عِشق مَدهوشدرودي از تَـبـارِ آشـنايــيكه از بُن بُگسَلَد بَندِ جداييدرودي از فرازِ دشتِ خورشيدبه تاريكي فرو پاشيده اميّددرودي از غَلافِ كينه‌ها دوردرودي بي غُل و زنجير و بي‌زوردرودي از بلندايِ دماوندبه آرَش بَر چَكادِ كوهِ الونددرودي بَر خليجِ زنده فارسبَر اين نيلي‌وَشِ پاينده پارسبِهين نامي كه با جانَم عَجين استجهان تا هست، نامِ آن همين استبه جز اين نام ديگر پوچ و نَنگ است«كُلوخ انداز را، پاداش سنگ است»جالب اينجاست كه برخي از مقام‌هاي بلندپايه حاضر در مراسم،‌ مصراع آخر، يعني «كلوخ انداز را پاداش سنگ است» را همراه با من زمزمه كردند.درباره فراگير بودن اين سرود همين بس كه اقشار گوناگون جامعه آن را پسنديده‌اند و بسياري حضوري يا تلفني به اين جانب گفتند كه پس از حدود پنجاه سال كه از اجراي «اي ايران» مي‌گذرد، ما شاهد سرودي هستيم كه اثري چون اي ايران بر دل ما مي‌گذارد.تعامل با آهنگ‌ساز براي ساخت و آفرينش اين اثر چگونه بوده است؟اساساً اگر تعامل درست و احترام‌آميزي پيش خالقان يك اثر موسيقايي وجود نداشته باشد، آن اثر دل‌نشين نمي‌شود و اين جانب نه تنها در اين مورد، بلكه در موارد ديگر نيز كه منتشر شده‌اند يا منتشر خواهند شد، همواره بر اين نكته تكيه دارم.بد نيست خاطره‌اي كوچك تعريف كنم. علي قمصري آهنگي تنظيم كرده بود و از من خواست كه ترانه‌اي براي آن بسرايم.گذشته از اين كه سرودن ترانه براي آهنگي كه تنظيم شده، بسيار دشوارتر است تا بالعكس، اين ترانه پس از چند ماه با نام «مِيِ عشق» ساخته شد كه فكر مي كنم اواخر شهريور با نام «آب، نان، آواز» منتشر شود كه سروده‌اي از استاد شفيعي كدكني است كه آهنگي نيز براي آن تنظيم شده است.روز ضبط، من در مشهد مقدس بودم و هواپيما هم حدود سه ساعت تأخير داشت. اين‌جانب و همايون شجريان كه مجري قطعه بوده، بارها بر سر واژه‌ها با يكديگر هماهنگي كرديم و الحق كه ترانه «مِيِ عشق» زيبا از كار درآمد. خّب اين تعامل بين شاعر، تنظيم‌كننده و مجري (خواننده) اهميتي اجتناب ناپذير دارد و اگر جز اين باشد يك اجراي ساده و معمولي است كه ممكن است به زودي نيز فراموش شود.شما به خوبي مي‌دانيد كه براي ساخت «اي ايران» چه تعاملي بين آهنگ‌ساز، تنظيم‌كننده وخواننده وجود داشته و من در نوجواني خود در منزل مرحوم استاد فاخته‌اي (قوامي) نيز شاهد زنده اين نكته بودم كه چگونه ايشان با شعرا و تنظيم‌كنندگان به اين تعامل اهتمام مي‌ورزيد.چكيده كلام اين‌كه، حتماً اين‌طور نيست كه همه آثاري‌كه باتعامل همه دست‌اندركاران پديد آمده‌اند، جاوداني مي‌شوند، ليك اگر اثري بخواهد ماندگار و جاوداني بشود، بايسته است با تعامل جمعي پديد آيد!باتوجه به قوميت‌هاي رنگارنگ و جغرافياي متنوع كشور چگونه اين مسايل در نگين خليج‌فارس «شعر شما» متمركز شد؟موضوع در نظر گرفتن قوميتي ويژه نبود و به تعبيري بهتر، همه قوميت‌ها تحت لواي «ايران زمينم» مطرح بوده‌اند.سرود، تمامي ايران را در پناه خداوند يكتا مي‌نگرد، سرزمين را بر سرير علم و دانش مي‌خواهد و در جهاني صلح‌آميز، از آباداني ايران مي‌گويد، سربلند، شادمان و برقرار، آباد و آزاد آرزويش دارد و به هركس كه آن را آباد و آزاد نخواهد هشدار مي‌دهد.سرود، تمامي ايران را بدون جنگ و ايران را بدون ننگ مي‌بيند و فراموش نمي‌كند كه عزيزان دور از ايران چگونه قلبشان براي سرزمينشان مي‌تپد و اشاره هم مي‌كند كه حتي:ريشه‌هاي خشكِ جنگل‌هاي دوري عزيزان وطن را هركس باشند آب خواهم داد.سرود، از ستم، از شكستن‌ها و از پريدن‌ها و فتادن‌ها بيزار است و به دنبال پيوند تمامي كسانيست كه به اين سرزمين و ايمان و اعتقاد مردمانش عشق مي‌ورزند و در نهايت تكيه وافر بر باوري دارد كه همه قوميت‌هاي ايران در پي آنند و آن اين‌كه:ـ خليج ما، خليج‌فارس است و نام آن جز اين نيست.تنب بزرگ و تنب كوچك و ابوموسي، تكّه‌اي از جان هر ايرانيست و لذا تربت پاك جبينِ‌مان!سرود تلاش دارد كه تمامي رنگ‌هاي قوم‌هاي ايران را در ارتباط با اقتدار ملّي، بزرگي و سربلندي اين سرزمين و مردمانش به ويژه در پيوند با خليج‌فارس فرا بخواند و آرزو كند كه در پناه خداي بزرگ اين‌ها انجام شوند.يك سرود ملّي قوم و طايفه‌اي ويژه را مورد خطاب قرار نمي‌دهد، زيرا عنوان كردن اين امر خود بيان نبود نگرش عام به موضوعي ويژه است.سرود ملّي اسم خاص نيست و ويژگي‌ قوم يا طايفه‌اي را نبايد مطرح كند و اجازه ندارد چنين كند، مگر اين كه اين سرود، سرود محلي باشد و انگيزه ويژه‌اي براي آن وجود داشته باشد.*اگر بخواهيم شما را متأثر از ديگر ترانه‌سرايان و موسيقي‌‌دانان ايران و جهان بدانيم، چگونه اين تأثير و تعامل را بيان مي‌كنيد؟من ترانه‌سرا نيستم. نه اين كار را قبول ندارم، ولي من نيستم.ببينيد شعر وقتي تاريخ مصرف نداشته باشد، هم به دل مي‌نشيند‌، هم در همه ادوار در زبان‌ها مي‌چرخد و هم اين كه تبديل به آواز يا ترانه نيز مي‌شود. نمونه‌هاي بسياري داريم، چه از شاعران عزيز معاصر و چه از شاعران كهن، ليك تفاوتي هست بين شاعري كه به موسيقي نيز آشناست (نه اين كه استاد است) و شاعري كه موسيقي را نمي‌شناسد. شاعري كه با موسيقي آشناست خيلي آسان‌تر و بهتر مي‌تواند با آهنگساز و تنظيم‌كننده و همچنين با مجري تعامل برقرار كند. اين هم‌آهنگي سه‌جانبه به كل قطعه وجهه زيبايي مي‌بخشدو در شنونده نيز همين اثر را مي‌گذارد.اين كه چه تأثيري ترانه‌سرايان و موسيقي دانان ايران و جهان بر من گذاشته‌اند، چيزي نيست كه بتوان آن را با سنجش‌هاي فيزيكي و كمّي بيان كرد و چون اين امر كيفي است و در درازمدت صورت مي‌گيرد تنها مي‌توانم بگويم كه در زمينه موسيقايي من خيلي به بتهوون و شوپن و موتسارت علاقه دارم و بديهي است كه به موسيقيدانان سرزمين خويش بيشتر كه اجازه مي‌خواهم نامي نبرم كه خداي ناكرده كسي فراموش نشود.البته بايد به اين نكته اشاره كنم كه موسيقيدانان جوان را خيلي دوست دارم. اما در بُعد ترانه‌سرايي، يا بهتر بگويم شعر موسيقي.ببينيد شعر خوب و دل‌نشين، يعني شعري كه تاريخ مصرف نداشته باشد، با فرهنگ شاعر پيوند خورده است اين كه مي‌گويم فرهنگ شاعر نه بدان معناست كه فرهنگ وي تنها فرهنگي است كه در موطن خويش با آن رشد كرده و فرا گرفته، بلكه غرض جهان‌بيني شاعر است نسبت به آن چه كه مي‌سرايد.براي نمونه بگويم: شاعري كه بيشتر به شيوه‌هاي «درباري» متوسل است و در قالب‌هاي تنگ به پديده‌هاي انساني ـ اجتماعي مي‌نگرد و نو‌آوري‌هاي علم و دانش را بر روي باورهاي سنّتي قبول ندارد، نمي‌تواند سراينده قطعه‌‌اي باشد كه جايي درست و مناسب در حيطه‌ موسيقي نيز پيدا كند . شعر اگر تنها براي جلب رضايت تني چند باشد و روز را ببيند و نه روزگار را، مي‌شود منبع درآمد و اگر روزي تني ديگر پيدا شود كه بيشتر مي‌خرند، شعر به آن سوي رومي‌آورد. ترانه هم جدا از اين نيست، يا هر شعري كه به ترانه تبديل شود.بگذاريد ساده‌تر بگويم، هر شاعري براي دل خويش نيز مي‌سرايد. اصلاً هم اشكال ندارد، اما اگر از صبح تا شب تنها براي دل خود شعر بگويد، پس جامعه و دل‌هاي مردمي كه در آن زندگي مي‌كنند چه مي‌شود؟ وقتي از دل‌هاي آنان و براي دل‌هاي آنان نيز سرودي، آن وقت دل‌نشين مي‌شوي، مردمي مي‌شوي و از شعرت ترانه يا آوازي پديد مي‌آيد كه سينه به سينه و دهان به دهان مي‌چرخند. نكته ديگري كه هم در بعد موسيقي و هم در بعد ترانه بايد بگويم، موقعيت و شرايط سياسي ـ اجتماعي ـ فرهنگي سرزميني است كه اين افراد در آن جاها زندگي مي‌كنند. ببينيد امروز شاعر سوييسي يا آلماني با شاعر ايراني و شاعر سوداني، خيلي از حيث بينش و برداشت،‌ تفاوت دارند. شاعر افغاني درد و اندوه و غمي را حس مي‌كند كه اينها را ديگر شاعر سوييسي ندارد. اين به آزادي و آبادي سرزمينش و استقلال كشور و مردم مي‌انديشد و آن به پديده محيط زيست كه چرا در سال سي‌هزار قورباغه در «بازل» و در شاهراه‌ها زير خودروها له شده‌اند! نگاه كنيد تفاوت‌ها را! اين كه اين شاعر به فكر حيات آن حيوان كوچك است، بد نيست، اشتباه نشود، خيلي هم خوبست، ليك اين نكته‌اي را كه شما مي‌پرسيد به خوبي و به روشني پاسخ مي‌دهد كه تعامل‌ها چگونه‌اند. تعاملي كه من داشته‌ام بيشتر با شعر آلماني بوده و هست و قطعاً فرهنگ و ادب آنجا بر من تأثير گذار بوده، چون تمامي دوره تحصيلاتم تا دكترا را در آلمان گذرانده‌ام، اما درد من چيز ديگر است، البته دردهاي مشترك نيز داريم، كه مسير و شدت احساس اين دردهاي مشترك را وجوه جهان‌بيني مشترك ما معين مي‌كند، گرچه نگرش‌هاي ما به معاني‌هاي فرهنگي ـ اجتماعي ـ سياسي متفاوت باشد. به هرحال اگر اين مشترك‌ها وجود داشته باشند، آن وقت تعامل دوطرفه صورت مي‌‌گيرد.حال كه فرصت هست بگذاريد به يك نكته مهم كه خيلي هم از آن سخن مي‌رود، اشاره كنيم و آن بررسي اصطلاح «فرهنگ مخرب غرب» است. فرهنگ غرب مخرب نيست، چون اگر قرار بود تخريب كند كه غرب آن اقتصاد و پيشرفت را نداشت. فرهنگ ما برخي از آداب و گونه‌هاي رفتاري غرب را باور و قبول ندارد، حال خواه از منظر مطلق ديني باشد، خواه از منظر مطلق ايراني. برخي از نكات اعتقادي كه در دين مبين اسلام هست، پيش از آن نيز در بين ايرانيان جزو آداب و عادت‌ها و دستورالعمل‌هاي اجتماعي ـ فرهنگي بوده مثلاً دروغ نگفتن،‌ به اعتقادات و دين ديگران احترام گذاشتن (منشور كوروش)، وفاداري به خانه و خانواده، بهتر است برخورد، در بعد فرهنگي با غرب حالت تعامل و گفتمان داشته باشد، تا حالت كوبيدن و خداي ناكرده اهانت به همه آنچه كه آنان به عنوان فرهنگي ملي خويش دارند. چه بسا از اين راه ما راحت‌تر بتوانيم روي فرهنگي غرب تأثير بگذاريم و بيش از پيش و بهتر از پيش و امروز نشان بدهيم كه براي ما تعامل و گفتمان چه اهميتي دارد. ما چون در برخي موارد در امر فرهنگ‌سازي به‌ويژه براي نسل جوان كوتاهي مي‌كنيم درنهايت كم مي‌آوريم و آن را به پاي فرهنگ غرب مي‌گذاريم.ببينيد چند بار شب شعر با شاعران خارجي در سال در ايران داريم و آن‌جاها چند شب شعر با خارجيان دارند؟مي‌خواهم بگويم كه اين تعامل‌ها كه شما مي‌گوييد فقط شخصي است و از سوي سازمان يا مؤسسه‌اي پشتيباني نمي‌شود. مگر همه افراد اين امكان را دارند؟ خير. چون اين گونه تعامل‌ها و تأثيرها از طريق تلفن و نمابر و اينترنت ميسر نيست. گفتمان و بررسي و نظريه‌پردازي حضوري لازم است، تا از اين ميان «سنتزها» پديد آيند و در اين ميان شفافيت درست و سالمي ايجاد شود كه چرا نگرش ما به برخي گونه‌هاي رفتاري و اصول اجتماعي آنان به گونه‌اي ديگر است.من بارها گفته‌ام و باز هم تكرار مي‌كنم: مانبايداز فرهنگ غرب بترسيم. كسي مي‌ترسد كه چيزي براي ارائه كردن نداشته باشد، در حالي كه ما خيلي چيزها براي ارائه كردن داريم، دستمان پر است. دست خالي نيستيم و اگر پيوسته به فرهنگ آنان با ديده تمسخر و منفي‌بافانه بنگريم و چنين هم بگوييم، اين توهم پيدا مي‌شود كه دستمان خالي است و از تعامل و روبه‌رويي و گفتمان ابا داريم. تمامي آنچه كه پيش‌تر عرض كردم، درباره موسيقي صدق مي‌كنند.*شرط ماندگاري اثر هنري كه مي‌خواهد جامه ملي بپوشد پيش‌تر بر اساس حضور خواننده، سراينده، هارموني اثر يا شرايط خلق اثري است. اگرچه همگي مؤثرند ولي از نظر شما چگونه مي‌توان اين عوامل را طبقه‌بندي كرد؟شما خود در پرسش خويش به اين نكته اساسي توجه داده‌ايد، كه همگي مؤثر هستند و من هم اين ديدگاه را درست مي‌دانم و هميشه هم گفته‌ام، منتها هنگامي كه سخن از «جامه ملي» است بايد خيلي عميق‌تر به آن پرداخت و تمايزي بين آن سه قائل شد. من اعتقاد دارم كه تأثير شعر (ترانه، سرود) بيشتر است، چرا؟ نخست خواهش دارم خوانندگان و به‌ويژه آنان كه كم يا بيش با موسيقي و ‌آواز سروكار دارند، احساسي به اين جمله‌هاي من برخورد نكنند و از كوره هم درنروند و انديشمندانه به تجزيه و تحليل بنشينند، چون بنده غرض ندارم و براي همه عزيزان احترام قائل بوده و هستم، ليك، موضوع كالبدشكافي اجتماعي است و بايد اين كار خردورزانه صورت گيرد.سرود «اي ايران» را بررسي كنيم، چه شماري از آنان كه اين سرود را از بر هستند، مي‌دانند كه شاعر و خواننده آن كدام عزيزان بوده‌اند؟ از سوي ديگر اين سرود را برخي موارد بدون موسيقي و در يك همخواني خوش‌نغمه نيز در جمع‌هاي دوستانه و خانوادگي مي‌توان شنيد.به نظر من همين يك دليل، خيلي راحت پاسخ شما را مي‌دهد. منتها براي اين كه سرودي «جامه ملي» بپوشد بايد تنظيم آن و اجراي آن هم به دل مردم بنشيند وگرنه اصلاً چنين جامه‌اي را تن نمي‌كند. روشنتر بگويم: براي اين كه سرودي «جامه ملي» بپوشد هر سه عامل در كنار هم قرار دارند و به اصطلاح مديريتي «نقش خطي» دارند كه ما در اصطلاح علمي مي‌گوييم حالت «هيرارشي» ندارند و «هترارشي» حاكم است، يعني اين كه يك اثر با هماهنگي، همدلي و مشترك‌انديشي پديد آمده است، يعني اين كه براي خلق اين اثر «مديريتي هوشمند» در كار بوده است.اين كه گفتم نقش شاعر بيشتر است، مربوط به دوره پس از خلق اثر است، چون اگر سرود آن جذابيت و شور و زيبايي و چيدمان دست واژه‌ها را نداشته باشد و انگشت روي احساس ملي نگذارد، خيلي زود فراموش مي‌شود و به قول شما «جامه ملي» بر تن نمي‌كند.همين سرود خليج فارس يا به تعبير برخي سمفوني خليج فارس را گوش كنيد. اين اثر همان‌طور كه گفتم فرازهايي از شعر بلند «ايران زمينم» است. در همين فرازهاي كوتاه برخورد عاشقانه با «سرزمين» را مي‌توانيد دريابيد. «سرزمين نازنينم»، «زنده باد اين جان جانان»، اين‌ها واژه‌هايي گرانبها هستند كه انسان‌ها به عزيزترين‌هاشان مي‌گويند و همين لطافت است كه سبب علاقه شنونده شده و سرود زمزمه مي‌شود، بدون اين كه ديگر نوازنده و خواننده‌اي وجود داشته باشند.* انتظار شما در روز 9 ارديبهشت روز نخستين اجراي اين سمفوني، از صدا وسيما به ويژه تلويزيون به عنوان رسانه ملي براي پخش مستقيم اين اثر كه به گواه حضور حاضران كشوري و مملكتي و هنرمندان و هنردوستان، فاخر بود، چگونه پاسخ داده شد؟اين انتظاري كه شما مي‌گوييد شخصي نيست. انتظار جامعه است، انتظار مردم است، انتظار همه است كه به يك سرودي كه اين چنين شور و علاقه در مردم ايجاد كرده و اقتدار ملي و اقتدار جمهوري اسلامي ايران را درباره خليج‌فارس و جزاير تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي عنوان مي‌كند، احترام گذاشته شود. اين احترام را ما در بزرگاني كه روز 9 ارديبهشت حضور داشتند و در همه ميهمانان ديديم و دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي هم در اقدامي شايسته و زيبا همراه با نامه‌اي لوح فشرده «سمفوني خليج‌فارس» را براي صدا و سيما و براي سفراي ايران در تمامي دنيا ارسال كرده است. حال چگونه است كه صدا و سيما آن را پخش نمي‌كند، من اطلاعي ندارم و بايد از خودشان پرسيد. شايد پاسخ قانع‌كننده‌اي دارند، كه من بعيد مي‌دانم و شايد هم سهل‌انگاري شده است. به نظر من شايسته بود براي ارج گذاشتن به اين حركت شايان تحسين دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي، يعني برگزاري گردهمآيي خليج‌فارس در روز خليج‌فارس، سيماي جمهوري اسلامي ايران نسبت به پخش زنده آن اقدام مي‌كرد، زيرا گذشته از رونمايي سرود، سخنر‌انان فرهيخته و دانشمند درباره خليج‌فارس و تاريخچه آن سخنراني‌هاي شيوايي ارائه كردند، كه بسيار ارزنده بود به گوش همه مردم ايران برسند. * افق موسيقي كشور را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟اين امر به چند موضوع بستگي دارد:نخست اينكه، موسيقي و موسيقيدانان (چه خواننده، چه تنظيم كننده و آهنگساز و چه سراينده) چه جايگاهي دارند و با آنان چگونه برخورد مي‌شود و چه امكاناتي در اختيار آنان گذاشته مي‌شود. امروز متأسفانه شاهد هستيم حتي به پيشكسوتان و بزرگان موسيقي ايراني تنها به خاطر اظهارنظرشان بي‌مهري‌هايي بس گران مي‌شود. ببينيد، به استاد شجريان، كه امروز بزرگ‌ترين سرمايه براي موسيقي ايران است، چه اتهاماتي روا مي‌دارند؟ كنسرت‌هاي ايشان لغو مي‌شود و آزار و اذيت‌هاي روحي هم كم نيستند. آن سخنان و اين حركت‌ها در نسل جوان تأثيري بسيار منفي مي‌گذارند. مگر موسيقيدان نمي‌تواند عقيده سياسي ـ اجتماعي خود را درباره موضوعي بيان كند؟من با برخي از جوانان اهل فن كه به واقع در خدمت موسيقي هستند و دست‌كمي از استادان هم ندارند صحبت مي‌كردم و آنان خيلي برآشفته بودند و در اين انديشه كه اينجا نمي‌شود كار كرد. اين به هيچ‌وجه شايسته نيست كه ما به جاي گفتمان، تهديد و اهانت را انتخاب كنيم.در ثاني، با نوآوري در ساز و در آهنگ‌سازي چگونه برخورد مي‌شود. اين امر بيشتر به خود هنرمندان عرصه موسيقي مربوط مي‌شود. برخي از اساس با اصل نوآوري مخالف هستند. به خاطر بياوريم كه چه برخوردهايي با استاد نيما شد و چه چيزها نوشتند و چگونه او را شماتت كردند و سپس خود پس از چندي به سرودن شعر نيمايي پرداختند. مگر مي‌شود انسان در يكي از زيباترين هنرها در كنار شعر، به نوآوري نپردازد. مگر موسيقي يك جريان ايستاست و نبايد پويايي داشته باشد؟ مگر قرار است ساز جديدي ساخته نشود؟ اهل هنر اگر برخوردي غيرعلمي با موسيقي داشته باشند و آن را از بالندگي منع كنند خيلي كار اشتباهي است. امروز ما شاهد هستيم كه به چه زيبايي و با چه قريحه‌اي خوش، موسيقي‌ها در يكديگر تلفيق نيز مي‌شوند.در اروپا سنتور نواخته مي‌شود. موسيقي ايراني كه پيش‌ترها به قلب يونان نفوذ كرده بود، دوباره در دنيا حيات مي‌يابد. در يونان چهارگاه دارند، با همين نام! سه گاه دارند، با همين نام. گوشه بوسليك و حسيني و امثالهم دارند با همين نام‌ها!ما بايد با پژوهش‌هاي گسترده و پشتيباني از اين پژوهش‌ها توسط بخش خصوصي و دولت، گستره موسيقي خويش را دوباره به جهان موسيقي نشان دهيم، نه اين كه با دست خود مانع پيشرفت آن شويم.استاداني كه به پژوهش در امر موسيقي مشغول هستند با چه فراز و نشيب‌هايي روبرويند و چگونه خون دل مي‌خورند و در گوشه و كنار و در ده‌كوره‌هاي ايران با تحمل رنج و مشقت فراوان بازهم دست از پژوهش خويش برنمي‌دارند و در شرايط مالي بسيار بدي نيز هستند و از روزي خود مي‌زنند، تا پژوهش‌هاشان تداوم داشته باشد.جامعه هنرمندان در برابر اين افراد مسئول است و وقت آن رسيده كه اين نكته را با جديت بيش‌تر و همصدا پيگيري كنند و به گوش مقام ها برسانند كه در بودجه سالانه، بخشي مناسب براي پژوهش موسيقي در نظر گرفته شود. سازمان صدا و سيما در اين مقوله مسئول است. اگر صدا و سيما به پخش موسيقي مي‌پردازد كه بسيار هم كاري است شايسته، پس مي‌تواند با آن بودجه هنگفتي كه دارد به تشويق و تقويت پژوهش موسيقي نيز بپردازد. اين نمي‌شود كه هيچ، بلكه با برخوردهاي شخصي و سليقه‌اي حتي به دلسردي و دلمردگي اهل هنر نيز مي‌پردازند.از سوي ديگر، ميدان دادن و تشويق نسل جوان و ايجاد برخي امكانات رفاهي براي آنان كه بتوانند با طيب خاطر به خلق آثار نوآوري شده بپردازند. غرض به هم زدن و آشفته كردن نيست، منظور اين نيست كه بگويم بايد اين دستگاه‌ها و پرده و گوشه‌ها را بريزيم دور و به جاي آن‌ها چيز ديگري بياوريم. اين خيلي بي‌معناست. غرض اينست كه گونه‌اي ديگر، همراه با سازهايي ديگر اين كار را بكنيم. تلفيق كنيم، نو بسازيم و نو بخوانيم. امروز شاهد هستيم كه جواناني مانند آقاي قمصري كار جديد ارائه مي‌كنند، از موسيقي اسپانيولي (فلامينكو) در كارهايشان بهره مي‌گيرند، تركيب سازها را بنا به جريان و سير شعر و آواز انتخاب مي‌كنند، روي واژه‌ها تكيه دارند كه سازها در حين نواختن، به ويژه در محل‌هاي حساس حالت واژه را حتماً بيان كنند كه اين گونه آثار، مخاطب خود را حتي در نسل جوان پيدا كرده است و بي‌نهايت با شور و شوق از اين نوانديشي‌ها استقبال مي‌كنند.حال بياييم و اين كارها را تقبيح كنيم كه چه؟ كه آقا تو كار بدي كردي كه در موسيقي ما نوآوري مي‌كني؟ كار زشتي است نوسازي و نوخواني و نوسرايي؟اينجانب با اين اوضاع و احوال، افق موسيقي ايران را در آينده درخشان نمي‌بينم و ممكن است روزي با كمال اندوه و شوربختي شاهد باشيم كه به موسيقي ايران در خارج از ايران بيشتر پرداخته شود!هومن ظريف

جمعه ۲۱ اوت ۲۰۰۹

گوله نمك بابا!


كاش يه گوله نخ بودم
تو دست يك دونه ندا
اونم با دست وچشاش
هي نگام مي كرد ،نگا
منم تاروپودمو
ارزوني چشاي سياش
جداجدا
كاش كه بزرگ نمي شد اون يكي يدونه بابا-ندا
آخ كه سوختم وقتي گفت سوختم وآمد ندا
اما گوله سربي تونخش بود به خدا
آخرش خورد همونجايي كه
مي فرستادم گوله نخ و مي گفتم بابا بيا
گوله سبز، گوله سرخ، گوله سرب.
ياد گوله برفاي كودكي بخير
توحياط دربرت مي گرفتند با جيغ وصدا
اما امروز-تو حيات- گوله خاك بازيچه تو كه اي ندا بيا بيا...
شعري از زبان پدرآن دختر

به بهانه چاپ كتاب عكس انتخاباتي با كت دكتر احمدي نژاد

شما را چه به سياست عمو پيله ور؟!

آقاي سرشار سلام
كتابي رابه قلم شما از نشر سوره مهر مشاهده كردم كه هرگز نشاني نه از سوره اي بر پيشاني داشت ونه بويي از مِهر،برتارك خود داشت.
احساس كردم در داستان پيله ور خود كه بيشتر به واسطه آن قلم به دست شده ايد،غرقه شده ايد وازميان آن همه كاراكتر مجاهد ونستوه كه در خيابان هاي آن روستا،بافريب در ستيز بودند ،كاراكتري رابراي آينده زندگي چند روزه عمر خويش برگزيده ايد،كه نبود اين چنين.
اما شما از خيل درختان بوستان ادب،ميوه گنديده پيوند ناميمون ژنتيكي ادب با سياست را در دامن خويش غلتانده ايدولاجرم خود پيله ور داستان گذشته خويش شده ايد.
گويا توقع داريد جوانان متعهد ايراني كه جانشان با مروت آغشته است ،تا خرخره به تنگناي دريچه هاي شهر آشوب رنگين دلتان فرو روند!
اي برادر صداپيشه ديروز،كه قصه ظهر جمعه را چه روزهاي آدينه اي ،باشكم سير وگوش هاي گشنه ،به عصر كشانديم ،كجاي مروت وغيرت است كه صداي آنكه «بهايي» اش مي خواني ،در هيچ جايي نمي شنويم وهرگز سراغ نداريم گفتگويي از او در مقام پاسخگويي از او كه البته با فيلم روزواقعه كه بار ها از تلويزيون پخش مي شود وخواهد شد ،پاسخ شما را داده است.
دريغ كه شما هرگزتا صدسال ديگر هم نمي توانيد در مدح جانفشاني سالار شهيدان ،چنين اثري حتي بر صفحه دل خود تقرير كنيد،كه گويا سخت شده وگرفتار باد هاي موسمي عرصه سياست است.
آقاي رضا رهگذر ،بيا رضايت ده وبگذر از وادي ادب ويا آقاي سرشار ،سياست را به اهلش واگذار،تا نه آن را از پنجره ذهن زيبايت آلوده بينيم ونه اين.
اي به قربان «اين» هاي كشده ات در برنامه هاي قصه ظهر جمعه چگونه در كتابت به متن «آن» سخنان دكتر مهاجراني در تريبون استيضاح ايراد وارد مي كنيد وحتي يك جمله ازآن استيضاح تاريخي –ازلحاظ اهميت ونه ارزشي –در سر وسينه وشكم متن كتاب خود،مقيد نمي سازيد؟
اي پيله ور انصافت كجاست؟چون نقالان اصيل اصل ماجرا را بازگو ،تا بدانيم كـُت بر تن كيست؟ُ