۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

گوله نمك بابا!


كاش يه گوله نخ بودم
تو دست يك دونه ندا
اونم با دست وچشاش
هي نگام مي كرد ،نگا
منم تاروپودمو
ارزوني چشاي سياش
جداجدا
كاش كه بزرگ نمي شد اون يكي يدونه بابا-ندا
آخ كه سوختم وقتي گفت سوختم وآمد ندا
اما گوله سربي تونخش بود به خدا
آخرش خورد همونجايي كه
مي فرستادم گوله نخ و مي گفتم بابا بيا
گوله سبز، گوله سرخ، گوله سرب.
ياد گوله برفاي كودكي بخير
توحياط دربرت مي گرفتند با جيغ وصدا
اما امروز-تو حيات- گوله خاك بازيچه تو كه اي ندا بيا بيا...
شعري از زبان پدرآن دختر

هیچ نظری موجود نیست: