
اي آنك امام عشقي تكبير كن كه مستي
دو دست را برافشان بيزار شو ز هستي
دست افشاني و پايكوبي در شعر شاعراني چون مولوي اگرچه ميتواند معناي ظاهر را فقط مقصود باشد اما بنابر تماميت شخصيت مولوي كه در عرصه فقه، فلسفه و معرفت، كرسي دانشوري را دارد، نميتواند سهلالوصول باشد.
مولوي تكبير نماز را هنگامهاي ميداند كه بايد در اين زمان، بعد از شهادت بر يكتاپرستي، دست از هستي كشيد و دست افشاندن سرمستان شراب معرفت خداوندي را در كانون تركيب واژگان «دست افشاني» ادغام ميكند.
آنچه درپي ميآيد، نيم نگاهي به تكرار چند تركيب واژه دست افشاني و دست زنان است كه اوج آن در شعر – غزليات – مولانا در سرمستي و زلال دل معشوق در هنگامه ديدار عاشق، بيان ميكند.
چرايي كفزدن
«ميزان و ضرب در موسيقي، همچون شعر، كارايي ويژه خود دارند. حكمت ضرب و راز تسلط شگفتآور آن برجان شنونده در اين نكته نهفته است كه نفس آدمي چيزي مطلقاً معادل خويش در آن مييابد. زمان به خودي خود، جرياني هموار و پيوسته و فارغ از اختلاف است. اين پيوستگي مجرد، همانند كليّت محض نفس آدمي است، يعني هيچگونه محتوايي ندارد. ولي طبيعت حقيقي نفس آدمي در اين كليت مجرد نيست. فقط هنگامي كه نفس، خويشتن را دوپاره كند و پارهاي از خويشتن را موضوع خود سازد و سپس اين نفاق را از ميان بردارد و به اصل خويش بازگردد، طبيعت حقيقي آن آشكار ميشود. حال گوئيم كه ضرب [موسيقي]، جريان پيوسته و بسيط زمان را به فواصل برابر بخش ميكند. ولي هرلحظه از زمان اگرچه بدينگونه از لحظه ديگر جدا و ممتاز است، همسان آن است زيرا از آن جداييپذير نيست. هر لحظهاي، يك حال است. پس ضرب در پيوستگي محض زمان، اختلاف و جدايي مياندازد، ولي اين اختلاف و جدايي دوباره در يكساني مطلق فواصل ناپديد ميشود.
نفس آدمي [انعكاسي از] خويشتن را در اين جريان مييابد، زيرا ميبيند كه در آن نخست وحدتي محض وجود داشته كه خود را متكثر كرده و دوباره به يگانگي و يكساني با خويش بازگشته است. لذت ژرفي كه ضرب در موسيقي به ما ميبخشد از همين جا برميخيزد.»1
اما اين صغرا، كبرا كردنهاي فيلسوفانه، گويا نياز نيست. كفزدن در همان اوان كودكي همراه كودك با ضربآهنگي كه او از محيط خود دريافت ميكند و همزمان با تپش قلبش، خود را نشان ميدهد.
ما را همه مست و كف زنان كن
و آن گاه نظاره كن، تماشا
اگر ميدان پژوهشهاي ميداني را به اهلش واگذاريم و روانشناسان و روانكاوان كودك را بيش از ديگران براي تجزيه و تحليل اين رويكرد عاطفي و غريزي صاحب نظر بدانيم ميتوانيم اميدوار باشيم در كشور خود به خاطر طيفهاي گوناگون ديدگاه ها درباره موسيقي – كه شالوده و اساس آن بر نظم، وزن و ضرب استوار است – به آكادميكترين تعريفهاي موسيقي برسيم. نظرها درباره ضربآهنگ و تظاهرات اجتماعي آن دست زدن يا كف زدن چنان متضاد است كه برخي مجبور هستند يا بودند به خاطر فضاي پولاريزه وقت، جانب يكي از دو قطب را بگيرند و در ميان اين دو سر، طيفي پژوهشگر و پرسان وجود نداشته باشد.
در سه دهه اخير، منتقدان كف زدن و تشويق اينگونه حضار در آيين و مراسمهاي گوناگون، عرصه را چنان تنگ كرده بودند كه حضار نميدانستند عملاً در برابر وجد دروني خود چه تظاهرات هنجارآميزي را جانشين كف زدن بكنند. البته چنين رويكرد ضابطهمندي حتي در آيين مسابقات قرآن سال گذشته نيز وجوه جالبي از خود نشان داد. استاد پيشكسوت و قاري بزرگ مصر شيخ ابو العينين شعيشع در برابر تواشيح گروه استاد آزرم، در حين صلوات معمول حضار، دست زد و چه غريبانه بود. حتي در ساليان دور نيز زماني كه شيخ طلبلاوي در قرائت مجلسي، سوره هود را جاودانه قرائت كرد، چنان حضار و مستمعان قرآن دوست مسجدالازهر مصر از خود بي خود شدند كه تشويق كلامي را ديگر ناقص دانستند و با كف زدنهاي نامنظم اين قاري مصري را تشويق كردند!
بههرحال آن منتقدان نزديك به يك دهه است كه شاهد هستند كه در مراسم منقبتخواني و مولوديخواني با شعرهاي مذهبي، حضار كف ميزنند و دستان خود را بالا ميگيرند و به شيوهاي كاملاً نوپديد، دست ميزنند. اگرچه در اكثر چنين مولوديخوانيهايي ترانههاي لوسآنجلسي اجرا ميشود و كف زدن هم بايسته و شايسته چنان اشعاري است كه سروصداي بزرگان دين را نيز از گوشه و كنار درآورده است.
به هر تقدير دست زدن، عملي است كه تشنگان آن از چاه غريزه و فطرت پاك انساني، سيرآب ميشوند و همان شادكاميهاي طفلان، دليل آشكار و بيپاسخي براي اقناع منتقدان است.
جان حيوان كه نديده است بجز كاه و عطن
شد ز تبديل خدا لايق گلزار فطن
دست دستان صبا نحلخه را شورانيد
تا بياموخت به طفلان چمن خلق حسن
اما «زشت» بودن يك عمل در فرهنگ آثار مولانا جايي ندارد. او ثابت كرده است كه حتي در بيان مضامين معنوي و سترگ ميتوان از برخي واژگان و احوال كه براي عموم مردم «زشت» انگاشته ميشود، به بهترين وجه ممكن و بجا، استفاده كرد.
زشت كسي كو نشد مسخره يار خوب
دست نگر پا نگر دست بزن پا بكوب
و اما دوستي منتقد2 در اين باره معتقد است كه اگر مولانا هماكنون زنده بود، آنچنانكه از جايگاه آوانگارد او در عصرش سراغ داريم ميتوانست به خوبي از زبان تصوير با مدرنترين شيوههاي سينمايي بهره ببرد. اما به نظر ميرسد نظير او در جامعه كارگردان سينماي امروز افرادي يافت شوند. برناردو برتولوچي، ابوالفضل جليلي و داريوش مهرجويي به گونهاي، در عرض ساخت فيلمهاي محبوب خود، به نوعي سلوك روحي رسيدهاند. در اين ميان آن كس كه بيشتر به بحث نزديك است، داريوش مهرجويي است. او با ساخت فيلم «هامون» و «پري»3 و اينك «كيمياي رومي»4 گام به گام به سرمستي در سينماي خود نزديك و نزديكتر ميشود.
مژده مژده همه عشاق بكوبيد دو دست
كانك از دست بشد دست زنان ميآيد
سكانس آخر فيلم «پري» رزمندهاي زخمي در دامنه كوهي را نشان ميدهد كه از اين كوه زنان روستايي، كوزههاي گلي خويش را به زحمت بر روي سر خود حمل ميكنند.
فلسفه زيستن، سادگي است و در عين سادگي ميتوان به مفاهيم به ظاهر پيچيده فلسفي، تنه متفكرانه زد. اينجاست كه اوج علاقه مهرجويي به سادگي و سهلبيني مسائل ديده ميشود. پري، دختري كه طريق عرفانهاي رنگارنگ شرق را درنورديده است، مجاب ميشود. «كوزه به سرا، كوزه به سرا» و اين گونه است كه دشوار زندگي و حمل كوزه مسئوليت اگرچه به ظاهر آسان است اما بيش از شهادت آني يك رزمنده، جلوه ميكند.
مژده مژده همه عشاق بكوبيد دو دست
كانك از دست بشد دست زنان ميآيد
به هر جهت شيوه سخن استاد صاحب منبري چون مولانا به گونهاي است كه والاترين دغدغههاي عرفاني و علمي او به سادگي بيان شده است و آن حالت شعفناكي كه در ابتداي گفتار در خيل سادگيهاي كلام او گفته شد، بيانگر توجه مولانا به فطرت و ضمير بيآلايش انسان است. چگونه ميتوان درباره انسان گفت و در مثنوي معنوي از رذايل و پستيهايي كه سد راه اعتلاي معنوي انسان است، چيزي نجست؟
زاهد كشوري بُدم، صاحب منبري بُدم
كرد قضا دل مرا عاشق و كفزنان تو
و جالب اينكه بنابر معناي تحتاللفظي «غزل» كه به معناي روايت معاشقه است، در مذمت خود كه از منبر موعظه، غزلسرا شده است ميگويد:
غزلسرا شدم از دست عشق و دست زنان
بسوخت عشق تو ناموس و شرم هرچم بود
به هر حال مولانا از دست افشاني و سرمستي خود چنين دفاع ميكند:
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اينم نه از آنم من از آن شهر كلانم
نه پي زمر و قمارم نه پي خمر و عقارم
نه خميرم نه خمارم نه چنينم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاكم نه ز آبم نه از اين اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از اين دم
كه من از جمله عالم به دوصد پرده نهانم
مشنو اين سخن از من و نه زين خاطر روشن
كه از اين ظاهر و باطن نه پذيرم نه ستانم
رخ تو گر چه كه خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من كه بسوزي كه زبانهست زبانم
نه ز بويم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تير خدنگم كه خدايي است كمانم
نه مي خام ستانم نه ز كس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله اي بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان كه روان است روانم
شكرستان خيالت بر من گلشكر آرد
به گلستان حقايق گل صدبرگ فشانم
چو درآيم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم كه ز داغت به نشانم
عجب اي عشق چه جفتي چه غريبي چه شگفتي
چو دهانم بگرفتي به درون رفت بيانم
چو به تبريز رسد جان سوي شمس الحق و دينم
همه اسرار سخن را به نهايت برسانم
هومن ظريف
پينوشت
1ـ فلسفه هگل اثر و.ت.سيتس. ترجمه دكتر حميد عنايت
2ـ مرتضي محمديان، منتقد سينما.
3ـ مهرجويي در بيان تصويري داستان پري، سرگذشت تشنگي يك دل مشتاق به دانستن و معرفت را نشان داده است. ميگويند اين فيلم براساس كتاب «فراني و زويي» اثر سالينجر ساخته شده است. اما فيلم پري پيش از اينكه اقتباس به نظر آيد، اثري بر پايه دلمشغوليهاي سير و سلوكانه كارگردانش ديده ميشود. «داوود آتش» نيز بر اين ادعاست و در مقاله خود با عنوان «مهرجويي سلينجر و اقتباس ادبي» ميگويد: مهرجويي كارگردان حرفهاي است كه بيشتر دغدغه فلسفي و اجتماعي دارد تا عشق به دنياي تصوير. او هرگز شخصيت خودش را در فيلمهايش پنهان نكرده است.
4ـ داريوش مهرجويي درصدد است فيلم سينمايي كيمياي رومي را براساس كتاب «كيميا خاتون» و به زبان انگليسي بسازد. كتاب كيميا خاتون نوشته سعيده قدس است و روايت آن سرگذشت مولانا و شمس تبريزي از ديد يك دختر پانزده ساله است. در همين حال پروژه 25 ميليون دلاري فيلم «آتش عشق» درباره مولانا در حال شكل گرفتن است. گويا يك شركت قطري به كارگردان اين فيلم كه هندي است و مظفرعلي نام دارد، ياري مالي خواهد رسانيد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر