۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

فرياد پشت بوم نقاشي

مام نامدار، نقاش دل‌افسرده‌اي كه سال‌ها در كردستان گوشه عزلت يافته است تا مگر به آرامش برسد يا بهتر بگوئيم در سرداب زيرزمين خانه‌اي ييلاقي گوش به آواز اپراي ضعيفه‌اي اجنبي سپرده است و كورمال كورمال كاردك بر بوم نقاشي مي‌كشد، ناگزير بر ايوان دل‌انگيز و خوش‌منظره اين خانه ييلاقي حاضر مي‌شود تا چرخش قلم‌موي او بر بوم نقاشي‌اش فريادي هرچند سكوت فام باشد.

اگر بپذيريم كه هر اثري هنري به ويژه فيلم بلند سينمايي، با نقطه عطف‌هاي خود ماندگار مي‌شود، يكي از زيباترين سكانس‌هاي فيلم «خاك آشنا» چنين روايتي را دارد.

مام نامدار كه از زيرزمين تاريك و بي‌پنجره‌اش كه همچون فضاي ذهن‌اش روزني بر دنياي بيرون ندارد و در امتداد قهر چندساله‌اش با همه وسايل ارتباطي مدرن، زبان در كام گرفته است و فقط با خدمتكار كُرد خود ـ خاتون خانم ـ عياق است، گالري‌هاي سطح پايتخت را با تابلوهاي خويش مزين مي‌كند و عجب طنز تلخي در اين تقابل است.

او مي‌گويد: «دل بستن از مريضي هم بدتره، چون دلبستن دواش دلشكستنه».

اما او كه پرهيز از دلبستگي‌ها مي‌كند بنابر قانوني كه انسان در جزيره تنهايي خود زندگي نمي‌كند، بي‌اختيار مأمن و پناهگاه دوست نويسنده‌اي مي‌شود كه در حال گريختن از مرز با دروپنجره‌هاي بسته خانه او مواجه مي‌شود. هرچند در اين پناهجويي نافرجام، لاجرعه‌اي از شراب دوستي نصيبش مي‌شود ولي او را سرمست نمي‌كند و سرانجام در تعقيب و گريز پليس و قاچاقچيان انسان، كشته مي‌شود.

اين روايت آخر رشته‌اي از داستان فيلم است كه به مقراض هم و غم مسئولان از طناب خط داستان، گسسته شده است.

اينكه چرا مام نامدار، نقاش تأثيرگذار بر جامعه شهري ـ چون آثارش هر سال توسط بانويي به نام خانم‌سالاري به تهران برده و فروخته مي‌شود. چنين صفتي را لايق او مي‌دانم ـ آن شب دروپنجره را مي‌بندد، ناگزير از قصه‌گويي مي‌شود.

حلقه مفقوده به قطر يك نسل

بابك حميديان در اين فيلم، نقش‌آفرين مؤثر جواني است كه ناخواسته مهمان ناخوانده دايي خود ـ مام نامدار ـ مي‌شود و هر دو در امتداد هم تا پايان فيلم متحول مي‌شوند. تحول نمادين مام نامدار را كه درآغاز شرح دادم ولي اين جوان حلقه بر ابرو، ناگزير است در اين روستاي دورافتاده منطقه كُردنشين چندصباحي با دايي خود سر كند.

اوج تحول جوان كه در امتداد فيلم حلقه از ابرو برمي‌دارد، صحنه‌اي است كه در كنار دايي خود بر روي پلكان خانه ييلاقي نشسته است و دايي درهم شكسته‌اش كه نتوانسته پناهگاه دوست نويسنده قديمي‌اش باشد را تسلي مي‌دهد. جوان مي‌گويد: «من همه درهارو بستم». اما دايي جواب روشن‌تري مي‌دهد: «نه من بودم كه چپيدم تو زيرزمين. دوست من ديشب در زد...»

هارموني تصاوير و موسيقي بي‌تأثير

هارموني تصاوير مناظر زيباي خانه ياغي در كردستان، دشت شقايق نعماني در لحظات جوشش عشق جوان به دختر كرد، سگي ولگرد در گندمزار، خرمن كوبي و زنان پاي مظهر قنات، همگي در كنار نماي دروني غار عليصدر، در كنار موسيقي بي‌تأثير بر روايت بصري تأثيرگذار فيلم، هماهنگي دلچسبي را آفريده است. اينكه موسيقي بي‌تأثير كارن همايونفر را چنين مي‌شود ناميد به خاطر شناخت آهنگساز از نوع ساخت موسيقي متن فيلم است.

دندان سياه، افكار سياه

در نخستين لحظات فيلم، تماشاگر با خدمتكار نقاش ـ خاتون خانم ـ مواجه مي‌شود كه به شدت دندان‌هاي سياهش توي ذوق مي‌زند. اما از آن جهت كه قانون سينما و بخشي از فيلم بر مدار دلبستگي است، با كلام شيرين و از روي سادگي خاتون خانم، رنگ سياه دندان‌هاي او آشنايي‌زدايي مي‌شود. اما خاتون خانم در ميانه فيلم مي‌پرسد: «ارباب، مي‌گن دولت وام مي‌ده. براي علاج دندان‌هاي من هم وام مي‌ده؟»

نقل به مضمون گفتار فيلم، رضا كيانيان چنين مي‌گويد: «بعيد مي‌دونم. چون هر آن كس كه دندان دهد نان دهد و بر اين اساس دولت بايد خيلي هزينه كند...»

و اما خاتون از مام نامدار مي‌خواهد كه با مأمور برق صحبت كند. گويا مأمور قرائت كنتور برق قصد دارد براي بهتر خواندن عدد كنتور، خانه زنبوراني را كه در كنتور جا خوش كرده‌اند، خراب كند.

در كوره راه، مام نامدار در حضور جوان از مأمور برق مي‌خواهد كه هزينه مصرف برق را شش ماه زودتر بگيرد. صرف‌نظر از اين طعنه كه سخت‌گيري اداره برق شهرستان دور افتاده را نشان مي‌دهد، مأمور جمله‌اي معمول را بر زبان مي‌آورد: «آقا اينها همش خرافه است. بچه خاتون خانم چه ربطي به كنتور و لانه زنبور دارد. من مأمورم و معذور.»

و چند صحنه بعد شاهد هستيم كه خاتون خانم كه در پي خرابي لانه زنبورها جان فرزندش در ‌آنطرف مرز را در خطر مي‌ديد، خبر مي‌دهد كه مأمور برق به خاطر حساسيت به نيش زنبور در گذشته است و چنين است كه مام نامدار شوخ‌طبعي تلخي مي‌كند كه: «مأمور معذور حالا شد مأمور مرحوم».

اما زشتي كاراكتر دندان سياه خاتون در كنار شخصيت خوش سيماي مأمور معذور بيش از پيش رنگ مي‌بازد، گرچه دل به خرافه‌اي خوش كرده است.

دختر كُرد آبي‌پوش

جوان از حقله شهريان به درآمده، در دو مواجهه، شايد هم در يك نگاه يك دل نه صد دل عاشق دختر كرد آبي‌پوش مي‌شود كه نظر كرده پسرعمومي خودش است.

مسير اين دختر تا مزرعه پدرش ثابت است و بار اول جوان بر مسير راه او دسته‌گل‌هاي ختمي را از كنار مزارع و از گوشه‌كنار گندمزار جمع مي‌كند كه دختر فقط آنها را گذرا نگاه مي‌كند.

جوان بلافاصه پس از رفتن دختر، خوشحال گويي در آسمان در پرواز است با بستگان دختر مواجه مي‌شود و از آسمان رويا به زمين واقعيت سقوط مي‌كند.

شايد نگفتن اينكه چه كساني او را كتك زده‌اند و شايدتهيه دسته گل‌هايي با تنوع بيشتر ـ بنابر آنچه در كلوزآپ ديده مي‌شود ـ و شايد هم پافشاري پسر، باعث مي‌شود كه دختر اين بار، به چيدمان دسته‌گل‌هاي صحرايي وفادار نظري از سر لطف بيندازد و دسته گلي را از روي زمين به آغوش بكشد.

چند دل آزردگي

«كتاب‌ها رو هم مياد دسته‌بندي بكنه و بفرسته تهرون»

اين جمله را خانم‌ سالاري درحال عزيمت به تهران به مام نامدار مي‌گويد و پرسش اينجاست كه آيا مگر كتاب‌ها در خانه ييلاقي چاپ و منتشر مي‌شود؟ نكته ديگر لهجه غريب و ناله تارك دنيايي رضا كيانيان است كه صدايش را از ته گلو مي‌آغازد و گويا داناي كل ازل تا ابد است كه البته با تحول آوردن بوم نقاشي از زير زمين بر بالكن خانه از هيبت قديمي بودن او كاسته مي‌شود.

كمي هم از سر انصاف اگر بنگريم، شعارهاي فيلم اگرچه بوي شعور مي‌دهد اما يخ آن در گرماگرم گفت‌وگوها و حوادث فيلم، نگرفته آب مي‌شود.

كردستان

«طبيعت كردستان، همه چيز در نهايته، هم عشقشون بيداد مي‌كنه و هم خشمشون» اين جمله يا حكم و ارزيابي استاد نقاش از سرزميني است كه براي آرامش به آنجا پا نهاده است. اين جمله كليدي جنس آرامش استاد نقاش را نشان مي‌دهد.

از نظر منطقي آرامش در بين افرادي كه عشق و خشم آنها در بالاترين درجه است، دست نيافتني است مگر اينكه مام نامدار براي پرهيز از دروغ شهرنشيني، بازگشتي به طبيعي به طبيعت پاك انساني را مغتنم دانسته است.

آشناي خاك

نام «خاك آشنا» كه در تيتراژ فيلم نقش مي‌بندد، توجه تماشاگر به اين نكته جلب مي‌شود كه آيا با همه دغدغه‌هاي ايراني كارگردان اين فيلم بايد خوانش سخت تركيب «خاك آشنا» به گونه‌اي باشد كه از اعراب و حركت‌هاي معمول استفاده شود. و اصولاً چرا نبايد تركيب دو واژه‌اي خاك آشنا را تركيب اضافي يا وصفي ندانيم؟!

يك نكته ديگر

در سكانسي، دوربين مسير چشمان جوان را در كارگاه نقاشي مام نامدار دنبال مي‌كند و به چشمان نقش چهره‌اي زني زيبا ـ شبنم، عشق گريزان استاد نقاش نفوذ مي‌كند و بر سقف رنگين غار عليصدر با آن رنگ‌بندي معروفش جولان مي‌دهد و بار ديگر از چشمان گود رفته اسكلتي طرح جديد مام نامدار بيرون مي‌آيد و چنين است كه سيروسلوك دوربين، چشمهاي شبنم، عشق رميده مام نامدار را به روزگار او مي‌دوزد. آيا پاي رمان «چشم‌هايش» اثر بزرگ علوي درميان است؟

هومن ظريف رضائيان

۱ نظر:

صالح سجادي گفت...

سلام جناب هومن ظريف
بنده صالح سجادي هستم خوشحالم كه وبلاگتون رو پيدا كردم گويا جنابعالي لطف فرموده ونقدي بركتاب تشنج كلمات بنده در يكي از شماره هاي روزنامه وزين اطلاعات نگاشته بوديد ضمن تشكر از لطف شما مي خواستم ببينم چگونه مي توانم به فايل آن مطلب دسترسي پيدا كنم اگر جايي در اينترنت موجود است ادرس بفرمائيد ودر غير اين صورت اگر متن را در وبلاگ تان منعكس كنيد يا به بنده ايميل بفرستيد بسيار ممنون خواهم شد
با تشكر مجدد اين ادرس ايميل من است
m_rezabehzad@yahoo.com
وآدرس وبلاگ بنده:
www.taburiss.blogfa.com