۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

سرزمين نازنينم


گفت‌و‌گو با دكتر علي غضنفري شاعر سمفوني خليج‌فارس

تنها شاعر ایرانی که به آلمانی می‌سراید
هرچند دكتر علي غضنفري در مجموعه اشعارش ـ «كاروان عشق» ـ در هزارتوي اشعارش آورده است؛ «ننگين شد از ستم، دل تاريخ واي دريغ / ما پرسه بهر زندگي و نام مي‌زنيم»، اما سرايش شعر ماندگاري از او كه قامت آهنگين سرود خليج‌فارس را به تن كرده است، نام او را در گوشه‌اي از پيشاني سترگ هنر اين مرز و بوم، حك كرده است.سمفوني خليج‌فارس با آهنگسازي و رهبري اركستر ملي، هنرمند گرانقدر و ستاره درخشان هنر موسيقي، استاد فرهاد فخرالديني، مترنم شده است و سهم علي غضنفري در اين ميان، اسكلت بندي اثر، يعني شعر آميخته با شعور و شور ايراني است.سيد كاظم موسوي بجنوردي، رئيس مركز دائره المعارف بزرگ اسلامي، در اين باره گفته است: «جزاير درياي پارس و خاصه، سرزمين‌هاي شمالي آن، نه تنها از مهمترين خاستگاههاي فرهنگ و تمدن ايراني به شمار مي‌رود، بلكه كشف اسناد و شواهد متقن باستان شناختي در جنوب اين درياي بزرگ، عمق نفوذ سياسي و فرهنگي ايران را بر سراسر اين دريا نشان مي‌دهد.«سرزمينم، سرزمينم، سرزمين نازنينم، سبزي و شادابي‌ات را دوست دارم، روزهاي آبي‌ات، ابرهايت را، شب مهتابي‌ات را دوست دارم» علي غضنفري، شاعر، نويسنده و مترجم، وظيفه سرودن اين اثر ملي را برعهده داشته است و با او به گستاخي و صراحت صحبت كرديم كه آيا خلق چنين اثري، سفارش دل بوده است يا سرگذشت خشت‌هاي قالبي كاه‌گل، كه در آب روان تاريخ مسهل مي‌شوند.او فروتنانه و از سر بزرگواري، ضمن بازگويي تاريخچه پيدايش اثر، خبر از دو اجراي متفاوت ـ از لحاظ خوانندگي ـ داد و شان نزول شعر را شرح داده است. پذيراي اين گفت‌و‌گو باشيد.

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

گوله نمك بابا!


كاش يه گوله نخ بودم
تو دست يك دونه ندا
اونم با دست وچشاش
هي نگام مي كرد ،نگا
منم تاروپودمو
ارزوني چشاي سياش
جداجدا
كاش كه بزرگ نمي شد اون يكي يدونه بابا-ندا
آخ كه سوختم وقتي گفت سوختم وآمد ندا
اما گوله سربي تونخش بود به خدا
آخرش خورد همونجايي كه
مي فرستادم گوله نخ و مي گفتم بابا بيا
گوله سبز، گوله سرخ، گوله سرب.
ياد گوله برفاي كودكي بخير
توحياط دربرت مي گرفتند با جيغ وصدا
اما امروز-تو حيات- گوله خاك بازيچه تو كه اي ندا بيا بيا...
شعري از زبان پدرآن دختر

به بهانه چاپ كتاب عكس انتخاباتي با كت دكتر احمدي نژاد

شما را چه به سياست عمو پيله ور؟!

آقاي سرشار سلام
كتابي رابه قلم شما از نشر سوره مهر مشاهده كردم كه هرگز نشاني نه از سوره اي بر پيشاني داشت ونه بويي از مِهر،برتارك خود داشت.
احساس كردم در داستان پيله ور خود كه بيشتر به واسطه آن قلم به دست شده ايد،غرقه شده ايد وازميان آن همه كاراكتر مجاهد ونستوه كه در خيابان هاي آن روستا،بافريب در ستيز بودند ،كاراكتري رابراي آينده زندگي چند روزه عمر خويش برگزيده ايد،كه نبود اين چنين.
اما شما از خيل درختان بوستان ادب،ميوه گنديده پيوند ناميمون ژنتيكي ادب با سياست را در دامن خويش غلتانده ايدولاجرم خود پيله ور داستان گذشته خويش شده ايد.
گويا توقع داريد جوانان متعهد ايراني كه جانشان با مروت آغشته است ،تا خرخره به تنگناي دريچه هاي شهر آشوب رنگين دلتان فرو روند!
اي برادر صداپيشه ديروز،كه قصه ظهر جمعه را چه روزهاي آدينه اي ،باشكم سير وگوش هاي گشنه ،به عصر كشانديم ،كجاي مروت وغيرت است كه صداي آنكه «بهايي» اش مي خواني ،در هيچ جايي نمي شنويم وهرگز سراغ نداريم گفتگويي از او در مقام پاسخگويي از او كه البته با فيلم روزواقعه كه بار ها از تلويزيون پخش مي شود وخواهد شد ،پاسخ شما را داده است.
دريغ كه شما هرگزتا صدسال ديگر هم نمي توانيد در مدح جانفشاني سالار شهيدان ،چنين اثري حتي بر صفحه دل خود تقرير كنيد،كه گويا سخت شده وگرفتار باد هاي موسمي عرصه سياست است.
آقاي رضا رهگذر ،بيا رضايت ده وبگذر از وادي ادب ويا آقاي سرشار ،سياست را به اهلش واگذار،تا نه آن را از پنجره ذهن زيبايت آلوده بينيم ونه اين.
اي به قربان «اين» هاي كشده ات در برنامه هاي قصه ظهر جمعه چگونه در كتابت به متن «آن» سخنان دكتر مهاجراني در تريبون استيضاح ايراد وارد مي كنيد وحتي يك جمله ازآن استيضاح تاريخي –ازلحاظ اهميت ونه ارزشي –در سر وسينه وشكم متن كتاب خود،مقيد نمي سازيد؟
اي پيله ور انصافت كجاست؟چون نقالان اصيل اصل ماجرا را بازگو ،تا بدانيم كـُت بر تن كيست؟ُ