مام نامدار، نقاش دلافسردهاي كه سالها در كردستان گوشه عزلت يافته است تا مگر به آرامش برسد يا بهتر بگوئيم در سرداب زيرزمين خانهاي ييلاقي گوش به آواز اپراي ضعيفهاي اجنبي سپرده است و كورمال كورمال كاردك بر بوم نقاشي ميكشد، ناگزير بر ايوان دلانگيز و خوشمنظره اين خانه ييلاقي حاضر ميشود تا چرخش قلمموي او بر بوم نقاشياش فريادي هرچند سكوت فام باشد.
اگر بپذيريم كه هر اثري هنري به ويژه فيلم بلند سينمايي، با نقطه عطفهاي خود ماندگار ميشود، يكي از زيباترين سكانسهاي فيلم «خاك آشنا» چنين روايتي را دارد.
مام نامدار كه از زيرزمين تاريك و بيپنجرهاش كه همچون فضاي ذهناش روزني بر دنياي بيرون ندارد و در امتداد قهر چندسالهاش با همه وسايل ارتباطي مدرن، زبان در كام گرفته است و فقط با خدمتكار كُرد خود ـ خاتون خانم ـ عياق است، گالريهاي سطح پايتخت را با تابلوهاي خويش مزين ميكند و عجب طنز تلخي در اين تقابل است.
او ميگويد: «دل بستن از مريضي هم بدتره، چون دلبستن دواش دلشكستنه».




