۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

فرياد پشت بوم نقاشي

مام نامدار، نقاش دل‌افسرده‌اي كه سال‌ها در كردستان گوشه عزلت يافته است تا مگر به آرامش برسد يا بهتر بگوئيم در سرداب زيرزمين خانه‌اي ييلاقي گوش به آواز اپراي ضعيفه‌اي اجنبي سپرده است و كورمال كورمال كاردك بر بوم نقاشي مي‌كشد، ناگزير بر ايوان دل‌انگيز و خوش‌منظره اين خانه ييلاقي حاضر مي‌شود تا چرخش قلم‌موي او بر بوم نقاشي‌اش فريادي هرچند سكوت فام باشد.

اگر بپذيريم كه هر اثري هنري به ويژه فيلم بلند سينمايي، با نقطه عطف‌هاي خود ماندگار مي‌شود، يكي از زيباترين سكانس‌هاي فيلم «خاك آشنا» چنين روايتي را دارد.

مام نامدار كه از زيرزمين تاريك و بي‌پنجره‌اش كه همچون فضاي ذهن‌اش روزني بر دنياي بيرون ندارد و در امتداد قهر چندساله‌اش با همه وسايل ارتباطي مدرن، زبان در كام گرفته است و فقط با خدمتكار كُرد خود ـ خاتون خانم ـ عياق است، گالري‌هاي سطح پايتخت را با تابلوهاي خويش مزين مي‌كند و عجب طنز تلخي در اين تقابل است.

او مي‌گويد: «دل بستن از مريضي هم بدتره، چون دلبستن دواش دلشكستنه».

سادگي هاي جاويدان مولانا

























اي آنك امام عشقي تكبير كن كه مستي

دو دست را برافشان بيزار شو ز هستي

دست افشاني و پاي‌كوبي در شعر شاعراني چون مولوي اگرچه مي‌تواند معناي ظاهر را فقط مقصود باشد اما بنابر تماميت شخصيت مولوي كه در عرصه فقه، فلسفه و معرفت، كرسي دانشوري را دارد، نمي‌تواند سهل‌الوصول باشد.

مولوي تكبير نماز را هنگامه‌اي مي‌داند كه بايد در اين زمان، بعد از شهادت بر يكتاپرستي، دست از هستي كشيد و دست افشاندن سرمستان شراب معرفت خداوندي را در كانون تركيب واژگان «دست افشاني» ادغام مي‌كند.

آنچه درپي مي‌آيد، نيم نگاهي به تكرار چند تركيب واژه دست افشاني و دست زنان است كه اوج آن در شعر – غزليات – مولانا در سرمستي و زلال دل معشوق در هنگامه ديدار عاشق، بيان مي‌كند.



چرايي كف‌زدن

«ميزان و ضرب در موسيقي، همچون شعر، كارايي ويژه خود دارند. حكمت ضرب و راز تسلط شگفت‌آور آن برجان شنونده در اين نكته نهفته است كه نفس آدمي چيزي مطلقاً معادل خويش در آن مي‌يابد. زمان به خودي خود، جرياني هموار و پيوسته و فارغ از اختلاف است. اين پيوستگي مجرد، همانند كليّت محض نفس آدمي است، يعني هيچگونه محتوايي ندارد. ولي طبيعت حقيقي نفس آدمي در اين كليت مجرد نيست. فقط هنگامي كه نفس، خويشتن را دوپاره كند و پاره‌اي از خويشتن را موضوع خود سازد و سپس اين نفاق را از ميان بردارد و به اصل خويش بازگردد، طبيعت حقيقي آن آشكار مي‌شود. حال گوئيم كه ضرب [موسيقي]، جريان پيوسته و بسيط زمان را به فواصل برابر بخش مي‌كند. ولي هرلحظه از زمان اگرچه بدين‌گونه از لحظه ديگر جدا و ممتاز است، همسان آن است زيرا از آن جدايي‌پذير نيست. هر لحظه‌اي، يك حال است. پس ضرب در پيوستگي محض زمان، اختلاف و جدايي مي‌اندازد، ولي اين اختلاف و جدايي دوباره در يكساني مطلق فواصل ناپديد مي‌شود.

سينماي ملي مدافع آرزوهاي ملت

سینما در ایران
«گذشته من و جانان به سينما ماند

خدا ستاره آن سينما نگهدارد»1

با حسابي سرانگشتي اگر به سينماي ايران از سر لطف نگاه خريدارانه‌اي بيندازيم، درخواهيم يافت، سينماي ايران اگرچه فراز و فرودهايي به سهم خويش دارد، در بحث ماندگاري، آبشخور سجع و شعر است.

هارموني كلام در سخن جاري در بين شخصيت‌هاي يك فيلم موفق ايراني، نشانگر و مستند اين مدعا است كه فضاي اجتماعي ـ فرهنگي ما سخت دلبسته كلام موزون است.

فيلم موفق ايراني در نگاه توده مردم، در كنار همه عناصر بايسته بصري، بايد ديالوگ‌هاي شيوا و سرضربي داشته باشد. اينكه مي‌گوييم سرضرب به خاطر وجه ديگر خصلت مردم ايران است كه هميشه حاضرجوابي را استقبال كرده‌اند. آن هم حاضرجوابي از نوع مشاعره كه در بالاترين حجره، هشتي ذهن زيباانديش اين مردم شعردوست قرار دارد.

مردمي كه در بحث‌هاي محاوره‌اي خود اگر بخواهند طرف مقابل را اقناع كنند، از موسيقي شعر و بحور عروضي ـ ناخودآگاه و خودآگاه ـ بهره مي‌برند و مُشك آن است كه خود بگويد (ببويد)، نه آنكه عطار بگويد!2 از بين صدها فيلم ايراني خاطره‌انگيز خود، دستكم چند فيلم را به ياد مي‌آوريد كه سجع كلام و شيوايي گفتار در آن بي‌تأثير بوده است و خودنمايي نكرده است.


جلال مسافر پاسوخته


ادیب سرکش
«هيچ كس نفهميد چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتي كه سه‌تار او با كاسه چوبي‌اش به زمين خورد و با يك صداي كوتاه وطنين‌دار شكست و سه پاره شد و سيم‌هايش، درهم پيچيده و لوله شده، به كناري پريد و او مات و متحير در كناري ايستاد و به جمعيت نگريست، پسرك عطرفروش كه حتم داشت وظيفه ديني خود را خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد. از ته دل شكري كرد و دوباره پشت بساط [عطرفروشي] خود رفت و سر و صورت خود را مرتب كرد و تسبيح به دست مشغول ذكر گفتن شد. تمام افكار او، هم چون سيم‌هاي سه‌تارش، درهم پيچيده و لوله شده در ته سرمايي كه باز به دلش راه مي‌يافت و كم‌كم به مغزش نيز سرايت مي‌كرد، يخ زده بود و در گوشه‌اي كز كرده افتاده بود. و پياله اميدش همچون كاسه اين ساز نو يافته سه پاره شده بود و پاره‌هاي آن انگار قلب او را چاك مي‌زد.»1

اين مرثيه‌اي است از تقابل دونگاه به جريان موسيقي در داستان كوتاه «سه تار» زنده ياد جلال آل‌احمد.