آنتوان پاولويچ چخوف، روز 17 ژانويه 1860 در «تاگانروگ» متولد شد. تاگانروگ، بندري است در اوكراين و اين تولد بهانهاي است براي اينكه نيم نگاهي به يكي از مجموعه آثار چخوف بياندازيم. جلد دهم مجموعه آثار چخوف كه در واقع جلد سوم نامههاي اين نويسنده است و به همت ناهيد كاشيچي توسط نشر توس به چاپ رسيده است. در اين كتاب نامههاي «آلكسي سرگه يويچ سوورين»، «ليديا آلكسيونا آويلووا»، «ايگناتي نيكلايوويچ پوتاپنگو»، «ميرهولد»، «چايكوفسكي»، «كوپرنيك» و «شاورووا» به چخوف و نامههاي چخوف به آنها، به چاپ رسيده است.تاكنون ترجمههاي متعددي به صورت گلچين از نامههاي چخوف به چاپ رسيده ، ولي اگرچه از خيل نامههاي چخوف، انتخاب بسيار سخت است، ناهيد كاشيچي در اين سه جلد، توانسته است نامههاي زيادتري را به فارسي برگرداند. اين مترجم قصد دارد دستنوشتههاي چخوف را نيز به فارسي ترجمه كند.
ويژگي نامههاي چخوف
چخوف به سووُرين: «ديگر وقت آن رسيده است تا آنهايي كه مينويسند، به خصوص نويسندگان متعهد، مانند سقراط و ولتر اعتراف كنند كه در اين جهان هيچ چيز قابل تجزيه و تحليل و بررسي نيست. مردم فكر ميكنند، همه چيز را ميدانند و از همه چيز آگاهند. هر چقدر جاهلتر باشند، خود را داناتر ميدانند.»
چخوف چنين است كه با نفي دانش خود، پا در عرصه كشف و شهود ميگذارد و جامعه آماري اين نويسنده،به علت آشنايي با علم پزشكي، درد و رنج روحاني و جسماني مردم پيرامونش است.
آثار چخوف همچنانكه در سطح مواج و گسترده است، ژرفاي غريبي دارد كه نامههاي او در كنار آثارش، بيش از پيش پرده از اسرار شخصيتش برميدارد.
اما نظر چخوف درباره يك نويسنده به عنوان هنرمند چيست؟
چخوف به سوورين:« اگر از ابتدا وجود پرسش و هدف را در خلق اثر نفي كنيم، آن وقت به آن معنا است كه نويسنده اثر خود را تحت تاثير عصيان روحي نوشته و چنين اثري فقط الهام و وحي است و در چنين حالتي، من او را يك ديوانه خواهم پنداشت.»
او در بازي مرغ و تخممرغ كدام زودتر بودند يا به عبارت رساتر در بازي هنر براي هنر يا هنر براي مردم، صراحتاً از هنر براي منظور، كه نظر او مردم است دفاع ميكند.
اما اين قضاوت بسيار ساده لوحانه است. يادمان نرود كه او نويسنده كتاب «اتاق شماره 6» است؛ كتابي كه با ترجمه كاظم انصاري در دهه چهل ترجمه شد و داستان آن، بستري شدن يك نويسنده و يك پزشك در تيمارستان مورد پژوهش آنها است.
يك پزشك و يك نويسنده، يعني دو چهره متفاوت و در عين حال مرتبط به يكديگر، آنتوان چخوف است و او، اين چنين از خود انتقام ميگيرد.
پزشك؛ آندره يفيميچ و نويسنده؛ ايوان دمتريچ، زنداني دربان خشن ديوانه خانه ميشوند. همان ديوانه خانهاي كه آنها بيتفاوت، ديوانگان آن ـ بخوانيد مردم ـ را بررسي ميكردند و نتايج خاص خود را نمونه برداري ميكردند.
اما چخوف در يك پاراگراف از اين داستان از زبان پزشك؛ «آندره يفيميچ»، در پشت ميلههاي زندان تيمارستان ميگويد: «لابد اين مردم هم كه اكنون در روشنايي ماه چون سايههاي سياه به نظر ميآيند، بايد روزها، ماهها و بلكه سالها همينطور شكنجه و آزار كشيده باشند. راستي چطور شد كه من در تمامي اين مدت بيست سال اين موضوع را درك نميكردم و يا نميخواستم آن را بفهمم؟ چون از آن اطلاع نداشته و مفهوم درد و رنج را درك نميكردهام پس گناهي ندارم.»
چخوف، اما به راحتي برمنطق هنر براي مردم صحنه نميگذارد و خط ديگري از نامهاش به سوورين (ناشر و صاحب امتياز روزنامه عصر جديد و بنيانگذار يكي از بزرگترين موسسات چاپ كتاب)، چنين است: «در مورد، انتظار داشتن رابطهاي آگاهانه از نويسنده نسبت به كارش، حق با شماست. ولي شما دو موضوع را با هم درآميختهايد: حل مساله و طرح مساله. فقط مورد دوم است كه نويسنده به آن متعهد است. در «آنا كارنينا» و در «آنهگين» هيچ مسالهاي حل نشده ولي اين آثار، شما را كاملا راضي ميكنند. زيرا مسائل مطرح شده در آنها واقعي و صحيح هستند. يك دادگاه موظف است مسالهاي را به طور صحيح مطرح كند. ولي حل آن توسط هيات منصفه و با سليقههاي مختلف انجام ميگيرد.»
و اما نامهاي از چخوف در دست است كه با مهرباني، با سوورين روزنامه نگار همدردي ميكند. چخوف، مشكل سوورين را نامههايي نميداند كه حكومت تزاري روسيه از او ضبط كرده است. در گام ديگر چخوف، براي دلگرمي سوورين، همه كشورهاي آسيايي را زير سؤال ميبرد! او ميگويد: «در كشورهاي آسيايي كه آزادي مطبوعات و آزادي بيان و عقيده وجود ندارد، هم دولت و هم 90 درصد اجتماع به روزنامهنگاران، به چشم دشمن مينگرند. زندگي در آن جا تحت فشار و بد است. در آنجا اميدي به زندگي بهتر وجود ندارد. مشغوليات آنها لجنمال كردن يكديگر و تشكيل دادگاههاي شرف و از اين قبيل كارهاست. آنها نويسندگان را مانند حيواناتي كه در قفس افتاده و دم يكديگر را گاز ميگيرند، در وضعي مضحك و تاسف بار قرار ميدهند. ميخواهد شما را به خاطر اينكه عقايد خود را آزادانه بيان كردهايد ـ هر چه كه ميخواهد باشد ـ محاكمه كند؟ اين امر خطرناك است. سوء قصد به آزادي بيان است. اين امر قدمي است در جهت اينكه چنان وضع فشاري پيش بيايد كه پس از محاكمه شما، هر روزنامهنگاري بر اين باور باشد كه دير يا زود چنين محاكمه عجيبي براي او نيز خواهد بود. مساله بر سر ناآراميهاي دانشجويي و يا بر سر نامههاي شما نيست. نامههاي شما ميتوانند بهانهاي براي بحثهاي تند،تظاهرات خصمانه و نامههاي توبيخآميز عليه شما باشند. ولي،به هيچ وجه دليلي براي محاكمه كشاندنشان نميشوند. براي اينكه درباره اصل موضوع صحبتي نشود و دليل اصلي جنجال را بپوشانند، با زيركي گناه ناآرامي و شورشها را بر گردن نامههاي شما ميافكنند و از آنها به عنوان مدرك جرم استفاده ميكنند.»
در نامههاي چخوف به ليديا آويلووا كه متهم به روابط عشقي است!، نكاتي جالب حاوي اندرزهايي براي داستاننويسي است.
«زنهايي كه چشماني پر اشك دارند به همان اندازه نيز مستبدند.» اگرچه اين در تعريف ضعف شخصيتپردازي داستاني از دختر جوان ليدياآويلوواست، اما به طرز رندانهاي ميتواند مخاطبش خود نويسنده جوان باشد!
خلاصه كلام، در نامههاي چخوف، حداقل آنچه تاكنون به فارسي نگاشته شده است، شخصيتي جداي از شخصيت ملموس او در داستانها و نمايشنامههاي چخوف،معرفي نميشود.
بخش بسياري از مكاتبات پوتانپگو با چخوف درباره رفع موارد سانسورخيز داستانها و نمايشنامههاي چخوف است.
اما در مجموعه اين نامهها،خطاب ميرهولد (بازيگر آثار چخوف) به او بسيار جالب و فروتنانه و البته نزديك به واقعيت است: «تقديم از طرف ميرهولد به خالق خود.»
درك درست مخاطبان چخوف در نامهها،درك توأم با حساسيت اين نويسنده از مخاطبان خود،نشانگر اين است كه اين نويسنده مشهور، آنچنان كه زندگي ميكند فكر ميكند و آنچه كه بر ذهن داشته است را با شجاعت و جسارت تمام روي كاغذ آورده است.
نامههاي اين نويسنده در روزگاري كه بزرگترين نامهنگاريها در حجم چند دهم كيلوبايت در قالب پيامك خلاصه ميشود، دنياي سراسر خاطره است كه از روزگار نه چندان دوري كه نامهها در غياب نويسندگان حضور بيشتري را القاء ميكرد تا پيامكها در دهكده جهاني پر از ماهوارههاي ارتباط جمعي!كوتاه سخن اينكه، با ناهيد كاشيچي مترجم اين كتاب از دوره سه جلدي نامههاي چخوف، گفتوگو كردهايم. پذيرا باشيد؛
* آيا نامههاي چخوف به همين سه جلد محدود ميشود ؟ يا تعداد آنها بيشتر است ؟
بايد بگويم كه خير. تعداد نامههاي چخوف بيش از 4500 نامه و بيش از ده هزار ياداشت است . اگر به مجموعه سي جلدي آثار و نامههاي چخوف چاپ فرهنگستان علوم اتحاد جماهير شوروي مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه 12 جلد از اين مجموعه به مكاتبات چخوف اختصاص دارد .
ترجمه دوره سه جلدي كه منتخبي از اين 12 جلد است ، هنوز تمام نشده ، گر چه ناشر اصرار دارد كه ترجمه به همين جا ختم شود ولي اين نامهها به قدري جالب و خواندني هستند كه من ترجمه را ادامه خواهم داد . افزوني نامههاي چخوف به اين سبب است كه او گرچه فردي اجتماعي و شوخ بود ، ولي درحضور ديگران بسيار متواضع ، فروتن و ساكت بود . او از اين كه نامه بنويسد و نامه دريافت كند ، لذت ميبرد . در سالهاي بيماري كه دور از دوستان و دور از مسكو دوست داشتنياش در «يالتا» بسر ميبرد، نامهها يگانه سرگرمي وپلي ميان او و دوستانش برا ي دستيابي به خبرها محسوب ميشد . او بارها از دوستانش گله ميكرد كه چرا او را از ياد برده و برايش نامه نمينويسند .
نامههاي چخوف همگي خواندني و پر بارند . جذابيت نامههاي چخوف تنها در نامهنگاري نيست . چخوف طي نامههايش به نويسندگان جوان ، افكار و تجربيات ادبياش را در اختيار آنان ميگذاشت. و انتقادهايش را با لحني دوستانه بيان ميكرد . نامههاي چخوف به عنوان ( درسهايي از چخوف در باب نويسندگي ) مورد توجه فراوان قرار گرفته است . او در نامهاي به نويسندهاي جوان ميگويد :« در كارها بايد جسور بود. اشتباه كردهايد؟ خطا داشتهايد؟ عيبي ندارد! بگذاريد خطاهايتان نيز از خودتان باشد.»
نامههاي چخوف به آلكساندر سوورين ناشر آثارش،كه موسس و سردبير بزرگترين روزنامه آن زمان (عصر جديد ) بود ، مانند ديگر نامههاي اين مجموعه خواندني و جالباند. با خواندن آنها با اوضاع سياسي و اجتماعي عصر چخوف مانند قضيه دريفوس ونقش اميل زولا در اين جريان و همچنين با تلاشها و مشكلات چخوف درطي مسافرتش به ساخالين با بسياري از نظرات او درباره ادبيات آشنا ميشويم .
كوتاه سخن اين كه بدون خواندن نامههاي چخوف نميتوان به شخصيت و روحيه چخوف آن طوركه او بود پي برد.
* آيا نامههاي چخوف تا به حال به گونهاي كامل چاپ شده است؟
خير. نامههايي كه تا به حال از چخوف به فارسي ترجمه شدهاند ، همگي از زبانهاي غير روسي ، بهصورت پراكنده، بسيار كوتاه ومختصرهستند. گاه از يك نامه فقط دويا سه خط ترجمه شده است و آن هم فقط به چند نفرازنزديكان مانند مادر، خواهر و يا ماكسيم گوركي اكتفا شده است . ترجمه حاضر با آن كه در مقايسه با تعداد نامههاي چخوف اندك است ولي ميتوان گفت كه پس از چاپ جلد چهارم كاملترين متن ترجمه نامهها ي چخوف در ايران خواهد بود. و اينكه، اين اثر چقدر به متن اصلي نزديك است.،بايد گفت كه اين ترجمه با متني كه در دست من است كاملا برابر است. كمال وفاداري را در ترجمه متن به عمل آوردهام، به هيچ وجه حتي جملهاي از آن حذف نشده است. البته بعضي از اين نامهها در دوره دوازده جلدي از سري مجموعه سي جلدي كه من به آن دسترسي نداشتهام ، مفصلتر هستند كه در متن به آن اشاره شده است.
* شتاب در چاپ جلد سوم
از طرف من هيچ شتابي نبوده و اگر در آن شتابي مشاهده ميشود ، بايد علت را از ناشر سؤال كرد . شايد ناشر براي اين كه بتواند كتاب را به نمايشگاه كتاب برساند كمي عجله بهخرج داده است .
دو جلد يادداشتهاي چخوف شامل ياداشتهاي روزانه، نقدها ، مقالههاي پراكنده و كوتاه ، قرارهاي ملاقات، نظراتش در مورد بعضي افراد است . اين كتاب بههيچوجه خاطرات او نيست .
* درباره چخوف
. . . چخوف اولين داستان نويس بزرگ خارجي است كه آثاراو درايران به صورت مجموعهاي ده جلدي توسط انتشارات توس چاپ و در آينده دو جلد ديگر نيز به آن اضافه خواهد شد.
اين روزها مصادف است با سالروز تولد چخوف 17 (29 ) ژانويه 1860ميلادي. او در تاگانروگ در ناحيه يكاترينسلا وسكايا (راستوفسكاياي كنوني) متولد شد .
چخوف جزو مشهورترين نويسندگان جهان است. چهار اثر از او جزو آثار كلاسيك جهان محسوب ميشوند . او در طول زندگي خلاقه ادبياش هم زمان به حرفه پزشكي خود نيز ميپرداخت . هميشه ميگفت: « حرفه پزشكي همسر قانوني و ادبيات معشوقه من است ».
چخوف در سالهاي اوليه فعاليت خود فقط براي امرار معاش مينوشت ، ولي همراه با رشد خلاقهاش سبك جديدي بهوجود آورد كه اين سبك در رشد و پيشرفت داستان كوتاهنويسي معاصر جهان تاثير فراوان گذاشت . ويژگي داستانهاي كوتاه او، ابتدا در دانش و معلومات وسيعاش و سپس در چگونگي پايان داستانهايش خلاصه ميشود. داستانهاي او هيچ گاه با نتيجه اخلاقي كه در ساختار داستانهاي كلاسيك آن زمان رايج بود تمام نميشد .
چخوف ، سال 1904 در بادن وايلر آلمان وقتي كه براي معالجه به يكي از آسايشگاههاي معروف آن جا رفته بود زندگي را بدرود گفت.
درباره چخوف زياد نوشتهاند . ولي بد نيست سري به كتاب ياداشتهاي او بزنيم و زندگي نامه او را به قلم خودش بخوانيم :
من آنتون پاولوويچ چخوف ، 17 ژانويه 1860 در تاگانروگ متولد شدم. ابتدا در مدرسه يوناني وابسته به كليسا تزار كنستانتين و سپس در دبيرستان تاگانروگ به تحصيل پرداختم. سال 1879 وارد دانشكده پزشكي دانشگاه مسكو شدم . آنوقتها آگاهي چنداني درباره اين رشته نداشتم و به درستي نميدانم، چرا دانشكده پزشكي را انتخاب كردهام . اما هيچگاه از اين انتخاب پشيمان نشدم .از همان سال اول در مجلات و روزنامههاي هفتگي شروع به چاپ داستانهايم كردم. در سال 1888 به دريافت جايزه پوشكين نايل آمدم. سال 1890 به ساخالين مسافرت كردم. هدف اصلي من از اين مسافرت اين بود كه ميخواستم كتابي در مورد تبعيدگاهها و مكانهايي كه محكومين به اعمال شاقه در آنجا محكوميتشان را ميگذرانند بنويسم .
تمامي آنچه در طي بيست سال فعاليت ادبي نوشتهام ( به جز گزارشهاي قضايي ، تفريظها ، نقدها ، مقالات فكاهي و انتقادي كه هر روزه در روزنامهها چاپ ميشد و اكنون جمعآوري و جستجوي آن ها مشكل است) شامل 300 فرم چاپي ميشود. من نمايشنامه هم نوشتهام .
هيچ شكي ندارم كه حرفه پزشكي من نقش موثري در فعاليتهاي ادبيام داشته است. اين حرفه سبب شد تا افق ديد من بازتر شده و در نتيجه رشد خلاقه ادبي من شكوفا شود. شايد به سبب آشنايي با رشته پزشكي موفق شدهام از بسياري از اشتباهات بپرهيزم . آشنايي با علوم طبيعي و روش هاي علمي هميشه مرا در حال هوشياري نگه داشتهاند . همواره سعي كردهام تا جايي كه ممكن است به اطلاعات علمي تكيه كنم. اگر اين كار برايم امكان نداشته، ترجيح دادهام چيزي ننويسم. گر چه يادآوري ميكنم كه شرايط يك اثر ادبي هميشه هم كاملا با عوامل و مطالب علمي مطابقت نميكنند . مثلا در روي صحنه تاتر نميتوان مرگ در نتيجه خوردن زهر را آن طوري كه در واقع اتفاق ميافتد نشان داد . ولي آنچه اتفاق ميافتد بايد از لحاظ علمي با اين رويداد مطابق باشد. بهطوري كه خواننده و يا تماشاچي آن را بهخوبي درك كرده و بداند كه با نويسندهاي آگاه سرو كار دارد .
اما در مورد فعاليتهاي پزشكيام بايد بگويم كه از زمان دانشجويي در بيمارستان واسكرسنايا (در نزديكي اورشليم نو ) زير نظر دكتر پ. آ . آرخانگلسكي مشغول كار شدم .سپس مدتي در بيمارستان زوني گورود، در مقام پزشك عمومي خدمت كردم و در سالهاي وبا ( 92-93 ) اداره تيمپزشكي مليخوفسكي در ناحيه سرپوخوف را بهعهده داشتم . ( از كتاب يادداشت هاي روزانه چخوف).

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر