<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566</id><updated>2012-02-10T15:17:16.405-08:00</updated><category term='سینمای ایران'/><category term='گفتگو'/><category term='یاداشت‌هایی از سر دل‌تنگی'/><category term='نقد فیلم ایرانی'/><category term='یاداشت'/><category term='موسیقی فیلم'/><title type='text'>zarif</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>34</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-5105659804340222065</id><published>2010-06-20T02:00:00.001-07:00</published><updated>2010-06-20T02:00:44.256-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت‌هایی از سر دل‌تنگی'/><title type='text'>سوغاتي آقاي شرف الدين از جشنواره فيلم كن!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مديرعامل انجمن سينماي دفاع مقدس خبرداد با انتقاد از رويكرد ضدديني و سياسي مسئولان جشنواره كن، گفت: ما به جشنواره‌هايي چون كن ديگر فكر نمي‌‌كنيم اما با راهكارهاي نو براي حضور جهاني فيلم‌هاي دفاع مقدس تلاش مي‌كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي در گفت‌وگوي تازه خود با پايگاه خبري هيئت اسلامي هنرمندان، با اشاره به فيلم «رونوشت برابراصل» كارعباس كيارستمي ادامه داد: در اين فيلم كه هيچ ربطي به فرهنگ و سينماي ملي ايران ندارد و در مورد فرهنگ كشور ديگري است، در آخرين پلان آن شاهد پيرمردي هستيم كه در كنار كليسايي در حال قضاي حاجت است و اين درحالي است كه صداي ناقوس كليسا نيز شنيده مي‌شود كه تفسير مربوط به خود را دارد و شايد همين پلان سبب پذيرفتن اين فيلم در كن شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برسخنان ايشان چند نكته وارد است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-همگان در ايران مي دانند كه جشنواره هاي فيلم دنيا در پي اكران فيلم هاي سياسي يا حداقل انتقادي _ اجتماعي هستند و حتي دست فروشان سينما پياده روي پايتخت هم در عين دنيا نديده گي!چنين فيلم هايي راكمتر در ويترين خود قرار نمي دهند؛پس چه لزومي داشت ايشان با پول بيت المال براي حضور در جشنواره ضاله كن به فرانسه بروند و بخشي از فيلم مذكور كه برايشان قابل تامل بود رابه متذكر بشوند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- چگونه است كه معاونت محترم سينمايي براي اكران شدن فيلم «رونوشت برابراصل» پيشتر اظهار كرده بودند –گرچه ايشان در مقام بازبيني فيلم ها هم نبودند وبگذريم –اگر ژوليت بينوش ؛بازيگر اين فيلم پوشش داشت مي توانستيم اكران داخلي داشته باشيم.آيا اين تقابل آراي دو مسئول فرهنگي در تماشاي يك اثر نيست؟واضح تر بگويم اگر ژوليت بينوش پوشش مناسب _منظور آقاي شمقدري را از مناسب متوجه نشده ام وايشان خود بايد توضيح بدهند – داشت،باوجود صحنه اي كه براي آقاي شرف الدين چشمگير بود ،فيلم اكران مي شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 – به راستي نمايندگان سينماي ايران كه ازجنس اعضاي اداره نظارت و ارزشيابي،شوراي بازبيني فيلم و هر نهادي كه اين وظيف را دارد در اين جشنواره حضور نداشته اند.اگر چنين است چرا به صورت رسمي اظهار نظر نمي كنند؟و اگر چنين نيست،آيا انصاف است در مورد تصميم اكران داخلي يك فيلم افراد با نقل قول هاي سليقه اي و محفلي ،تصميم بگيرند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 – فيلم موهن 300 در ايران نقد وبررسي شد ،آيا مردم فيلم را ديدند يا افرادي چون آقاي شرف الدين ايرانيان را متوجه توهين مستقيم فيلم به تاريخ وفرهنگ ايراني كردند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;script src="http://www.clickiran.ir/script?t=1&amp;amp;d=1&amp;amp;w=468&amp;amp;h=60&amp;amp;r=1&amp;amp;c=1&amp;amp;bb=&amp;amp;bc="&gt;&lt;/script&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-5105659804340222065?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/5105659804340222065/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=5105659804340222065' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5105659804340222065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5105659804340222065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='سوغاتي آقاي شرف الدين از جشنواره فيلم كن!'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-345747141125256089</id><published>2010-06-20T01:59:00.000-07:00</published><updated>2010-06-20T01:59:39.361-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت'/><title type='text'>چرا شاهزاده پارسی، ما را به یاد عراق می اندازد?</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.nycfilmcritic.com/wordpress/wp-content/uploads/2010/03/Prince-Of-Persia-Movie1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="183" qu="true" src="http://www.nycfilmcritic.com/wordpress/wp-content/uploads/2010/03/Prince-Of-Persia-Movie1.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب اینجاست رسانه های دنیا هم یا به کلی نظر سیاسی و مغرضانه عوامل فیلم را به هیچ انگاشته و تنها از نگاه هنری به آن نگاه کرده اند یا با نظرات نه چندان همسویی، به زاویه دید سیاسی عوامل سازنده فیلم طعنه زده اند و جالب تر اینکه طعنه های سیاسی فیلم را متوجه حمله آمریکا به عراق دانسته اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;«دستان»، فرزند خوانده شاه ایران، شارامان، بر حسب اتفاق در ماجرای یک جنگ، خنجری جادویی متعلق به شاهزاده «تهمینه»، را به دست می آورد. آغاز نرد عشق تهمینه و دستان، لحظه مرگ شاه ایران در جشن ازدواج تهمینه با شاه است. پسران تنی شاه، «توس» و «گرسیوز» و طبیعتا برادر شاه «نظام»، او را متهم به توطئه می کنند.&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستان، که بندباز و آکروبات خوبی است، از دست سپاهیان فرار می کند و در جریان فرار خود متوجه قدرت جادویی خنجر می شود. خاصیت خنجر جادویی این است که با ریختن مقداری ماسه در دسته اش می تواند زمان را به عقب برگرداند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستان، به همراه تهمینه در راه فرار گرفتار «شیخ عمار»؛ تاجر شتر مرغ و «سسیو»، برده اش، می شوند ولی به دلایلی مبهم، سسیو و شیخ عمار دچار تحول شخصیتی می شوند تا جایی که سسیو در اقدامی فداکارانه از تصاحب خنجر جادویی توسط نظام، جلوگیری می کند و در این راه کشته می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان، انگیزه نظام، از لشگرکشی به سرزمین الموت به بهانه یافتن سلاح های کشتار جمعی، آشکار می شود. در حقیقت نظام در پی یافتن خنجر جادویی بوده تا با برگشت به گذشته، شاه ایران شود. سر انجام، نظام رسوا شده و تهمینه با دستان ازدواج می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش "تابناک" این شمایی کلی از داستانی است که برادران والت دیزنی در قالب فیلمی سینمایی با عنوان شاهزاده پارسی آن را روایت کرده اند. سوای اعتقادات و پس زمینه فکری ـ سیاسی این کمپانی فیلم سازی در هالیوود که از روی دیگر فیلم های ضد ایرانی ـ اسلامی انها می توان به آن پی برد، ذکر چند نکته در باب این فیلم ضروری به نظر می رسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نکته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم prince of Persia:The sands of time،«شاهزاده پارسی؛ ماسه های زمان»، بر اساس نسخه 2003 یک بازی ویدیویی مشهور به همین نام ساخته شده است. این فیلم درصدد قصه گویی و مبتنی به تاریخ نگاری نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسندگان فیلمنامه آن در پی ساخت فیلمی صرفا سرگرم کننده بودند و جلوه های بصری در کنار موضوعاتی چون؛ «اشتیاق ایرانیان به استمهال و بازگشت زمان»، «علاقه مندی به سلاح های کشتار جمعی»، و «برده داری» از جمله کارکردهای رسانه ای این اثر والت دیزنی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب اینجاست رسانه های دنیا هم یا به کلی نظر سیاسی و مغرضانه عوامل فیلم را به هیچ انگاشته و تنها از نگاه هنری به آن نگاه کرده اند یا با نظرات نه چندان همسویی، به زاویه دید سیاسی عوامل سازنده فیلم طعنه زده اند و جالب تر اینکه طعنه های سیاسی فیلم را متوجه حمله آمریکا به عراق دانسته اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستانی سطحی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امی بیانکلی amy Biancolli از Houston chronicle فیلم را در سطح بازسازی سینمایی لحظات نبرد شخصیت اصلی ویدیو گیم، یعنی دستان می داند و می گوید: «دستان، از روی بام خانه ها فرار می کند، از درون غارها و کانال های شهری می گذرد، دستان با مارهای زهر آگین مواجه می شود و مورد حمله درویش های چرخان کشنده می شود و همه چیز در سطح باقی می ماند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرام بخشی برای مخالفان جنگ عراق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما ریچارد کورلیز Richard Corliss از Time، ساخت این فیلم را با توجه به شرایط حاکم بر فضای سیاسی دنیا می داند و با طرح این پرسش در متن مقاله خود که؛ پرسیا، صبر کنید ببینم، این ایران نیست؟ می نویسد: « در واقع، شاهزاده پارسی کمک سیاسی و آرام بخشی است برای کسانی که مخالف حمله به عراق هستند. در این فیلم پادشاه ایران، بر اساس اطلاعاتی که برادرش نظام در اختیارش می گذارد، مبنی بر وجود تسلیحات کشتار جمعی در یک شهر ساحلی به این سرزمین یورش می برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فیلم قصد ندارد نظام را به عنوان تروریستی توطئه گر معرفی کند و شخصیتی کارتونی برای آقای «دیک چنی» بیافریند، اما خواسته و آرزوی دست اندرکاران فیلم ـ که شاید همکلاسی های پیشین دیک چنی باشند ـ این است که ای کاش از ماشین زمان استفاده می کردیم تا خسارت های تهاجم امریکا به عراق در سال 2003 به گونه ای جبران می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابر این فیلم شاهزاده پارسی آخرین تلاش هالیوود پس از فیلم منطقه سبز Green Zone است که با فضای فانتزی مسائل واقعی و بن بست های تراژیک را حل کند. اما اختلافی بین این فیلم و آنچه مت دیمون بازی کرده است وجود دارد و آن چیزی نیست جز اینکه هیچ فرد غیر انگلیسی زبان در هنگام تماشای این فیلم نیازی به زیر نویس فیلم شاهزاده پارسی ندارد، چرا که همه چیز به صورت سطحی به قدر کافی آشکار است تا ذهن جوانان را درگیر و به سهم خویش بزرگترها را برای دیدن این فیلم ترغیب کند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تسلیحات کشتار جمعی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما لو لو منیچ lou lumenick از نیویورک پست با رجوع به داستان فیلم چنین طعنه می زند که: «دستان و برادرانش داشتند باور می کردند که چیزی معادل سلاح های کشتار جمعی ـ مسئله ای که در خاورمیانه ظاهرا همیشه هست ـ در سرزمین شاهزاده خانوم تهمینه می تواند وجود داشته باشد...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمثیلی از جنگ عراق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و Leslie Felperin از واریتی معتقد است: «این فیلم به صورتی مبهم و تمثیلی درباره جریان جنگ عراق است ولی فقط به صورتی بسیار سطحی و گذرا. به هرحال پیام برادری بیش از دیگر پیام ها از داستان فیلم شنیده می شود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلمی مزخرف &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واشنگتن پست به قلم مایکل اُسیلوان، با بزرگنمایی لهجه انگلیسی بازیگر نقش دستان؛ Jake Gyllenhaal می نویسد: «شخصیت های سسو و شیخ عمار در جریان داستان از بدی به خوبی متحول می شوند. اما چرا؟ آیا فیلمی چنین مزخرف، نیازمند چنین شخصیت هایی بود؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اثری کودکانه و کلیشه ای &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده Boston Globe نظر بسیار متفاوتی دارد. او با بیان اینکه چنین اثری نمی تواند باعث صدمه زدن به ایران شود، مشورت با ایرانیان را برای ساخت آثاری درباره این کشور ضروری دانست و صراحتا متذکر می شود: «شاهزاده پارسی، یک اثر کودکانه و کلیشه ای است، بدون اینکه تفکری در ذهن سازندگان آن باشد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد عراق می افتیم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیتر راینر، منتقد کریستین ساینس مانیتور، می نویسد: «کارگردان و کمپانی سازنده فیلم قصد طرح مساله عراق را نداشته است ولی به هر تقدیر این تبادر ذهنی شکل می گیرد. این ارجاع ذهنی نزد تماشاگر، به خاطر این است که مدت زیادی است که ساخت فیلم هایی با تم عراق به صورت سینمایی و مستند رواج پیدا کرده است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرج ومرج و نوعی مضحکه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شیکاگو تریبون Chicago Ttibune با عنوان «شاهزاده پارسی: هرج ومرج و نوعی مضحکه» به استقبال این فیلم رفته است و مایکل فیلیپس نویسنده این نقد، می گوید: «این داستان کوچک، به هرحال ریشه در حوادث سیاسی اخیر دارد. ارتش ایران به قصد تصرف سلاح های کشتارجمعی به شهری مقدس هجوم می آورد (WMD، سلاح های کشتار جمعی گویا واژه خیال انگیز کنونی است)، که البته بر اساس ادعای دروغین و اطلاعاتی کذب است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگران متجاوزان به عراق نباشید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیتر تراورز، از رولینگ استون، در میان بازخوانی داستان فیلم تنها با بیان جمله ای به مولفه های سیاسی فیلم می پردازد: «نگران نباشید. شخصیت هایی که در فیلم شما را به یاد عراق می اندازد، توسط گروه نویسندگان فیلمنامه به زودی در دام می افتند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جای دیک چنی خالی است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما راجر ایبرت، Roger Ebert، منتقد صاحب نام سینما در سایت شخصی خود با لحنی محافظه کارانه ای چنین نوشته است: «داستان فیلم در سرزمین پرشیا اتفاق می افتد، جای که امروزه ایران نامیده می شود. سرزمینی با چشم اندازهای عجیب؛ بیابان ها، دره های عمیق، تپه ماهورها و کوهستان هایی شبیه هیمالیا...«نظام» شیطان صفت، اصرار دارد که لشگریان ایران به شهری صلح طلب، به نام الموت حمله کنند. شهری زیبا، محصور در برج ها و قصرهایی رویایی. پادشاه ایران دستور می دهد که کسی حق تاراج شهر را ندارد اما «نظام» در پی دست یافتن به سلاح های کشتار جمعی است. (بیچاره دیک چنی، او حتی با خوشمزگی هایش هم نمی تواند به کمپانی پر زرق و برق والت دیزنی راه پیدا کند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هالیوود مکمل ارتش امریکا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیویورک تایمز، با مقاله Manohla dargis کاملا شمشیر را از رو بسته است و نسبت به سیاست های حاکم بر ساخت این فیلم واکنش نشان داده است. در ابتدای این مقاله می خوانیم: «ابتدا، امریکا به خاورمیانه حمله می کند و سپس هالیوود خود را آماده می کند تا ماموریت را به پایان برساند؛ یک روز پس از حضور دختران بازیگر فیلم SE-X AND CITY در ابوظبی، هالیوود با اکران فیلم شاهزاده پارسی جنگی برای ایجاد شکاف، در بین منتقدان ایجاد کرده است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی در پایان مقاله خود اظهار می کند: «چگونگی مخدوش سازی قهرمانان پارسی و نسبت دادن آن به سردمداران قدرت در ایران، با تیترهای رسانه های جمعی، سرگرم کننده است. اما به یاد بیاوریم که در مارس سال 2009، سخنگویی از جانب رئیس جمهوری ایران، احمدی نژاد، از هالیوود درخواست کرد به خاطر 30 سال توهین و اتهام به ملت ایران، عذرخواهی کند.»&lt;script src="http://www.clickiran.ir/script?t=1&amp;amp;d=1&amp;amp;w=468&amp;amp;h=60&amp;amp;r=1&amp;amp;c=1&amp;amp;bb=&amp;amp;bc="&gt;&lt;/script&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-345747141125256089?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/345747141125256089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=345747141125256089' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/345747141125256089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/345747141125256089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='چرا شاهزاده پارسی، ما را به یاد عراق می اندازد?'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-765435840326573045</id><published>2010-05-01T04:38:00.000-07:00</published><updated>2010-05-01T04:38:12.744-07:00</updated><title type='text'>گزارش تاسف باري از وضعيت نگهداري اشياء موزه ايران باستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشهور است كه گروچوماركس ـ همان كمدين سبيلوي حلقه برادران ماركس ـ گفته است: «مگر نسل آينده براي من چه كرده است كه من به فكر آنها باشم؟!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه اين جمله از مغز نه چندان معيوب كاراكتر بهلول نمايي چون گروچوماركس بيرون مي‌آيد و خود ماركس به صورتي پارادوكسيكال مسئوليت خطير آينده‌نگري را با اين جمله گوشزد مي‌كند، اما خيلي از مردم روزگار ما ـ حتي در مسئوليت‌هايي كه ايجاب مي‌كند به فكر آيندگان باشند ـ مسافتي بيشتر از نوك بيني خود را نمي‌بينند و متأسفانه دچار خودبيني مي‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخن از گل و سراميك و تير و تخته نيست، سخن از روح نياكان جامعه بشري است كه بخشي از روح آنها به دليل مرز‌بندي‌هاي جغرافيايي ـ بخوانيد سياسي ـ اسير جاي جاي كشورها شده است. يادمان اگر رفته باشد، تاريخ فراموش نمي‌كند كه در حمله آمريكا به كشور عراق به بهانه وجود تأسيسات هسته‌اي، چه بر سر گنجينه‌هاي موزه‌هاي عراق آمد. اما در كشور سربلند ايران، اگر بنابر سهل‌انگاري، خدشه‌اي اعم از ترك يا شياري بر پيكره آثار ميراث فرهنگي ايران ـ‌بخوانيد جهانيان ـ فرو آيد، تلخ‌تر از حادثه شوم تاراج بيگانگان با مظاهر تاريخ انسان نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا كه تاراج ناشي از جبر زمانه است و سهل‌انگاري در حفاظت گنجينه‌هاي اين كهن مرز و بوم، از انفعالي است، شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخن كوتاه كنيم كه بحثي است جانكاه، به صورتي كاملاً تصادفي، پنجشنبه دوم ارديبهشت، در راه‌هاي روزمرگي به بيراهه ديدار از موزه ايران باستان در تهران افتادم و چه خوش لحظه‌اي بود كه دريافتم در طبقه فوقاني موزه ايران باستان، اجزاي موزه سيال موسوم به «شكوه ايران» از سفرهاي دور و دراز جهان به موطن برگشته است و با دلداري از نيكان اهل هنر، رهسپار سفري كوتاه در لابلاي سرستون‌هاي گاوسان از تخت جمشيد و آثاري از گيان همدان و تكه آجرهاي جاويدان زيگورات، چغازنبيل شديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در لحظات تمركز و سكوت و آهسته تا به حد درگوشي حرف زدن بازديدكنندگان، ناگهان نعره‌اي از ابزاري به نام مته شايد هم «دريل» (اگر بي‌ادبي نباشد، با اجازه از فرهنگستان ادب) از ضلع شمالي سالن اصلي موزه ايران باستان به هوا خاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست احساس كردم، شايد به صورت آموزشي و نمايشي در گوشه‌اي از موزه مي‌خواهند ماكت مرمت آثار باستاني را نشان بدهند، اما در برابر مجسمه باستاني سه هزار ساله داريوش ـ چون با شاهان مراوده نداشته و نخواهم داشت، نامش را دقيق بياد نمي‌آورم ـ كه عكس آن را مشاهده مي‌كنيد، بالابري را مشاهده كردم كه بر بلاي آن مردي با روپوش آبي ـ همرنگ دستگاه خود و شايد با احساس سرد فلز ـ در حال سوراخ كردن سقف سالن اصلي موزه ايران‌باستان است. جالب اينجاست كه همان لحظه در كسري از ثانيه به ياد رطوبت حاصل از آبگيري سد سيوند افتادم و دستگاه رطوبت سنجي كه از ژاپن قرار بود بيايد و لرزش‌هاي مته به فراخور بحث داغ «زلزله در تهران» با مقياس ريشتر در ذهنم مرتعش مي‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پژواك همه اين صداها، دغدغه و نگراني براي بخشي از موزه «شكوه ايران» بود كه دقيقاً بالاي سر اين كارگران تأسيسات ـ شايد هم كارشناس بي‌احساس بود ـ و منتظر بودم و به ناگهان دوربين 2/3 مگاپيكسلي تلفن همراهم، كار ثبت اين لحظات غريب از لحاظ احساسي و قريب از نظر چندبعدي، سهل شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با صداي چكش و ورود رول پلاك، درد را در وجود خود حس كردم. به ناگهان بانويي از كنارم رد شد و متوجه كارت شناسايي بر گردنش شدم و باز هم ذهن درگير مسئوليتي بزرگ شد كه بر گردن حس مي‌كردم. گفتم: ببخشيد، استاد(!)، اين دريل چندكيلويي از آن بالا اگر بيفته، آسيبي به اشياء موزه نمي‌زنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماحصل پاسخ ايشان كه به همراه چند نفر ديگر از موزه‌بان‌ها كمي دورتر از شعاع احتمالي سقوط وسيله ايستاده بودند، چنين بود: «خوب، بله، اما انشاءالله كه نمي‌افته.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چنين شد كه نتوانستم به راحتي عكسي در خوري از لحظات خطير موزه ايران باستان بيندازم و ممانعت اين بانوي تنومند ـ كه هيچ دوست ندارم به هزار و يك دليل زير ذلت فاش شدن نامش بروم(!)» ـ باعث شد كه از محوطه دور بشويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قرار معلوم و همانگونه كه بانوي جوان‌تري كه راهنماي موزه بود گفت، گروه تأسيسات ساختمان موزه، مشغول نصب دوربين مداربسته بودند كه البته يادم از نوستالژي‌هاي كارتوني آمد كه بز ي به نام «استادبا» نخست سقف خانه را مي‌ساخت و بعد چهارستون بنا را، بگذريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانگونه كه در عكس مشاهده مي‌شود، هيچ پوشش ضربه‌گيري، حتي براي رضاي خدا، ابر ضخيم يا « آكاسيو» ي بر كف محل كار، مفروش نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتي در گوشه‌اي از سالن، قطعه فوم ضربه‌گير تيره رنگي كه در ابعاد تقريبي 2×2 است، به جاي اينكه روي شيشه‌هاي محفظه‌هاي شيشه‌اي حاوي اشياء چند هزار ساله قرار بگيرد، در گوشه ديوار، مشرف به كتيبه‌هاي سنگي باستاني قرار دارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب و مضحك‌تر اينكه چند نفر كارشناس و مسئول موزه كه به عمليات نصب دوربين در سقف نظارت مي‌كنند، حداقل كلاه ايمني به سر ندارند و دورتر از اشياء باستاني چند هزار ساله قرار گرفته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پوشش سفيدرنگ چند سانتي از جنس مواد پتروشيمي كه البته بايد نام پرطمطراق و دهن‌پركني داشته باشد، آن سوتر روي يك محفظه شيشه‌اي به صورتي كاملاً مضحك و شتابزده و ناصاف ديده مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظر عاطفي موافق هستيد كه نوع حركات مسئولان و مأموران موزه، چقدر موزون و دقيق و از سر حوصله بايد باشد. اما آنچه مشاهده مي‌شد، نه فقط بويي از ظرافت در عمليات نداشت، بلكه همچنان كه گفته شد عمليات در جهت لرزه‌ بر اندام ظريف چند هزار ساله مجسمه بي‌سر داريوش بود. مجسمه‌اي كه طرح كامل آن را مشاهده مي‌كنيد و اميدوارم بقيه كالبد سنگي آن با ماجرايي كه روايت شد براي بازديد نوه و نتيجه و نبيره و نديده‌ام، باقي بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از گفتگوي بي‌حاصل با مأمور موزه، تا وارد صحن ورودي موزه ايران باستان شدم، لرزش چندبرابر شد و صداي نفيركشان سرخوردگي دروني‌ام را دو چندان كرد. با خود گفتم شايد تلقين است، اما عكسي كه از ضلع جنوبي مشرف به در ورودي موزه ايران باستان يعني ابتداي خيابان سي‌تير مشاهده مي‌كنيد، كارگراني هستند كه بنابر عادت معهود در حال برش زدن آسفالت هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خود گفتم، زيادي حساس شده‌ام و اين نتيجه زورآزمايي نافرجام با آن مأمور موزه است. و به اين نتيجه خود را راضي كردم كه دستگاه برش استاندارد است و اين لرزش بر قامت ما از بي‌غذايي است و از قضا در ضلع شمال غربي موزه ايران باستان يعني امتداد ساختمان موزه تا پايان ساختمان كتابخانه ملي ايران كه با آجر‌هاي سرخ بهمني، هويداست، همچنانكه در عكس مشاهده مي‌شود، مته بادي آنچنان پُتك‌هايي بر سرم آوار كرد كه بي‌اختيار به ياد زلزله بم افتادم و دو صد درود بر بلاي طبيعي فرستادم، كه مرا دردي است اندر دل اگر گويم زبان سوزد و گر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقايسه‌اي ساده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بخشي از دستورالعمل به كارگيري دستگاه‌هاي بالابر و حجيم در دهليز ورودي موزه‌ها كه در چند سايت يا تارنماي جهاني (اينترنت) موزه‌هاي دنيا تقريباً شبيه به هم درج شده، آمده است: «پاكسازي محفظه‌ها و اشياء موزه از گرد و غبار، ساده‌ترين راه براي جلوگيري از فساد و از بين رفتن تدريجي آنها است. اگرچه عمليات فيزيكي پاكسازي آسان است، اما نوع دستگاه‌ها و ورود آنها به محوطه موزه چالش‌برانگيز است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سادگي و بدون هيچ استدلال پيچيده‌اي، قابل تشخيص است كه حضور دستگاه‌هاي بالابرنده و ديگر ابزار حجيم تخصصي، براي عمليات پاكسازي روي اشياء باستاني است و بي‌ترديد عمليات بهسازي و تجهيز قطعات سالن موزه، هيچگاه در هيچ مرجع و رفرنسي، مگر به حكم ضرورت، قيد نشده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر گُزيري از تجهيز سالن در حضور اشياي موزه نيست، بايد كارشناس موزه، زوايا و فواصل دامنه كار و عمليات را بسنجد، كارگر تأسيسات موزه تمركز داشته باشد و آسان‌ترين شرايط براي ايجاد تمركز كارگران، جلوگيري از حضور بازديدكنندگان در سالن يا حداقل در بخشي از سالن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والتر سدويچ (walter Sedavic) در مقاله‌اي تخصصي با عنوان «تشخيص اثر لرزش بر ساختمان‌هاي تاريخي» آورده است: «ساعت پرترافيك شهر نيويورك براي خودروها و مترو، باعث مي‌شود بر ساختمان 142 ساله سالن تاريخي ملي فدرال (F.H.N.M) لرزه وارد آورند كه اين، خود باعث رزونانس (تشديد)(1) مي‌شود»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توضيح ساده اينكه، شايد مرور زمان اصلي‌ترين دليل براي اثر تخريبي لرزه‌ها قلمداد شود ولي يك خاصيت فيزيكي ثابت شده مي‌تواند از لرزه‌هاي آسان ـ بر اثر تشديد ـ تخريب‌هايي شديد بيافريند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها انديشمندان، باستان‌شناسان، سياستمداران، علاقه‌مندان و ديگران گفته‌اند و خواهند گفت كه ايران يكي از كهن‌ترين تمدن‌هاي دنيا را بر تارك خود دارد. اما پرسش اين است هنگامي كه براي يك ساختماني 142 ساله در آمريكايي كه تاريخ آن بيشتر از همان 142 سال نيست، مقالات دقيقي براي لرزه‌نگاري نگاشته مي‌شود كه مو لاي درزش نمي‌رود، چگونه چنين اتفاقاتي براي اشياي ظريف به يادگار مانده از يكي از قديمي‌ترين تمدن‌هاي جهان، مي‌افتد؟ اثر تشديد واقعاً بايد خيلي نجيب باشد كه با وجود ترمينال اتوبوسراني فياض‌بخش، عادت ادارات دولتي و شهرداري به كندن آسفالت، تردد خودروهاي فرسوده و مدرن و مترويي كه به تازگي خود به لرزه افتاده است، به قامت سرستون‌ها و سگ سنگي چندهزار ساله تَرَكي به يادگار نيندازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه را به يك چشم ديدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه به وضوح نشانگر آنارشي در نگهداري اشياء موزه است، ظلم علي‌السويه‌اي است كه به عنوان عدل براشياء گنجينه پيش از اسلام و بعد از اسلام تحميل شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشياء چند صدساله در كنار چند هزار ساله، بدون هيچ تفاوتي در نوع ميزان نور، نوع برخورد بازديدكننده آن ـ كه آيا مي‌تواند براي عكاسي فلش بزند يا خير ـ و نوع بافت اشياء قرار گرفته‌اند. قبول كنيم كه چيدمان اشياء چند هزار ساله بسيار مهم و قابل بررسي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه كشور چين صاحب تمدني باستاني است اما علم موزه‌داري هنوز از اين كشور وارد نشده است، اما با وجود اينترنت و دهكده جهاني پيش رو، كافي است سري به مركز آموزش مـوزه‌داري «كمپل» (Collections Care Care Curriculum) بزنيم و مشاهده كنيم كه اين مركز براي آموزش مجموعه‌داران و موزه‌داران چه بخش‌هاي تخصصي از چه منظره‌هايي ايجاد كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخشي از سرفصل‌هاي اين آموزشگاه جهاني چنين است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ مجموعه قوانين حفاظت از موزه‌هاي كوچك.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ كنترل و مونيتورينگ. فضاي موزه: معرفي انواع سنسور (گيرنده)هاي حساس به آلودگي، دود، رطوبت، لرزش و نور. از قبيل رطوبت سنج (hygrothermograph) و دماسنج (psychrometer).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ آموزش تفكيك مواد آلي و معدني به كار رفتــه در اشيـــاي موزه و ديگر آموزش‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال در نظر بگيريد، بافت موزائيك و سفال از املش گيلان در كنار استخوان‌هاي مرد نمكي بي‌نوا در موزه ايران باستان وجود دارد تا سفال منقوش به بز انيماتور «شهر سوخته» كه در كنار سرستون‌هاي تخت جمشيد قرار گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در چنين فضايي به غير از بافت‌هاي پشمي و ابريشمي، بافت حاصــل از جوش سنگ به سنگ گل‌ميخ‌هاي سنگي چند صد سال پيش از ميلاد مسيح در كنار آثاري با قدمت هجري قمري جاخوش ـ يا ناخوش ـ كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود ذكر اين موارد لرزه بر اندام نمي‌آورد؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي مطالعه بيشتر رجوع شود به پژوهش «اتاق معدن‌شناسي آمريكا» با طرحي به عنوان «امن‌سازي و كاهش صدمات حاصل از لرزه» توسط آقاي چارلز داودينگ (charles Dowding) براي پي بردن به اثر لرزش در ايجاد شكاف و ترك در ابنيه قديمي.(2)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فهرست نكات آموزش نگهداري مطلوب اشياء موزه در سايت انستيتو اسميتسونين واقع در آمريكا (smithsonian Institution) كه بزرگ‌ترين موزه علمي، فرهنگي، پژوهشي جهان است، فصلي به تفصيل درباره اثر لرزش در موزه، آورده شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بند پنجم اين آموزش مقدماتي و اجمالي كه در واقع سرفصل درس‌هاي آكادميك اين آموزشكده است، چنين مي‌خوانيم: «لرزش مي‌تواند باعث از هم گسيختن پيوندهاي اشياي باستاني شود، الياف چوب‌ها شل مي‌شوند و پايه‌ها ترك برمي‌دارند و... و خيلي نتايج ديگر تخريبي از اين لرزش‌ها پديد مي‌آيند. هرگز صندلي را در سالن موزه با دست روي زمين نكشيد. صندلي چرخدار (Crest rail) يا صندلي‌هاي خودكار با كوچكترين لرزش بايد استفاده شود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين مقاله اجمـالي درج شده در ســـايت انستيتو اسمتيسونين، با عنوان «Shock and Vibration » آمـده است: «لايه‌هاي ضربه گيري كه از فوم يا لاستيك ساخته شده‌اند، بايد متنـــاسب با اجسامي كه احتمال سقوط يا ضربــــه خوردن دارد، بر كف سالن مفروش شود. پوشش اشيـــاء باستاني مي‌‌تواند همزمان دو وظيــفه بازدارندگي از لرزش و ضربه و آلوده شدن را انجام دهد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما سايت علمي www.honoise.org، كمي حساس‌تر و خطيرتر به پديده لرزش در اطراف ساختمان‌ها،‌موزه‌ها و اشياء باستاني نگاه كرده است؛ «صداي هواپيماها مي‌تواند به منابع باستاني، ساختمان‌هاي قديمي و اشياي موزه‌ها با اثر لرزش، صدمه بزند. براساس عاملي چون صدا، آثار ارتعاش حاصل از گام برداشتن بر سطح كاملاً صاف، مي‌تواند زيانبار باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي‌نويس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1ـ رزونانس يا تشديد همان خاصيت فيزيكي است كه خدايش رحمت كناد، شيخ بهايي، دو ستون مناره جنبان اصفهان را با آن جنباند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجراي سقوط پل معلق بروتِن (Broughton Bridge) در منچستر انگليس، در سال 1831 بر اثر رزونــانس صداي رژه يك ستون سرباز پياده نظــام كه باعث غرق‌شـدن دو نفر در آب رودخانه و زخمي‌شدن 20 سرباز ديگر شد، مشهور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنين ماجراي پل« تاكوما» در واشنگتن كه در سال 1940 اتفاق افتاد و بارني اليوت (Barney Elliott) شاهد حاضر در صحنه از اين اتفاق فيلمي تهيه كرد كه در كتابخانه فيلم‌هاي مرجع ملي آمريكا به عنوان يك فيلم تاريخي، فرهنگي و داراي نشانه‌هاي زيباشناختي، به ثبت رسيده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين فيلم مرجع دانشجويان رشته‌هاي مهندسي معماري و راه و ساختمان و فيزيك است. عامل رزونانس (تشديد) در ريزش اين پل را باد معرفي كرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2ـ رجوع كنيد به تارنماي جــهاني؛ www.iti.northwestern.edu&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3ـ Hanson et al, 1991&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;script src="http://www.clickiran.ir/script?t=1&amp;amp;d=1&amp;amp;w=468&amp;amp;h=60&amp;amp;r=1&amp;amp;c=1&amp;amp;bb=&amp;amp;bc="&gt;&lt;/script&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-765435840326573045?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='enclosure' type='' href='http://zarif.blogfa.com' length='0'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/765435840326573045/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=765435840326573045' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/765435840326573045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/765435840326573045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='گزارش تاسف باري از وضعيت نگهداري اشياء موزه ايران باستان'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-7166588884859502118</id><published>2010-04-24T05:20:00.000-07:00</published><updated>2010-04-24T05:20:07.349-07:00</updated><title type='text'>سينما نيست، اگر جنگ و رنج نباشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://ndn2.newsweek.com/media/87/hurt-locker-CU01-wide-horizontal.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="228" src="http://ndn2.newsweek.com/media/87/hurt-locker-CU01-wide-horizontal.jpg" tt="true" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نقدي بر فيلم «گنجه رنج» اثر «كاترين بيگلو»&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرهنگ عالي‌رتبه با خوشحالي به گروهبان جيمز ـ‌ خنثي‌كننده بمب ـ نزديك مي‌شود: «خوب سرباز، كارت براي خنثي كردن بمب‌هاي داخل اون ماشين خيلي عالي بود. راستي بهترين راه براي خنثي كردن بمب چيه؟»&lt;br /&gt;سرباز جيمز: «راهي كه بتوني زنده بموني!»&lt;br /&gt;سرهنگ مي‌خندد: «خوب! جواب دادنت هم دليرانه است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بخشي از ديالوگ‌هاي فيلم Hurt locker است. فيلمي كه در واقع هيچ داستاني ندارد. مگر جنگ نياز به داستان دارد؟ اما روايت ديوانگي‌هاي اين خنثي‌كننده بمب آمريكايي در سرزمين بيگانه ـ عراق ـ خود روايت‌هاي متعددي به فيلم افزوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسنده فيلمنامه اين فيلم مارك بوآل Mark Boal كه اخيراً اسكار بهترين فيلمنامه را نيز دريافت كرد، واژگان جالبي براي نام اثر خود انتخاب كرده است. اما پيش از بررسي معاني گسترده و چند منظوره نام اين فيلم بايد به جمله‌اي توجه كرد كه پيش از تيتراژ فيلم در پرده سينماهاي سراسر جهان نقش مي‌بندد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The rush of battle is often a potent and lethal addiction, for war is a drug&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«مصائب و شدت جنگ، اغلب تند و سهمگين است ولي تحت اين شرايط، اشتياقي مرگ‌آور، همانند دارويي تسكين‌دهنده است.»(1) يا به عبارت عاميانه؛ هنگامي كه در كانون جنگ هستي، حركت به سوي مرگ، از تشويش مرگ آسوده‌ات مي‌كند! حال باز گرديم به نام Hurt bcker. آيا خطر عراق هسته‌اي، آنچنان مرگ‌بار است كه تفنگداران آمريكا، با هجوم به عراق و خنثي ساختن اين توطئه خطير براي آمريكا، ديگر تشويش حمله عراق را ندارند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه فيلم «Hurt loker» به كارگرداني «كاترين بيگلو»، فاقد خط داستاني كلاسيك و مشخصي است، اما شرايط رعب‌آور مواجهه انسان با مرگ آني و ناگهاني در ميدان نبرد، توانسته است از اين اثر، لحظاتي نفس‌گير بسازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Hurt در زبان انگليسي با رنج مترادف شده است و رنج نسبت به درد، خاصيت پايدارتري دارد و رنج شامل دردهايي روحي است. در صورتي كه درد، حتي شديدترين آلام عالم، پاياني معهود دارند كه بنابر فيزيولوژي بدن انسان و سنسور (گيرنده)هاي درد در جسم انسان، سرانجام تمام مي‌شوند و جالب اينكه برخي اوقات با امتداد درد، گيرنده‌هاي آن حساسيت خود را از دست مي‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال واژه Hurt، به عنوان تالم روحي، يعني رنج موصوف واژه locker قرار مي‌گيرد. و اما واژه Locker را مي‌توان همچنان كه گفته شد، قفل عراق يا باتلاقي براي سربازان آمريكايي دور از خانه دانست كه البته در رنج هستند. در بخشي از فيلم، سربازي را مشاهده مي‌كنيد كه با وجود امكانات تلفن بين‌المللي، نمي‌تواند با همسر خود صحبت كند و مكالمه اين زوج بي‌آنكه آغاز شود، رها مي‌شود. و اگر Locker را قفل معني كنيم مي‌توانيم قفل دردناك را به سكانسي منصوب كنيم كه خنثي‌كننده بمب نمي‌تواند قفل‌هاي كمربند انفجاري مرد عائله‌مند عراقي را باز كند و اين مرد پودر مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معناي ديگر Locker، عايق است. اما اين معنا به ويژگي‌هاي كشور عراق ـ كشوري بيگانه براي سربازان آمريكايي ـ برمي‌گردد و آيا منظور عايق فرهنگ يا مانع فرهنگي است كه از دوستي و نزديكي آمريكاييان با عراقي‌ها جلوگيري مي‌كند يا معناي عايق به پوشش زرهي، خنثي‌كننده بمب ارجاع مي‌شود؟ اگر هر دو را نيز شامل شود، ايهام زيبا و غريبي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر Locker را به معناي صندوق بگيريم، تماميت داستان نبود تعامل بين آمريكاييان بيگانه با مردم كوچه و بازار شهر بغداد، خود حكم صندوقچه رنج‌آوري را دارد كه باز كردن صندوق داستان، رنج بازگويي آن را مضاعف كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فيلم حضور سربازان آمريكايي در عراق را در سال 2004 به تصوير كشيده است. سالي كه براي آمريكاييان و خانواده سربازهاي آنها، سال درد و رنج مضاعف قلمداد مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب اينجاست كه اعضاي تيم خنثي‌كننده بمب هنگامي كه براي رسيدن به محل بمب‌گذاري از كوچه پس كوچه‌هاي شهر بغداد گذر مي‌كنند، آماج سنگ‌هاي كودكان عراقي مي‌شوند. پس حتي مي‌توان صندوق بزرگ، اين ماشين جنگي و زرهي سربازان آمريكايي را رنج‌آور دانست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد جاي خرده‌گيري به اين متبادر بودن كلمه Locker باشد. حتي اين تبادرهاي متوالي، ايهام به بخش مضاف‌اليه اين تركيب اضافي، يعني hurt منتقل مي‌كند. Hurt به معناي رنج، به راستي سهم مردم عراق است كه با صداي هر انفجار بمبي، چندين عراقي به خاك و خون كشيده مي‌شوند يا اين رنج متوجه مردم آمريكا است، كه جوانان خود را براي خنثي كردن بمب عراق ـ بمب‌هاي عراق ـ به كشوري بيگانه در آن سوي مرزها فرستاده‌اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما گنجه رنج، صندوق رنج يا جعبه درد و هر نام ديگري كه از Hurt Locker استنباط مي‌كنيد، بر فيلمي سراسر در ستايش زندگي با پرداختن به مرگ، بنهيد و آن فيلم را متعلق به همه انسان‌هاي جهان بدانيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه كاترين بيگلو و نگاه وي در ساخت بصري فيلمنامه چند پهلو است و نمي‌تواند قطعاً فيلمي جنگي يا ضد جنگ قلمداد شود، اما در مبحث انتخاب نام معادل فارسي براي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Hurt Locker، به خاطر واج آرايي صرف «ج» زيباتر است كه گنجه درد را پسنديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما فيلم با ذكر جمله‌اي از «كريس هجز» آغاز مي‌شود. سخن او اعتيادي مرگ‌بار را تطهير مي‌كند كه در طول فيلم به سرباز جيمز ـ خنثي‌كننده بمب ـ اطلاق مي‌شود، اما در فراسوي داستان فيلم و با توجه به شغل و سمت گوينده اين جمله، مي‌توان دولت آمريكا را داراي اعتياد مرگ‌باري دانست كه ماشين جنگي او براي جلوگيري از وقوع جنگ، جنگ افروزي مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم براي اين ادعا از متن ديالوگ دو سرباز آمريكايي در فيلم گنجه رنج استفاده مي‌كنيم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«جنگ توي زندگي هر كس يكبار بالاخره بايد تجربه بشه. پس نذار تجربه ناخوشايندي برات بشه.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازگو كردن خصلت جنگ‌طلبانه ماشين جنگي آمريكا در سينما، نه فقط باعث خدشه‌دار شدن حيثيت دولت آمريكا نمي‌شود، بلكه همچون ساخت فيلم‌هاي انتقادي مايكل مور و ساخت مالكوم ايكس، مبلغ آزادي بيان در سرزمين يانكي‌ها است! تو گويي، انگار آمريكا مي‌گويد عليه من بگو، تا من همچنان سينما، اقتصاد و روابط اجتماعي دهكده جهاني را در اختيار داشته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استيلاي فرهنگي آمريكا در پلاني چند ثانيه‌اي، با شدت در ناخودآگاه مغز تماشاگران جهان فرو مي‌رود، سرباز آمريكايي از بچه دستفروش عراقي كه هر نوع فيلمي دارد، فيلم DVD‌ مي‌خرد، اما اجازه نمي‌دهد كه رابطه صميمي ايجاد شده بين او و كودك عراقي باعث شود كودك سيگاري از پاكت او بردارد و لحن او در راستاي ممانعت كودك اين است: «هي تو هنوز بچه‌اي، سخت نگير، ممنون!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما يادمان باشد در اين سكانس، كودك سي‌دي‌فروش، فهرست چه فيلم‌هاي‌هاليوودي را براي جلب نظر سرباز، افشا مي‌كند! اما از زاويه‌اي ديگر، خلاف آنچه از درد و رنج جنگ در فيلم گفته مي‌شود، چند نما از اين اثر، بازي جنگ را بازگو مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نماي نفس‌گير و كشدار كمين عراقيان بر سر راه دو گروه آمريكايي، متشكل از هفت رنجر آمريكايي، به موازات كاهش ضرباهنگ فيلم، ذهن تماشاگر را به بازي مي‌گيرد. گمان كنم موافق باشيد كه تماشاگران آمريكايي و حتي كساني كه در مليت‌هاي گوناگون آرزوي پيروزي سربازان آمريكايي در اين كمين را دارند، مفتون و مسحور زاويه ديد كارگردان مي‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيان كاترين بيگلو در عين حالي كه در اين سكانس رنج‌آور و موذي، ريتم كند و نفس‌گيري ـ نظير رويارويي دو كابوي در فيلمي وسترن ـ را دنبال مي‌كند، به گونه‌اي فانتزيك است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افراد مهاجم عراقي، در حكم هدف‌هاي يك بازي پلي‌استيشن، از نگاه تماشاگر ـ سرباز آمريكايي ـ ديده مي‌شوند و يكايك آنها با حداقل گلوله‌هاي سيمونوف ـ بخوانيد ستاره، قلب يا هر آيكون ديگري كه شانس و مهلت بازي را بيان مي‌كند ـ از پاي درمي‌آيند. جالب اينجاست كه كمك مسلسل‌چي در اين سكانس پس از پايان درگيري مي‌گويد: «خوبه رفيق، خوب بازي كرديم.» سكانسي كه بلافاصله بعد از اين صحنه مي‌آيد. اوج هنرنمايي كارگردان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سربازان در تنگناي محاصره با پيروزي در اين بازي در سكانس بعدي، فارغ و راحت در حال استراحت در خوابگاه ستاد ارتش هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين زاويه نگاه مي‌توان Hurt Locker را حتي جعبه بازي دردناك نيز ترجمه كرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرديد به سكانسي كه گروهبان جيمز در مدت كوتاه اقامت خود نزد همسر و فرزند خردسالش در آمريكا، جعبه اسباب‌بازي سوغات جنگ را مي‌گشايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«پانصد هزار دلار براي هر اسير ـ زنده يا مرده» به عنوان ارزش اين بازي براي برندگان آن در فواصل فيلم عنوان مي‌شود و چنين است كه سربازان آمريكايي در هر بازگشت به خانه، به عنوان استراحت، در حال بازي پلي‌استيشن هم، سوژه‌هاي خود را از پاي درمي‌آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته آخر اينكه، همانگونه كه «جيمز كامرون»، همسر سابق خانم كاترين بيگلو، كاراكتر اصلي فيلم را با داروي عشق پايبند سرزمين بيگانه و خصمانه «پاندورا» مي‌كند، خانم بيگلو نيز حداقل در يكي از شخصيت‌هاي فيلم، اين عشق را هرچند كتمان شده وي ملموس منتقل كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروهبان جيمز، متخصص خنثي كردن بمب، در يك تمّرد آشكار از قرنطينه شبانه، براي يافتن قاتل پسربچه سي‌دي فروش به مركز شهر مي‌رود و هنگام برگشتن، ناخوشنود از قوانين ايست بازرسي در شب، حس نوع دوستي خود را آشكار مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حتي در سكانسي تاثيرگذار، سرهنگي پشت ميزنشين به نام كمبريج، در نخستين بازديد از صحنه بمب گذاري توسط كساني كه مخاطب او بودند، با انفجار بمب از پاي درمي‌آيد. او در چند پلان پيشتر گفته بود: «اين سرزمين را دوست دارم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين سكانس فيلم، حضور موثر آمريكايي‌ها در خنثي ساختن بمب در عراق را بازگو مي‌كند و در نماي دور، گروهبان جيمز با لباس زره‌اي خود مشغول حركت در جاده‌اي با افقي موهوم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هومن ظريف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي‌نويس:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1ـ اين جمله از كريس هجز Chris Hedges روزنامه‌نگار و نويسنده حوزه جنگ است. او متخصص مسائل سياست هاي جنگ و امور خاورميانه است. تازه‌ترين كتاب او، «امپراتوري توهم» نام دارد.هجز، اكنون عضو ارشد در سازمان ملل متحد در نيويورك است. نكته جالب اين است كه او به صراحت اعلام كرده است كه صلح طلب نيست او در جريان جنگ بوسني و کوزوو، حضور مداخله جويانه براي ختم نسل کشي- يعني جنگ براي ختم جنگ - را تاييد کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقل قول ديگري از اوچنين است: جنگ، نيرويي است كه به ما معني مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;script src="http://www.clickiran.ir/script?t=1&amp;amp;d=1&amp;amp;w=468&amp;amp;h=60&amp;amp;r=1&amp;amp;c=1&amp;amp;bb=&amp;amp;bc="&gt;&lt;/script&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-7166588884859502118?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/7166588884859502118/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=7166588884859502118' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7166588884859502118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7166588884859502118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/04/blog-post_24.html' title='سينما نيست، اگر جنگ و رنج نباشد'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-7868477463751760514</id><published>2010-04-21T01:53:00.000-07:00</published><updated>2010-04-21T01:55:00.758-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نقد فیلم ایرانی'/><title type='text'>طهران مهرجويي بداهه اي تصويري</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://shosho.persiangig.com/tehran-tehran.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://shosho.persiangig.com/tehran-tehran.jpg" width="320" wt="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در موسيقي اين سرزمين، يكي از زيباترين نوع اجراها، اجراي في‌البداهه موسيقي است كه نشانگر تبحر و چيره‌دستي نوازنده و تسلط خواننده بر شعر و موسيقي است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در موسيقي بداهه‌پردازي (چه نوازي و چه آوازي)، نكته مهم، اجرايي است هماهنگ با شرايط مجلس موسيقي و اين حس آني باعث مي‌شود كه كنسرت داراي «آن» باشد و ارتباط حسي خوبي با شنونده موسيقي برقرار كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به‌هرحال پس از ثبت آثار گرانقدري در موسيقي بداهه، سينماي ايران نيز با ساخت فيلم «طهران» اثر داريوش مهرجويي، نقطه عطفي را در ساخت يك بداهه سينمايي رقم زده است. طهران بخشي از مجموعه سينمايي «طهران ـ تهران» است كه، كتايون امير ابراهيمي، پانته‌آ بهرام، رحمان حسيني، فريده سپاه منصور، مينو صابري و اردشير كاظمي، پرويز نوري و يكي از برادران جهانگرد معروف با نام خانوادگي اميدوار، در آن بازي كرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شتابزدگي فيلمبردار در ثبت تصويري پلان‌ها و سكانس، رها شدن خط فرضي توسط كارگردان و از همه جالب‌تر دو اسم متفاوت «مهدي و مجيد» براي بازيگر نقش مقابل پانته‌آ بهرام، اين بداهه را دچار نقصان كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فيلم، رويكرد ساده‌اي دارد. اما اين سادگي در تهران امروز كه صدا به صدا نمي‌رسد، پر از يادآوري شيرين نوستالژي‌ها است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانواده‌اي در لحظه تحويل سال از ترس آوار شدن سقف خانه، سفره هفت‌سين را رها مي کنند و به پيشنهاد يكي از فرزندان عازم يك سفر درون‌شهري مي‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قضا اتوبوس‌هاي گردشگري رايگان حركت كرده‌اند و آنها به اشتباه سوار اتوبوس تهران‌گردي يك گروه سالمند زنده‌دل مي‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داريوش مهرجويي، كارگردان اين بداهه تصويري، اگرچه شايد بدون فيلمنامه‌اي حساب شده بر ميدان لوكيشن‌هاي معين شهرداري تاخته است، اما رنگ و لعاب حس صميمي او هرگز رنگ نباخته و باز هم مي‌توان سينماي مهرجويي را در كليت اين اثر مشاهده كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته ديگري كه در گردش دستجمعي اين افراد كهنسال با همراهي خانواده چهار نفره در تهران به عنوان يك اثر سفارشي به عنوان نقيصه به چشم مي‌آيد، زيرنويس‌هاي نامتعادل در مكان‌ها و ابنيه مشخص در فيلم است. مثلاً در زيرنويس كاخ گلستان 1291 هجري قمري را مشاهده مي‌كنيم ولي اثري از تطابق تاريخ با آنچه اكنون مرسوم است (هجري شمسي) نه فقط انجام نشده است بلكه از زبان بازيگران سال 1915 ميلادي شنيده مي‌شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بياييد به احترام مهرجويي، زيبايي‌هاي اين بداهه تصويري را مرور كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در لحظه ريزش سقف به دليل بارش شديد باران و در لحظه اعلام تحويل سال، ترانه «بوي بارون» شنيده مي‌شود و در امتداد ترك خوردن سقف خانه، مرد زير آواز مي‌زند و آوازي از استاد شجريان سر مي‌دهد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال بگذريم از تناسب سقف با ديوارهاي قطور يك خانه قديمي كه به شهادت بازيگر فيلم در سكانس‌هاي پاياني، نظير چنين خانه‌هايي در اروپا با چند بار بازسازي مي‌توانند تا 300 سال عمر كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و باز هم بگذريم كه احتمال شكافتن سقف و آوار شدن آن، خيلي سخت از چشم اعضاي خانواده‌هاي امروزي به دور مي‌ماند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام باز هم بگذريم كه در سرسراي اين منزل قديمي، حداقل دو اتاق خواب ديگر وجود دارد كه در فيلم اعلام نشد كه چرا خانواده، در وسط حياط، به ادامه حيات مي‌پردازند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما در بين افراد كهنسال تور خصوصي تهران‌گردي، زوجي عاشقانه به واسطه كاراكتر پانته‌آ بهرام و همسرش، مشاعره مي‌كنند و اين دو چون نمي‌توانند اشعار را كامل بيان كنند، موجب خنده تلخ تماشاگر مي‌شوند، خنده‌اي كه بيشتر متوجه خود تماشاگر است. كداميك از تماشاگران فيلم طهران، اپيزود نخست طهران ـ تهران، مي‌توانند مغازله و مشاعره‌اي چنين زيبا اجرا كنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه اين حرمان و اندوه با تب ترك عادات قديمي ايرانيان، توسط مهرجويي بزرگنمايي نمي‌شود، ولي داستان شال گردن‌ خاكستري (رايج است كه مي‌گويند پا به سن گذاشته‌ها بايد رنگ سنگين استفاده كنند) و انتظار پيرمرد براي انداختن شال‌گردن سفيد بر دوش و قهر و آشتي اين زوج «چندين بهار ديده» از نظر خيلي از علاقه‌مندان سينماي مهرجويي، چشم‌نواز درآمده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فيلم «دختردايي گمشده» با بازي زنده‌ياد خسروشكيبايي به خاطر جلوه‌هاي بصري در تدوين به تعريف بداهه نزديك نشده است، ولي فيلم «طهران» مهرجويي، به خاطر تمهيدات شهرداري تهران و فيلمنامه‌اي سفري، مجبور به بداهه بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به‌هرحال، معرفي برج ميلاد به عنوان برجي بلند در تهران، اگرچه بايسته فيلم سفارش شهرداري بود، ولي در فيلم مهرجويي در كنار صحنه‌هاي مشاركت اهالي خانه سالمندان در بازسازي خانه آقاي «مهدي، مجيد» و رنگ زيباي آجرهاي بهمني، گرماي خوش‌رنگ و سرخي را به فيلم اعطا كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كوتاه سخن اينكه اگر تاريخچه تهران را كه در فيلم بازگو شد گزارشي از علم تاريخ بدانيم و رحم و شفقت را كه اين روزها كيميا شده است جزئي از عرصه مخيلات و روياها بناميم، مي‌توان اثر مهرجويي را حتي يك بداهه علمي ـ تخيلي ناميد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش دوم كه «سيم آخر» نام دارد، در شناسنامه خود، مهدي كرم‌پور را به عنوان كارگردان قبول كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان اگرچه شباهتي به «گربه‌هاي ايراني» مشهور دارد، اما هيچ سنخيتي در نوع روايت، ساختار و بازيگري با آن ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك گروه نوازنده راك در شب برگزاري كنسرت، با لغو برنامه مواجه مي‌شوند. سوءتفاهم مأمور لغو كننده اين كنسرت موسيقي با افراد گروه با بازي مجيد جوزاني كه يكي از نوازندگان را به گود زورخانه مي‌برد، يكي از لحظات كميك ناخواسته فيلم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از حق نگذريم ترانه انديشه فولادوند در فيلم با نقش‌آفريني سروش صحت و نوازندگي گروه رضا يزداني توانسته است كليپي قابل قبولي را به نمايش بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فيلم آنچنان از روايتگري رنج مي‌برد كه حتي حادثه تصادف خياباني يكي از كاراكترهاي فيلم كه مي‌تواند براي تماشاگر سينما سهمگين و تلخ به حساب آيد، حسي متفاوت به‌وجود مي‌آورد. چرا كه تماشاگر، لحظه‌شماري مي‌كند آخر فيلم سريع‌تر فرابرسد و كليپ را مشاهده كند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جاي اميدواري دارد كارگردان «سيم آخر» بتواند با تجربه معنوي و مالي به‌دست آمده، فيلمي قابل دفاع بسازد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;script src="http://www.clickiran.ir/script?t=1&amp;amp;d=1&amp;amp;w=468&amp;amp;h=60&amp;amp;r=1&amp;amp;c=1&amp;amp;bb=&amp;amp;bc="&gt;&lt;/script&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-7868477463751760514?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/7868477463751760514/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=7868477463751760514' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7868477463751760514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7868477463751760514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='طهران مهرجويي بداهه اي تصويري'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-5788687328395501744</id><published>2010-04-19T03:48:00.000-07:00</published><updated>2010-04-19T03:50:23.275-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نقد فیلم ایرانی'/><title type='text'>شوخي با ژانر جدي كمدي!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نقد گونه‌اي بر «پوپك و مش ماشاءالله»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://edvblogfacom.persiangig.com/Short-News-(EDV.blogfa)/1102-(EDV.blogfa.com).jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="222" src="http://edvblogfacom.persiangig.com/Short-News-(EDV.blogfa)/1102-(EDV.blogfa.com).jpg" width="320" wt="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادم مي‌آيد دو سه سال پيش زماني كه قصد داشتيم در روزنامه اطلاعات ضميمه قابل دفاعي در زمينه ادب و هنر منتشر كنيم،‌ در نخستين گام براي گفتگوي هنري، نگارنده حقير خدمت سركار خانم مائده طهماسبي و فرهاد آئيش رفتم و در محفل خودماني اين زوج هنري با دو گوش نه چندان شنواي خود شاهد (بخوانيد سامع) بودم كه آقاي فرهاد آئيش به عنوان فردي كه تحصيلات آكادميك هنري در آن سوي آب‌ها دارد، گفت: «چه پرسش خوبي كرديد. بله، طنز يك مقوله جدي است. من نمي‌دانم چرا برخي هنرمندان مي‌گويند، يك كار جدي دارم، دو تا كار طنز هم داشتم! در صورتي كه طنز يك ژانر جدي است.»&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي‌دانم اين روزها با فرصت‌هاي نه چندان ارزشمندي كه براي ساختن فيلم‌هاي نه‌چندان جدي سراسر لودگي پديد آمده است، آيا همچنان آقاي فرهاد آئيش كارگردان نمايش‌هاي ارزشمند، هنوز هم معتقد است كه طنز مقوله‌اي جدي است؟ يا جداً شوخي كرده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به‌هرحال، زمان و تاريخچه سينماي ايران و جهان، هرگز مرعوب پول و آمد و شد مردم در برابر گيشه سينما نشده است و بي‌رحمانه آثار جاودان در هر ژانري را به خوبي در ذهن خود به يادگار گذاشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگر پس از دوستان نام‌آشنايي كه در سال اخير از تلويزيون اقامت را به سراي سينما كشيده‌اند، هرگز انتظار نمي‌رفت كه فرزاد مؤتمني كه كارگردان شب‌هاي روشن است، اين بار از آن سوي بام فرو بيافتد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه به آن شوري شور، نه به اين بي‌نمكي، تلخ‌تر از همه، اظهارنظر آقاي موتمن كارگردان فيلم «صداها» است كه در يك مصاحبه تفصيلي نه فقط از فروش نسبي فيلم اظهار رضايت كرده است، بلكه گفته: «مي‌خواستم بگويم كه ماهم بلديم كمدي بسازيم!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي كاش فرزاد مؤتمن گرانقدر، در مقام پاسخ به آنهايي كه معلوم نيست چه كساني هستند، دندان روي جگر مي‌گذاشت و با مولفه‌هاي سينماي مثلاً كمدي اخير ـ مخصوصاً آفتابه ـ فيلم آكنده از شوخي‌هاي كلامي دو پهلوي «آن‌چناني» پوپك و مش ماشاءالله را نمي‌ساخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم و از سويداي دل آرزومندم، جناب مؤتمن كه صاحب يكي از فاخرترين آثار سينمايي مقتبس از داستايوفسكي در كارنامه‌اش است، با پول نه چندان سرشار گيشه پوپك و مش‌ماشاءالله، فيلمي قابل دفاعي از خود در تاريخ سينماي ايران به جاي بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما تلخ‌تر از همه اين موارد، استفاده آهنگساز اين فيلم از ترانه «مشتي ماشاءالله» در دو بخش از فيلم است. در بخشي از فيلم اين ترانه به عنوان موسيقي منبع با صداي خود زنده ياد فريدون فروغي شنيده مي‌شود ولي در چند سكانس بعد در يك تعقيب و گريز بين پوپك خانم و ماشاءالله خان، در متروي تهران، اين ترانه با تغيير متن آن به صورتي گذرا شنيده مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بحث بهره‌‌گيري از آثار موسيقي شناخته شده و حق مولف آن اگرچه در شرايط حاكم بر فرهنگ و هنر كشور، آب در هاون كوفتن است و اگرچه از لحاظ قانوني پس از 30 سال از ساخت آن شايد مشكل قانوني نداشته باشد، اما پرسشي از سر انصاف بر ذهن متبادر مي‌شود و آن اين است كه واقعاً الزامي براي مخدوش كردن اين ترانه بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهرحال بايد ديد آيا «فرهنگ قاسمي» به عنوان ترانه‌سراي مشتي ماشاءالله، در جريان اين كار بوده است يا خير؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از سر انصاف و براي اينكه دوستان دست‌اندركار ساخت اين فيلم، چند لحظه‌اي، لبخند را ميهمان لبان چند تماشاگر كرده‌اند، چند نكته ويژه و قابل تامل فيلم را يادآور مي‌شويم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1ـ بهترين لحظه رمانيتك فيلم؛ هنگامي است كه مش‌ماشاءالله در حياط، خلوت كرده است و با لهجه آذري ترانه زهره را مي‌خواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كانديداها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الف ـ هنگامي كه فرهاد آئيش در فرودگاه بين‌المللي چند جمله عربي تكلم مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب ـ هنگامي كه مهناز افشار انگليسي صحبت مي‌كند. در واقع او لهجه انگليسي ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2ـ بهترين پلان، لحظه‌اي كه امين حيايي از داخل صندلي كه نشمين‌گاه آن را در آورده است به مهناز افشار (پوپك) مي‌نگرد و مي‌گويد: very beautiful توضيح اينكه؛ اين صندلي در حكم توالت فرنگي قرار است در فيلم به كار برود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كانديداها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الف ـ صحنه چند ثانيه‌اي منشي محجبه برادر احترام خانم در كانادا كه از طريق وب اينترنت ديده مي‌شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب ـ پلان دم در خانه مش ماشاءالله كه ماشين از نگاه آنها از چپ تصوير به سمت راست نما دور مي‌شود ولي در سكانس‌هاي پيشين و بعدي تماشاگر مي‌بيند كه در منزل ايشان در ته يك بن‌بست است! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3ـ بهترين ديالوگ، صحنه قرار مش‌ماشاءالله با زهره كه دَمِ بساط يك باقالي‌فروش است و جمله ماشاءالله كه؛ «ببخشيد زهره خانم، من شكر خوردم» و بلافاصله «شما هم بخور...» كه منظور ظرف باقالي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامزدها؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الف ـ صحبت‌هاي امير جعفري در كلانتري و گفتن اينكه جناب سرهنگ شما هم سي.دي مي‌بيني، براي رهايي امين‌ حيايي كه نقش سي.دي‌فروش را بازي مي‌كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب ـ مادر زمينگير و فرتوت مش‌ماشاءالله با بازي زيباي خانم ميكده كه در پاسخ به تقاضاي كمك مش‌ماشاءالله، با خونسردي مي‌گويد: «داد نزن دارم ميام!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4ـ بهترين سكانس، بدون رقيب اصلي، صحنه حركات موزون آقاي فلان با كراوات مضحك در عروسي پايان فيلم با نقش آفريني امير جعفري كه نشانگر ختم به خير شدن همه فيلم‌هاي مثلاً كمدي با مراسم عروسي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام، جمله ويژه فيلم متعلق به احترام خانم با بازي مريم اميرجلالي: پوپك با توپولوف مي‌آد يا با هواپيما؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;script src="http://www.clickiran.ir/script?t=1&amp;amp;d=1&amp;amp;w=468&amp;amp;h=60&amp;amp;r=1&amp;amp;c=1&amp;amp;bb=&amp;amp;bc="&gt;&lt;/script&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-5788687328395501744?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/5788687328395501744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=5788687328395501744' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5788687328395501744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5788687328395501744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/04/blog-post_8910.html' title='شوخي با ژانر جدي كمدي!'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-4948756445096790732</id><published>2010-04-17T03:37:00.001-07:00</published><updated>2010-04-17T03:42:03.502-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت'/><title type='text'>لئوناردو داوينچي و سينـما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;داوينچي 15 آوريل سال 1452 م مطابق با 26 فروردين، متولد شد ولي رمز و راز زندگي او، همچون لبخند ژوكوند، تابلو معروف به موناليزايش، همچنان نويسندگان، سناريست‌ها و كارگردانان را مفتون خود كرده است.&lt;br /&gt;او در رشته‌هاي نقاشي، رياضي، معماري، موسيقي، كالبدشناسي، مهندسي، گياهشناسي، تنديسگري و هندسه، متبحر بود.&lt;br /&gt;داوينچي را مي‌توان طراح نخستين هواپيما دانست. حتي طراحي‌هاي او براي لباس غواصي و زيردريايي جنگي نيز در دست است.&lt;br /&gt;اين هنرمند، همچنين مسلسل، تانك نظامي، كيلومترشمار و بسياري وسايل كاربردي ديگر را اختراع كرده است.&lt;br /&gt;به صورت مثال با كليد واژه‌هاي مسلسل، داوينچي و آل‌كاپون، آيا يك ذهن خلاق فيلمنامه‌نويس، دچار آلرژي نمي‌شود؟!&lt;br /&gt;يا فيلمنامه‌اي علمي ـ تخيلي با كليد واژه‌هاي تانك با طراحي داوينچي مخصوصاً در اين دوران كه هنر و سياست و جغرافياي ذهن و تشويش انسان از اينكه فردا روز چه خواهد شد، باعث قلقلك ذهن يك نويسنده نمي‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;يك نكته ديگر هم از داوينچي بگوييم كه رابطه مادر ـ فرزندي پر رمزوراز او و طرح‌هاي شخصي اوست كه به وسيله خط معكوس، يادداشت‌هايي نوشته است كه فقط مي‌توان آنها را در آينه خواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه، شاگردان و طرفداران داوينچي، دفاتر، طرح‌ها و يادداشت‌هاي او را به دقت تا به امروز حفظ كرده‌اند. هرچند بسياري از اين ميراث گرانبهاي داوينچي، رمزگشايي نشده است، اما حداقل از نظرگاه هنري، ادبيات در رشته رمان و سينما در ژانر علمي ـ تخيلي مي‌تواند، براي خلق سوژه‌هاي گوناگون، حتي در ژانرهاي ديگر نيز از اين موارد، بهره ببرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آثاري با كليدواژه داوينچي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانگونه كه گفته شد، داوينچي در فيلمي به نام «لئوناردو داوينچي و سربازان جاويدانLeonardo da«vinci and the soldiers of forevr باز هم بر پرده سينماها بعد از فيلم« رمز داوينچي»، جان خواهد گرفت. او در اين فيلم براي مقابله با دشمنان فراواقعي خود از اختراعات خود استفاده مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدريان عسكريه (Adrian Askarieh)، به عنوان تهيه‌كننده اين فيلم با همكاري شركت «وارنر برادرز»، اين فيلم ماجراجويانه و علمي ـ تخيلي را آماده مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست‌اندركاران تهيه اين اثر سينمايي درباره اين فيلم به صورتي جهاني گفته‌اند كه درباره مسائلي مربوط به دوران قرون وسطا، تسلط كليسا بر زندگي و جان و مال و ناموس مردم و دوران رنسانس است. طرح اصلي اين داستان از آدريان عسگريه است و تاكنون كارگرداني براي آن درنظر گرفته نشده است. اين فيلم سال 2013 اكران خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما همانگونه كه گفته شد، تجلي بي‌نظير نام داوينچي در سينما، با اكران جهاني فيلم اقتباسي رمز داوينچي (The Davinci Code) در سال 2006 به وقوع پيوست. فيلمنامه اين اثر را «آكيوا گلدمن» (Akiva Goldsman) براساس رماني با همين نام از «دن براون» (Dan Brown) نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«تام هنكس»، «آدري تاتو»، «ژان رنو» و «پل تباني» از بازيگران نام‌آشناي اين فيلم به شمار مي‌روند و «دان هاوارد» اين اثر را كارگرداني مي‌كند و قسمت سوم آن به نام «سمبل گمشده» در سال 2012 اكران مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش نخست اين فيلم‌ همانند كتابي كه از آن اقتباس شده است، جنجال بسياري آفريد. با نگارش ادامه داستان رمز داوينچي توسط «دن براون»، ديدگاه‌هاي متفاوتي براي نسخه‌هاي سينمايي ديگري با نام رمز داوينچي بيان شد ولي جالب‌ترين ديدگاه، نظر بازيگر معروف تام هنكس درباره ادامه اين داستان است كه گفته است: «دن براون مي دونه يك داستان رو چطوي سرهم كنه، پايان داستان منو به كلي خسته كرد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه «تام هنكس» اظهار ‌آمادگي كرده است كه در قسمت سوم اين فيلم ايفاي نقش كند، شايد موفقيت نخستين بخش اين سه‌گانه تكرار نشود. فيلم رمز داوينچي به عنوان دومين حضور گسترده جهاني تا 2 نوامبر 2006، بيش از 758 ميليون دلار فروش كرد! اما در سال 2008، فيلمي پويانمايي، كمدي و فانتزي ديگري به سراغ شخصيت اين نقاش ايتاليايي رفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فيلم روياهاي لئوناردو داوينــچــي (The Dreams of Leonardo D.) به مدت 6 دقيقه با صداپيشگي Mick cusimano ساخته شده است. اما در سال 2006، فيلم تلويزيوني راز زندگي لئوناردو داوينچي به مدت 60 دقيقه ساخته شد كه به صورت مستند درباره داوينچي به تماشاگر خود اطلاعــاتي مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نويسنده فيلمنامه اين اثر مستند، مايكل بوسون Michael Bousan است. در اين فيلم تماشاگر با آثار خارق‌العاده داوينچي در موزه‌هاي سراسر دنيا آشنا مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«نايك رابرتز» (Nick Roberts) در نقش لئوناردو به ايفاي نقش مي‌پردازد و صداپيشه راوي اين مستند، «پل شارات» است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به غير از نقش آفريني نايك رابرتز، دو كودك نقش لئوناردو را در جواني و كودكي بازي مي‌كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما در سال 2003، فيلم تلويزيوني ديگري به نام لئوناردو، با بازي مارك ريلانس (Mark Rylance) در نقش داوينچي ساخته شد اين فيلم كه توسط BBC ساخته شده، تركيب درام و علم و ژانر آن نيز مستند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال 1996 هم نسخه تلويزيوني ديگري با نام اين اعجوبه فن و علم و هنر با فيلمنامه «برايان نيسن» (Brian Nissen) به صورت فيلمي پويانمايي و كوتاه ساخته شد و به نمايش درآمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين نسخه پويانمايي،‌ دو صداپيشه به جاي داوينچي و ميكل آنژ صحبت مي‌كنند. فيلم تلويزيوني ديگري در ايتاليا و در سال 1971 با فيلمنامه‌اي از «رناتو كاستلاني» به زندگينامه داوينچي مي‌پردازد. اين فيلم در گلدن گلوب درخشيده و صاحب گوي زرين شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«فيليپ لوروي» نقش بزرگسالي داوينچي و دو هنرپيشه خردسال و نوجوان نقش‌هاي ديگر مقاطع سني او را بازي كرده‌اند. اين فيلم در ايتاليا با نام «Ia vita di Leonardo D.» و در دنيا به نام آمريكايي آن (من، لئوناردو) معروف است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين فيلم منتقدان و تماشاگران، به عنوان اثري زيبا و دلنشين توصيف شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فيلم، رخدادهاي تاريخي كه باعث مي‌شوند لئوناردو شهر فلورانس را ترك كند و سپس به آن بازگردد، به نمايش درآمده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگواري‌هاي بين ميكل آنژ و سياستمداراني كه در آن دوره زندگي لئوناردو را در تنگنا قرار داده بودند، از جمله مشخصات داستان اين اثر به شمار مي‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما از سال 1952، فيلم ديگري به نام لئوناردو داوينچي در دست است كه، لوچيانو امر (Luciano Emmer) و انريكو گراس (E.Cras) به صورت مشترك نويسندگي و كارگرداني آن را برعهده داشته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راوي اين فيلم «آلبر دكر» و مدت اين فيلم 45 دقيقه است و يك فيلم مستند به شمار مي‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزديك به يك قرن پيش يعني در سال 1919، فيلمي به نام لئوناردو داوينچي توسط كارگردانان؛ «جيولاكسيني ـ ريزوتو» و «ماريو كورسي» در كشور ايتاليا ساخته شد كه ژانر آن درام است. در ايـــن فيـــلم آلفردو بــراچي (Alfredo Bracci) در نقش داوينچي بازي كرده است. اين درام كلاسيك و سياه و سفيد، صامت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساخت اين فيــلم در سـال 1919 و فيلم "Il varo della L.D." كه در دنيــا بـــه "The Launching of two Italian Dreadnoughts" معروف است، نشانگر اين است كه در همان سال‌هاي ابتدايي پيدايش هنر سينما، علاقه‌مندان به ذهن خلاق داوينچي و هنر او، بسيار به ساخت فيلمي درباره او عطش داشته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين فيلم نيز صامت و سياه و سفيد است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نكته پاياني، اينكه ساخت سه‌گانه «رمز داوينچي»، باعث شده است، حتي فيلم‌هايي مستند درباره زندگي داوينچي براي جلب توجه مخاطبان خود از ساختار نام بخش نخست اين سه‌گانه معروف‌بهره ببرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مستند تلويزيوني 90 دقيقه‌اي كه با نام «Der Leonardo Code» در سال 2008 سال در آلمان ساخته شد، از اين جمله است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام، مستند «لئوناردو داوينچي، رمز، افسانه، بشر» در سال 2006 با نام اصلي (L.D.The code, The Myth, Theman) به نمايش درآمد. اين فيلم 90 دقيقه است و مستندي پژوهشي به شمار مي‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما با معرفي اين چند فيلم، حتي با وجود پرفروش‌ترين آنها كه بخش اول سه‌گانه «كد داوينچي» است و با وجود فيلم علمي ـ تخيلي ديگري كه سال آينده وارد بازار خواهد شد، آيا سينما در خدمت لئوناردو بوده يا...؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;script src="http://www.clickiran.ir/script?t=1&amp;amp;d=1&amp;amp;w=468&amp;amp;h=60&amp;amp;r=1&amp;amp;c=1&amp;amp;bb=&amp;amp;bc="&gt;&lt;/script&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-4948756445096790732?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/4948756445096790732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=4948756445096790732' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/4948756445096790732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/4948756445096790732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/04/15-1452-26.html' title='لئوناردو داوينچي و سينـما'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-7091780372033143052</id><published>2010-04-14T05:18:00.000-07:00</published><updated>2010-04-14T06:40:02.627-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی فیلم'/><title type='text'>نگاهی به ترانه‌های فیلم اسکاری «دل دیوانه»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-left: 1em; margin-right: 1em; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;img alt="" border="0" height="322" src="http://liveforfilms.files.wordpress.com/2010/01/crazy-heart-colin-farrell-jeff-bridges.jpg" style="float: right; height: 322px; margin: 0px 0px 10px 10px; width: 575px;" width="575" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;تنهايي يك خواننده كانتري&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بيراه نيست اگر به عنوان سرزمين شعر و شاعري در جشنواره فيلم فجر، بخش بهترين ترانه فيلم شناسايي و گنجانده شود، چون همچنانكه ساختار برگزاري جشنواره از بخش‌هاي داوري گرفته تا اعضاي هيات انتخاب، نيم‌نگاهي به مراسم اسكار و جشنواره‌هاي فيلم در اروپا دارند، بايد بپذيريم كه يكي از شاخص‌ترين رشته‌هاي رقابتي فيلم‌هاي كشور بايد، بخش بهترين ترانه فيلم باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از تنديس سيمرغ پيشنهادي بهترين ترانه در جشنواره فجر بگذريم و از بهترين ترانه متن فيلم دل ديوانه (Crazy heart) بگوييم كه در مراسم آكادمي اسكار 2010 صاحب تنديس عمو اسكار شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مهربان خسته‌دل&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«مهربان خسته‌دل» يا The weary kind در بين ترانه‌هاي ديگر خوانده شده در فيلم دل ديوانه، صاحب تنديس بهترين ترانه اصلي شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خواننده اين ترانه ريان بينگهام (Ryan Bingham) است و موسيقي و ترانه آن كار مشترك او و تي‌بونه بورنت (T Bone Burnett).&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;داستان فيلم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بد بلك Bad Blake يك خواننده موسيقي كانتري است كه سالها موفق بوده ولي در پيچ و خم زندگي سالهاي موفقيتش از او دور شده‌اند. او در جريان آشنايي با خبرنگاري، به نام جين بنا بر رابطه‌اي عاطفي، ترانه‌هايي جديد مي‌سازد. زندگي او به خاطر افراط در مصرف الكل و گم شدن فرزند جين، باعث مي‌شود مشكل را در درون خود بيابد و سرانجام اعتياد به الكل را ترك مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جين به تقاضاي ازدواج او جواب رد مي‌دهد و او پا در آينده‌اي روشن، اما تنها مي‌گذارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند لحظه از فيلم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در همان ابتدا، بد بلك در ماشيني تك و تنها در جاده‌اي راه خويش را در پيش مي‌گيرد. گيتار به عنوان ساز شاخص موسيقي كانتري به گوش مي‌رسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما گيتار تا آخر ترانه تيتراژ فيلم، نقش «آكورد» را بازي مي‌كند و سازهاي زهي در فواصل كلام ريان بينگهام، فضايي كروماتيك را به عنوان پاسخ جملات موسيقايي او خلق مي‌كنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آرپاژ‌هاي كنتر باس‌‌ها كه از ثانيه‌هاي مياني ترانه آغاز مي‌شوند، نقش بسزايي در القاء لحن ملو درام فيلم دارند و در پايان ترانه و در ثانيه‌هاي بسيار كوتاهي، صدايي زير، شبيه گونه‌اي سنج از سازهاي پركاشن به صورتي خفيف، لحظات به يادماندني و نوستالژيكي را ايجاد مي‌كنند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من عاشق شده‌ بودم و تنها بودم/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه زندگي‌ام در بدر بودم/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همون كاري رو انجام بده كه يك مرد بايد انجام بده/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هر چيزي كه تو رو وابسته كند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نام اين ترانه haldan you نام دارد. نكته جالب اين است كه خواننده آن بازيگر نقش نخست فيلم يعني جف بريجز (Jeff Bridges) است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جداي اينها، جف بريجز، بهترين هنرپيشه مرد نقش اول اسكار شناخته شده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در سكانس بعدي، بد بلك، در ابتداي پيوستن به يك گروه موسيقي اجاره‌اي، با تلخي دعوت آنها را براي كنسرت در سالن بولينگ مي‌گويد كه ورشكسته شده و از همسرش طلاق گرفته است و ترانه‌اي كه مي‌خواند گويا در امتداد ديالوگ او با نوازندگان گروه موسيقي است:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چه كسي مي‌داند فردا چه اتفاقي خواهد افتاد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا من عوض شده‌ام و فرد ديگري شده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آشنايي و آغاز مصاحبه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در فصلي از داستان فيلم كه حكم نقطه عطف فيلمنامه را دارد، زن خبرنگاري به نام جين از او تقاضاي مصاحبه مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هنگامي كه خبرنگار از او مي‌پرسد: شما شش بار تا به حال ازدواج كرده‌ايد؟ و چند لحظه بعد مي‌پرسد: آيا با تامي (Tomi) دوباره آلبوم خواهيد داد؟ پاسخ اين كابوي خواننده سركش، خنده است. او در جواب فقط مي‌گويد: «نه، چهار بار ازدواج كردم. و همانقدر كه نمي‌خواهم درباره ازدواج‌هايم حرف بزنم، نمي‌خواهم درباره تامي اظهار نظر كنم.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در اينجا نقش ترانه سراي فيلم، تعاملي تنگاتنگ با سناريست فيلم است؛ چرا كه در سكانس بعدي، زماني كه همان خبرنگار در حال عكس گرفتن از بد بلك در حال خوانندگي است، خواننده ترانه‌اي مي‌خواند كه در واقع در حال جواب دادن به پرسش‌هاي بي‌جواب خبرنگار است:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«من همان كسي هستم كه بايد باشم / نمي‌خواهم كسي رو اذيت كنم / همون چيزي را خواستم كه خواستند / اگر چيزي بيشتري براي شادي مي‌خواي / پس بايد قيمتش رو بپردازي ... براي يك لحظه حس تو ميگه چه جدايي شگفت‌آوري / اما كسي نمي‌دونه چه چيزهايي به سر آدم آمده / هر اتفاقي كه مي‌افته، دليلي داره / حتي وقتي كه اشتباهه / مخصوصاً وقتي كه اشتباهه».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بايد نكته‌اي را از سر انصاف گفت. جف بريجز در نقش بد بلك، نقش خود را به زيبايي اجرا مي‌كند و شايد ترانه برگزيده اسكار، از چنين شانسي برخوردار بوده كه با بازي خوب اين بازيگر پيوند بخورد و شايد اين بيان زيبا و چشم‌نواز، باعث درخشيدن اين ترانه شده باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سرانجام يك پيشنهاد كنسرت در سالني 12 هزار نفره باعث مي‌شود كه تامي (با نقش آفريني ريان بينگهام، يكي از ترانه‌سرايان فيلم) و بد بلك بعد از سالها با يكديگر روي صحنه بروند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بدبلك بعد از مكالمه تلفني با مدير برنامه‌هاي تامي، عليرغم غرور خود، مي پذيرد كه با تامي روي صحنه برود. او پس از قطع مكالمه تلفني، در همان استيج محقر سالن بولينگ، چنين مي‌خواند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«نمي‌دونم عزيزم، در آينده چه پيش خواهد آمد و چه برنامه‌اي دارم، خداحافظ/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نمي‌دونم اگر چه تو دوست من هستي، يا اگر چه عشق‌ات را از دست داده‌اي، همان عشقي كه اكنون به سوي من آمده/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر تو هم بگويي كجا مي‌روي/ عزيزم/ نمي‌دونم باد از چه سمتي مي‌وزه/ عزيزم، نمي دونم...»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;او سيگار با سيگار روشن مي‌كند، «بلوز» گوش مي‌دهد و باز هم به مصاحبه با جين كه خودماني‌تر شده است ادامه مي‌دهد:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ـ آهنگ‌هات از كجا الهام مي‌گيرن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ـ از زندگي‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و هردو از اين پرسش و پاسخ كليشه‌اي مي‌خندند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و در سكانس كنسرت تامي و بدبلك، تامي به تنهايي چنين مي‌خواند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«من بايد خوب مي‌شدم، او با اينكه دلش تنگ شده بود، من رو آزاد گذاشت/ پس منتظر شدم (به بدبلك با احترام نگاه مي‌كند)/ من حركت كردم/ كاري كردم كه فكر مي‌كردم مي‌تونم/ و به قديمي‌ترين چيزها برگشتم...»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و هر دو «دوئت» زيبايي را مي‌آفرينند و با يكديگر مي‌خوانند: «من هرگز نمي خواهم كسي رو اذيت كنم/ تنها چيزي رو كه مي‌خوام/ چيزايي است كه بيش از حد مثل شوخيه/ اينه كه قيمتش رو بايد بپردازيد...»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خواندن اين بند از ترانه و تصوير خواننده جوان در كنار خواننده ميانسال در كنار هم و قيمتي كه بايد پرداخت تا به اين مرحله رسيد، تاثير اين لحظات از فيلم را دو چندان مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در پايان اين ترانه دو صدايي، تامي كار را تمام مي‌كند و چند بار روي صحنه به بدبلك اداي احترام مي‌كند و مي‌گويد: «اين مردي است كه من از او ترانه خواندن را ياد گرفتم و شايد خيلي چيزاي ديگر.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از اين لحظات قدرشناسي تامي و عشق جين و البته رابطه عاطفي بدبلك با پسر چهارساله جين و يادآوري اين كه او نيز پسري بيست و هشت ساله دارد كه از چهار سالگي نديده‌اش، باعث ترك اعتياد اين خواننده كابوي مي شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;او به پسرش زنگ مي‌زند؛ پسر او مي‌گويد كه مادرش يعني زن بدبلك دو سالي است كه درگذشته است و به سردي با پدر سخن مي‌گويد. اين كابوي كانتري خوان تنها، عشق را با وجود تنهايي در وجود خود بازمي‌يابد و در نخستين كنسرت شبانه و محفلي پس از ترك اعتيادش چنين نغمه سر مي‌دهد (ترانه از جف برينجز بازيگر است):&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;Well it rained last night&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;And the stars shone bright&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;And way off yonder&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;We heard the whippoorwill…&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;Open the gates/ welcome him in/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;There's a brand new angel/ a brand new angel/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;with an old idea…&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«ديشب بارون زده/ و ستاره‌ها چه دلي مي‌برند/ اون دورا صداي پرنده‌اي مياد/ مثل يك نشونه در تاريكي/ شنيديم كه اون رفته/ دلامون خالي و چشامون پره/ پنجره‌هارو باز كنين/ فرشته جديدي‌رو پذيرا باشيم/ فرشته جديدي با همون چهره قديمي...»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در پايان كه بدبلك با جين در كسوت يك خبرنگار كوشا مواجه مي‌شود، متوجه حلقه نامزدي‌اش شده و به او هديه‌اي مي‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مبلغي را كه در ازاي ترانه اميدبخشي كه سروده است ، تقديم جين مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو ترانه Brand new Angel و The weary kind، اگر چه همانند ديگر ترانه‌هاي فيلم به صورت كانتري اجرا مي‌شوند، اما چون متعلق به دوران روشن و اميدبخش اين كابوي همچنان تنها هستند، ريتمي آرام دارند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«مهربان دل خسته: اينه كه قلب مهربان و خسته&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جايي نداره/ اينه كه فرصتي براي زدودن خاطرات نيس/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اينه كه نميشه برگشت به گذشته/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما عيبي نداره، بازم با دل ديونه‌ات دوباره شروع كن/&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوباره تلاش كن.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ريان بينگهام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ريان بينگهام با نام كامل جرج ريان بينگهام، شايد يكي از جوان‌ترين موزيسين‌هايي است كه در مراسم اسكار درخشيده است. او بيست و هشت ساله است و در خواندن ترانه‌هاي فيلم، در نقش تامي از صداي اصلي و در خواندن ترانه‌هاي ديگر فيلم، از صداي زخمي خود سود برده است. او در سال 2007 با آلبوم «Mesca lito» بيشتر مطرح شد و مجله موسيقي تگزاس چنين نوشت: «بينگهام چنان مي‌خواند كه گويي صداي زخمي او نشانگر يك زندگي سخت است. آن چنان سخت مثل باور كردن اين كه چگونه يك جوان بيست و پنج ساله مي‌تواند صداي مرد پنجاه ساله‌اي چون تام ويتز (Tom waits) را داشته باشد.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;او براي فيلم دل ديوانه، دو ترانه «نمي‌دونم» . «مهربان خسته‌دل» را ساخته است. در ژانويه 2010 او برنده جايزه بهترين ترانه در گلدن گلوب شد و مجله معروف رولينگ استون، با جمله‌اي تمجيدگونه، از 5 ستاره معروف خود، سه ستاره به صداي رينگهام د اد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تي بونه برنت&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تي بونه بورنت (T-Bone Burnett) شصت و دو سال دارد. سبك كار او، راك اندرول، كانتري و كانتري آلترناتيو است. اين خواننده، ترانه سرا و توليدكننده موسيقي از سال 1972 فعاليت دارد و از جمله شركت‌هايي كه تي‌بون بورنت با آنها همكاري داشته است مي‌توان به يونيورسال، تاكوما، برادران وارنر، ديمون و كلمبيا اشاره كرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بورنت به خاطر ترانه «آه، برادر كجايي؟» جايزه موسيقي متن در جوايز گرمي را از آن خودكرده است. به هر حال او به خاطر ساخت ترانه‌اي به نام «walk the line» براي فيلم «لوبوفسكي بزرگ» نيز شهرت دارد. تي‌بون بورنت، زماني از اعضاي گروه موسيقي باب ديلان بود. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-7091780372033143052?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/7091780372033143052/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=7091780372033143052' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7091780372033143052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7091780372033143052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='نگاهی به ترانه‌های فیلم اسکاری «دل دیوانه»'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-5126440474037620301</id><published>2010-03-17T05:13:00.000-07:00</published><updated>2010-04-14T06:46:36.183-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نقد فیلم ایرانی'/><title type='text'>براي عيار 14</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;بازگشت به گذشته دلهره آور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هومن ظريف -در دنيا واقعيت‌هاي زيادي است كه كمتر مبتني بر حقيقت هستند. اما تنها واقعيتي كه به صورت غيرقابل انكار با حقيقت خويش هم پوشاني دارد، حادثه مرگ است.«كجا دانند حال ما،‌ سبكباران ساحل‌ها»روايت فيلم سينمايي عيار 14، در واقع از انتهاي داستان آغاز مي‌شود، اما نه به سادگي. شروع فيلم چنان مؤثر و نافذ است كه به راحتي تمام، تماشاگر را غرق در موضوع داستان مي‌كند.تصوير بزرگ دستي كه در يك خودرو ـ هنوز معلوم نيست كه چه نوع خودرويي است ـ يك CD را داخل دستگاه پخش ماشين مي‌گذارد. بيننده در انتظار است كه قطعه‌اي موسيقي بشنود ولي از همين ابتدا، تلنگري بر ذهن ساده انگار تماشاگران زده مي‌شود و صداي عبدالباسط1 شنيده مي‌شود: «پس او را كه باردار شد به نقطه دوردستي برد.»2 آنچه در اين پلان ابتدايي فيلم ديده مي‌شود، تصوير محمدرضا فروتن به عنوان فرد متوفي در پشت وانتي است كه فقط دو نفر نشسته برپشت آن،‌ جسد او را به سردخانه (شايد هم نقطه‌اي دورتر!) مي‌برند.اما با ديدن سكانس بعدي فيلم‌ و ديدن چهره فروتن در نقش آقا فريد طلافروش، متوجه مي‌شويم، فلاش‌بك (بازگشت به گذشته) بزرگي را شاهد خواهيم بود.كاروكسب آقا فريد سكه است. مشتريان محلي در اين شهر دورافتاده (شايد هم دهستان) به سراغ او ـ‌ يعني تنها طلا فروش منطقه ـ مي‌روند. بدون هيچ‌گونه حاشيه‌اي متوجه مي‌شويم كه او در اين آمد و شدها به فروشگاه نه چندان حقيرش، سروسرّي با دختر جواني3 به نام مينا دارد.اما باز هم رودست مي‌خوريم. اين جوان واجد همه شرايط ازدواج، نه تنها با دختر ازدواج كرده است، بلكه اين ازدواج ثمره رونق بازار طلاي اوست و در واقع اين دختر جوان دانشجو، زن دوم يا به تعبير خود مينا، زن قاچاقي اوست.در همين احوال، خبري به گوش آقا فريد (طلافروش) مي‌رسد كه گويا فردي به نام منصور4، به تازگي از زندان آزاد شده و در حال بازگشت به محل است.&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فريد براين تصور است كه منصور به محض رسيدن به منطقه، به سراغ او خواهد آمد و از او انتقام خواهد گرفت. با تمهيد كارگران و چند فلاش‌بك ديگر در اين فلاش‌بك روايتي، متوجه مي‌شويم كه گويا در يك صحنه‌سازي و با مشاركت يكي از كسبه كه مغازه كبابي دارد، آقا فريد 6 سال پيش باعث به زندان افتادن منصور شده است.سرانجام منصور با پالتويي بلند و چشماني پنهان در پشت عينك دودي، وارد محل مي‌شود. اتفاقاً‌ سياهي عينك دودي بي‌مناسبت با سپيدي برف نيست و جالب اينجاست كه در عنوان‌بندي نيز، تقابل سياهي تيتراژ و به سرعت عطف به سپيدي برف آلوده منطقه، بار معنايي خاصي داشت.در واقع داستان فيلم از همان ابتدا رويارويي دو انسان را مي‌خواهد بازگو كند كه مجدانه و آگاهانه راه سپيد و سياه خويش را انتخاب مي‌كنند. هرچند كه اين دو شخصيت محوري (فريد و منصور) مي‌توانند هر دو پيگمان‌هاي شخصيتي خاكستري5 داشته باشند ولي راه آنها، سرانجام سپيد است يا سياه.تعقيب و گريز منصور و فريد آغاز مي‌شود. فريد، عاقبت، نزديكي‌هاي ظهر، از درون مغازه، هيبت ترسناك منصور را مي‌بيند كه از دور تخمه شكنان و آرام به سمت مغازه مي‌آيد. عبور تراكتوري از خيابان در زمان حضور منصور، افكت دلهره‌آميزي را در فضا طنين‌انداز مي‌كند.فريد مغازه را به حالت تعطيل درمي‌آورد. پس از رفع خطر، به زن خود اطلاع مي‌دهد كه دخترش را از مدرسه زودتر به خانه ببرد و هرگز از خانه خارج نشوند.بانوي اول فريد، لباس رنگين و زريني دارد كه بي‌تناسب با شغل فريد نيست و جالب اينجا است كه تك فرزند دختر اين طلا فروش، طلا نام دارد.اما پرسشي تا آخر داستان موج مي‌زند و بي‌جواب مي‌ماند. آيا همه اين متعلقات و ثروت فريد، ميراث دربند شدن منصور است؟رد پاي زنداني تازه آزاد شده كه در شهر سرگردان است، در روبروي طلا فروشي، دم در خانه و حتي در كبابي ديده مي‌شود. در اينجا، ايجاد دلهره به اين روش، من را به ياد صحنه‌هاي دلهره‌آميز تنگه وحشت6 به روايت اسكورسيزي مي‌اندازد. چرا كه در آن فيلم هم ردپا و توهم و ترس قاضي از انتقام كشي يك قاتل، تعليق قابل تأملي را خلق كرده بود. اما اين شباهت همانند شباهت با فيلم ماجراي نيم‌ روز اثر فرد زمينه‌مان، هيچ اقران پويايي با فيلمنامه عيار 14 ندارد.تعليق در فيلم عيار 14 و بهتر بگوييم ترسي كه در فريد مي‌بينيم كه او را به پاسگاه پليس و مسجد محل‌ هدايت مي‌كند، منزلت بالاتري نسبت به فيلم‌هاي ذكر شده دارد.تماشاگر از ترس و واكنش فريد به خنده مي‌افتد. اين اتفاق نادري در سينماي ايران است. شايد بتوان از آن به عنوان نمونه‌اي از ژانري گروتسك ياد كرد.مثلاً اين طلا فروش از شدت ترس، به مسجد محل مي‌رود، محلي كه كمتر به آنجا مي‌رود. در كنار نجاري مي‌نشيند و زماني كه روحاني مسجد، دليل حضور او را در مسجد جويا مي‌شود مي‌گويد: «آمدم كه كمكي بكنم.» و او براي چند لحظه پناه گرفتن در اين مكان، 50 هزار تومان چك پول به خدمتگزار مسجد تقديم مي‌كند.فريد در كنار بخاري، لحظه‌اي كوتاه از خستگي و درماندگي غرق در خواب مي‌شود و دستش مي‌سوزد و براثر اين سرو صدا از مسجد طرد مي‌شود. به راستي داستان فيلم، سطحي يخي ولي نازك و شكننده دارد كه با كمي وزنه تأمل و تعمق، لحظه لحظه آن سرشار از طعنه و معنا مي‌شود.طلا فروش جوان، پس از آنكه از متقاعد كردن افسر پايگاه براي دستگيري دزد تازه آزاد شده مأيوس شده است، تصميم مي‌گيرد كه به همراه مينا از شهر براي هميشه خداحافظي كند.جالب اينجا است كه پوشش مينا هم به رنگ سرخ تيره است. دختر، دانشجوي جوان و زيبايي است كه از تهران آمده است. پيوند موسيقيايي صحنه‌هاي فيلم بدون آفتابي شدن موسيقي متن، يكي از نكات برجسته اين اثر پرويز شهبازي است.در بخشي از فيلم و در قسمتي از سرگرداني فريد و مينا در ماشين، صداي ترانه «cest merveilleuy»7 با صداي خاطره‌انگيز اديت پياف شنيده مي‌شود. فريد و مينا درباره آغاز زندگي جديدي صحبت مي‌كنند كه البته ديدگاه فريد با مينا صددرصد منطبق نيست.فريد مي‌پندارد همه زندگي خويش را در صندوق عقب ماشين گذاشته است (همه طلاها) و مينا همچون طوطي (البته همانند همان پرنده مينا)، شعري مي‌خواند كه: «در زندگي چيزهايي هم هست!» در واقع خواسته مينا از زندگي چيز زيادي نيست. مينا پس از مرگ شوهرش، از فريد، فردي را انتظار داشت كه او را از تنهايي رهايي بخشد، در صورتي‌كه فريد (به معناي تنها) زندگي خود را به طلا وابسته مي‌داند و از اين رو تنها است.در اين ميان، برف و بوران اهالي شهر را زمين‌گير كرده است. از يك‌ سو، فريد كه همه زندگي‌اش را در صندوق عقب ماشين جاي داده است، يك‌بار به‌خاطر بي‌بنزيني و بار ديگر به‌خاطر لغزندگي جاده، نمي‌تواند از شهر (گذشته) خود بگريزد و از سوي ديگر منصور و دوست فريد بنابر اتفاقي ـ كه خيلي هم دور از ذهن و تصنعي نيست ـ در تنها مسافرخانه شهر هم اتاق مي‌شوند.در برخوردي كوتاه، شناخت عميقي از شخصيت منصور به دست مي‌آيد. مجيد دوست طلا8 فروش فريد، كه از تهران به شهر آمده است، درمانده از خلف وعده فريد، به مسافرخانه پناه مي‌آورد، ولي اتاقي براي پذيرايي او وجود ندارد. يكي از سكانس‌هاي قابل تأمل پيش از اين مرحله از داستان، همسفري نافرجام مجيد و فريد در ماشين فريد بود كه در اين سفر كوتاه، فريد دكان خود را طي قراردادي به مجيد وا مي‌گذارد. ذكر اصطلاحات «خيار بيع» و «رضايت طرفين»، نه تنها شخصيت فريد را بيش از پيش ملموس مي‌كند، بلكه شخصيت آينده او را در صورت جمع‌آوري ثروت به تماشاگر ارائه مي‌دهد.مجيد درمانده به مسافرخانه رجوع مي‌كند ولي فقط يك تخت باقي مانده است كه نصيب منصور شده است.منصور كه او را درمانده مي‌بينيد در يك جمله او را دعوت و شخصيت خود را معرفي مي‌كند: «بيا امشب‌رو مهمون من باش».آرامش او كه از زندان آمده است و آهي در بساط و خانماني چشم به راه ندارد و اعتمادش به فردي غريبه، بسيار بارز در تقابل با درون پرتلاطم فريد قرار مي‌گيرد.اوج آرامش و سبكباري منصور زماني است كه پس از صرف شام با دوست طلاساز فريد، ظرف دوغ را چنان مچاله مي‌كند كه جايي را اشغال نكند و در فضاي اين صحنه موسيقي بجايي با صداي محمدرضا شجريان و شعر حضرت حافظ طنين‌انداز مي‌شود:درويش را نباشد برگ سراي سلطانماييم و كهنه دلقي كآتش در آن توان زدتماشاگر منتظر است كه منصور با درك رابطه مجيد و فريد، به گونه‌اي راه خود را براي گرفتن انتقام آسان كند، ولي باز هم فيلمنامه خلاف انتظار تماشاگر، برگ برنده ديگري برزمين مي‌اندازد.منصور با جوان تهراني هم‌كلام مي‌شود. از صندوقچه رازش (چمدان) عكس دخترش را بيرون مي‌آورد و مي‌گويد كه بايد بروم9 او را پيدا كنم و اگر به او درس نداده‌اند، خود به او درس بدهم.و طرف مقابل يعني مجيد، در برابر اين آتش‌گدازان عشق پدري، قسمتي از صندوقچه رازش (جيب‌هاي پر از طلايش نه كيف مالامال از طلاها) را رو مي‌كند و يك جفت گوشواره به منصور پيشكش مي‌كند كه پدر براي ديدار دختر دست خالي نرود.نكات جالب اين سكانس كه در حكم نقطه عطف فيلم است، چند مورد است. يكي اينكه مجيد در واقع نماينده فريد است و منصور همان برخوردي كه با فريد مي‌توانست داشته باشد، با مجيد مي‌كند.دوم اينكه در مقايسه با جوان بزك كرده كه همانند فريد به شيوه‌ اهالي زندان صحبت مي‌كند، لحن منصور پرصلابت و عاري از هرگونه كلام زشتي است. او حتي سيگار نمي‌كشد و به جوان تهراني محترمانه اعلام مي‌كند كه: «ميدوني كه توي محيط بسته نبايد سيگار كشيد.» در اين اثنا، فريد سراسميه از بيم از دست دادن طلا و جان خود، به همراه زن صيغه‌اي‌اش كه بنابر برگه عقدنامه آنها، آخرين روزي است كه محرم يكديگرند، در جاده متوقف مي‌شوند. آنها در برابر كاميون حمل سوخت، تنها يك گريزگاه باريك دارند و در همين تقلا، حادثه ايجاد مي‌شود و هردو مي‌سوزند.نكته كليدي اين است كه آيا اين عقوبت سزاوار فريد بود؟يا حداقل مي‌توان مينا را گناهكار دانست؟و اما چند نكته ديگر؛1ـ بازي محمدرضا فروتن در سكانس‌هاي ابتدايي در گفتگوي تلفني چشم‌گير است.2ـ نقش‌آفريني پوريا پورسرخ بسيار شيرين و قابل ستايش است.3ـ سكانس پاياني فيلم كه با امضاي عباس كيارستمي تمام مي‌شود، يك پايان ايده‌آل و منسجم است. پيوند موسيقي آداجيو اثر آلبنينوني با سكانس پاياني كه وانتي قرمز رنگ پدري (منصور) را به سوي قريه‌اي خرد، از روي تپه ماهورها مي‌برد، بسيار زيبا از كار در آمده است و آغاز و پايان فيلم است كه بسياري از تماشاگران از فيلم راضي هستند.4ـ نكته آخر اينكه، نماهاي داخلي براي بازي‌هاي زنان در فيلم به زيبايي كنار گذاشته شده است و منطق روايي داستان با در نظر گرفتن پوشش خانم‌ها در خارج از خانه، فيلم را به اثري استاندارد و منطقي تبديل كرده است.پي‌نوشت:1ـ قاري مصري با صدايي خاطره‌انگيز كه موسيقي و ضربآهنگ واژگان را با مهارت در هنگام قرائت قرآن رعايت مي‌كرد.2ـ سوره مريم، آيه22.3ـ مينا ساداتي براي نخستين‌بار نقش‌آفريني را تجربه كرد.4ـ كامبيز ديرباز.5ـ هرچند در محافل روشنفكرانه انسان‌ها را بيشتر به شخصيت خاكستري ترجيح مي‌دهند ولي با وجود قبول اين ديدگاه، چنين انسان‌هايي نيز در مرحله‌اي بايد راه سپيد يا سياه را در پيش گيرند.6ـ به غير از نسخه (Kape Fear) ساخته مارتين اسكورسيزي در سال 1991، فيلمي كلاسيك نيز به اين نام در سال 1962 به كارگرداني جي‌بي تامپسون ساخته شده است.7ـ اديت پياف، خواننده افسانه‌اي دهه 50 فرانسه ترانه‌اي به نام، «اين بهترينه» خوانده است. در بخشي از اين ترانه كه به زيبايي در فيلم لحاظ شده آمده است: «در روزي كه با من قرار گذاشته‌اي، خيلي غم‌انگيز است مرگ... كافي است كه تو برگردي و من همه رنج‌ها را از خاطر بزدايم. اين عالي است كه من و تو با هم باشيم و خوشي را حيات بخشيم.»8ـ مجيد و فريد گويا قصد دارند شخصيت كاملي را به صورت جداگانه در فيلم عرضه كنند. نگرش هر دو به زندگي تا حدي يكسان است، اگرچه مجيد با نقش‌آفريني كوتاه پوريا پورسرخ، به زيبايي در دل‌ها نفوذ مي‌كند.9ـ طي اطلاعاتي كه در مراجعه فريد به پاسگاه به تماشاگر ارائه مي‌شود، منصور در زندان درس خوانده است و زندگي را به گونه‌اي ديگر مي‌نگرد.هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-5126440474037620301?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/5126440474037620301/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=5126440474037620301' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5126440474037620301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5126440474037620301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/03/14.html' title='براي عيار 14'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-5222312035922695932</id><published>2010-01-22T04:14:00.000-08:00</published><updated>2010-04-14T06:45:37.944-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت'/><title type='text'>چخوف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آنتوان پاولويچ چخوف، روز 17 ژانويه 1860 در «تاگانروگ» متولد شد. تاگانروگ، بندري است در اوكراين و اين تولد بهانه‌اي است براي اينكه نيم نگاهي به يكي از مجموعه آثار چخوف بياندازيم. جلد دهم مجموعه آثار چخوف كه در واقع جلد سوم نامه‌هاي اين نويسنده است و به همت ناهيد كاشي‌چي توسط نشر توس به چاپ رسيده است. در اين كتاب نامه‌هاي «آلكسي سرگه يويچ سوورين»، «ليديا آلكسيونا آويلووا»، «ايگناتي نيكلايوويچ پوتاپنگو»، «ميرهولد»، «چايكوفسكي»، «كوپرنيك» و «شاورووا» به چخوف و نامه‌هاي چخوف به آنها،‌ به چاپ رسيده است.تاكنون ترجمه‌هاي متعددي به صورت گلچين از نامه‌هاي چخوف به چاپ رسيده ، ولي اگرچه از خيل نامه‌هاي چخوف، انتخاب بسيار سخت است، ناهيد كاشي‌چي در اين سه جلد، توانسته است نامه‌هاي زيادتري را به فارسي برگرداند. اين مترجم قصد دارد دستنوشته‌هاي چخوف را نيز به فارسي ترجمه كند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ويژگي نامه‌هاي چخوف&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چخوف به سووُرين: «ديگر وقت آن رسيده است تا آن‌هايي كه مي‌نويسند، به خصوص نويسندگان متعهد، مانند سقراط و ولتر اعتراف كنند كه در اين جهان هيچ چيز قابل تجزيه و تحليل و بررسي نيست. مردم فكر مي‌كنند، همه چيز را مي‌دانند و از همه چيز آگاهند. هر چقدر جاهل‌تر باشند، خود را داناتر مي‌دانند.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چخوف چنين است كه با نفي دانش خود، پا در عرصه كشف و شهود مي‌گذارد و جامعه آماري اين نويسنده،‌به علت آشنايي با علم پزشكي، درد و رنج روحاني و جسماني مردم پيرامونش است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آثار چخوف همچنان‌كه در سطح مواج و گسترده است، ژرفاي غريبي دارد كه نامه‌هاي او در كنار آثارش، بيش از پيش پرده از اسرار شخصيتش برمي‌دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما نظر چخوف درباره يك نويسنده به عنوان هنرمند چيست؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چخوف به سوورين:« اگر از ابتدا وجود پرسش و هدف را در خلق اثر نفي كنيم، آن وقت به آن معنا است كه نويسنده اثر خود را تحت تاثير عصيان روحي نوشته و چنين اثري فقط الهام و وحي است و در چنين حالتي، من او را يك ديوانه خواهم پنداشت.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;او در بازي مرغ و تخم‌مرغ كدام زودتر بودند يا به عبارت رساتر در بازي هنر براي هنر يا هنر براي مردم، صراحتاً از هنر براي منظور، كه نظر او مردم است دفاع مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما اين قضاوت بسيار ساده لوحانه است. يادمان نرود كه او نويسنده كتاب «اتاق شماره 6» است؛ كتابي كه با ترجمه كاظم انصاري در دهه چهل ترجمه شد و داستان آن، بستري شدن يك نويسنده و يك پزشك در تيمارستان مورد پژوهش آنها است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;يك پزشك و يك نويسنده، يعني دو چهره متفاوت و در عين حال مرتبط به يكديگر، آنتوان چخوف است و او، اين چنين از خود انتقام مي‌گيرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پزشك؛ آندره يفي‌ميچ و نويسنده؛ ايوان دمتريچ، زنداني دربان خشن ديوانه خانه مي‌شوند. همان ديوانه خانه‌اي كه آنها بي‌تفاوت، ديوانگان آن ـ بخوانيد مردم ـ را بررسي مي‌كردند و نتايج خاص خود را نمونه برداري مي‌كردند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما چخوف در يك پاراگراف از اين داستان از زبان پزشك؛ «آندره يفي‌ميچ»، در پشت ميله‌هاي زندان تيمارستان مي‌گويد: «لابد اين مردم هم كه اكنون در روشنايي ماه چون سايه‌هاي سياه به نظر مي‌آيند، بايد روزها، ماه‌ها و بلكه سال‌ها همينطور شكنجه و آزار كشيده باشند. راستي چطور شد كه من در تمامي اين مدت بيست سال اين موضوع را درك نمي‌كردم و يا نمي‌خواستم آن را بفهمم؟ چون از آن اطلاع نداشته و مفهوم درد و رنج را درك نمي‌كرده‌ام پس گناهي ندارم.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چخوف، اما به راحتي برمنطق هنر براي مردم صحنه نمي‌گذارد و خط ديگري از نامه‌اش به سوورين (ناشر و صاحب امتياز روزنامه عصر جديد و بنيانگذار يكي از بزرگترين موسسات چاپ كتاب)، چنين است: «در مورد، انتظار داشتن رابطه‌اي آگاهانه از نويسنده نسبت به كارش، حق با شماست. ولي شما دو موضوع را با هم درآميخته‌ايد: حل مساله و طرح مساله. فقط مورد دوم است كه نويسنده به آن متعهد است. در «آنا كارنينا» و در «آنه‌گين» هيچ مساله‌اي حل نشده ولي اين آثار، شما را كاملا راضي مي‌كنند. زيرا مسائل مطرح شده در آن‌ها واقعي و صحيح هستند. يك دادگاه موظف است مساله‌اي را به طور صحيح مطرح كند. ولي حل آن توسط هيات منصفه و با سليقه‌هاي مختلف انجام مي‌گيرد.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و اما نامه‌اي از چخوف در دست است كه با مهرباني، با سوورين روزنامه نگار همدردي مي‌كند. چخوف، مشكل سوورين را نامه‌هايي نمي‌داند كه حكومت تزاري روسيه از او ضبط كرده است. در گام ديگر چخوف،‌ براي دلگرمي سوورين، همه كشورهاي آسيايي را زير سؤال مي‌برد! او مي‌گويد: «در كشورهاي آسيايي كه آزادي مطبوعات و آزادي بيان و عقيده وجود ندارد، هم دولت و هم 90 درصد اجتماع به روزنامه‌نگاران، به چشم دشمن مي‌نگرند. زندگي در آن‌ جا تحت فشار و بد است. در آنجا اميدي به زندگي بهتر وجود ندارد. مشغوليات آنها لجن‌مال كردن يكديگر و تشكيل دادگاه‌هاي شرف و از اين قبيل كارهاست. آنها نويسندگان را مانند حيواناتي كه در قفس افتاده و دم يكديگر را گاز مي‌گيرند، در وضعي مضحك و تاسف بار قرار مي‌دهند. مي‌خواهد شما را به خاطر اينكه عقايد خود را آزادانه بيان كرده‌ايد ـ هر چه كه مي‌خواهد باشد ـ محاكمه كند؟ اين امر خطرناك است. سوء قصد به آزادي بيان است. اين امر قدمي است در جهت اينكه چنان وضع فشاري پيش بيايد كه پس از محاكمه شما، هر روزنامه‌نگاري بر اين باور باشد كه دير يا زود چنين محاكمه عجيبي براي او نيز خواهد بود. مساله بر سر ناآرامي‌هاي دانشجويي و يا بر سر نامه‌هاي شما نيست. نامه‌هاي شما مي‌توانند بهانه‌اي براي بحث‌هاي تند،‌تظاهرات خصمانه و نامه‌هاي توبيخ‌آميز عليه شما باشند. ولي،‌به هيچ وجه دليلي براي محاكمه كشاندنشان نمي‌شوند. براي اينكه درباره اصل موضوع صحبتي نشود و دليل اصلي جنجال را بپوشانند، با زيركي گناه ناآرامي و شورش‌ها را بر گردن نامه‌هاي شما مي‌افكنند و از آن‌ها به عنوان مدرك جرم استفاده مي‌كنند.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در نامه‌هاي چخوف به ليديا آويلووا كه متهم به روابط عشقي است!، نكاتي جالب حاوي اندرزهايي براي داستان‌نويسي است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;«زن‌هايي كه چشماني پر اشك دارند به همان اندازه نيز مستبدند.» اگرچه اين در تعريف ضعف شخصيت‌پردازي داستاني از دختر جوان ليدياآويلوواست، اما به طرز رندانه‌اي مي‌تواند مخاطبش خود نويسنده جوان باشد!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه كلام، در نامه‌هاي چخوف،‌ حداقل آنچه تاكنون به فارسي نگاشته شده است، شخصيتي جداي از شخصيت ملموس او در داستان‌ها و نمايشنامه‌هاي چخوف،‌معرفي نمي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بخش بسياري از مكاتبات پوتانپگو با چخوف درباره رفع موارد سانسورخيز داستان‌ها و نمايشنامه‌هاي چخوف است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما در مجموعه اين نامه‌ها،‌خطاب ميرهولد (بازيگر آثار چخوف) به او بسيار جالب و فروتنانه و البته نزديك به واقعيت است: «تقديم از طرف ميرهولد به خالق خود.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;درك درست مخاطبان چخوف در نامه‌ها،‌درك توأم با حساسيت اين نويسنده از مخاطبان خود،‌نشانگر اين است كه اين نويسنده مشهور، آنچنان‌ كه زندگي مي‌كند فكر مي‌كند و آنچه كه بر ذهن داشته است را با شجاعت و جسارت تمام روي كاغذ آورده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نامه‌هاي اين نويسنده در روزگاري كه بزرگترين نامه‌نگاري‌‌ها در حجم چند دهم كيلوبايت در قالب پيامك خلاصه مي‌شود، دنياي سراسر خاطره است كه از روزگار نه چندان دوري كه نامه‌ها در غياب نويسندگان حضور بيشتري را القاء مي‌كرد تا پيامك‌ها در دهكده‌ جهاني پر از ماهواره‌هاي ارتباط جمعي!كوتاه سخن اينكه، با ناهيد كاشي‌چي مترجم اين كتاب از دوره سه جلدي نامه‌هاي چخوف، گفت‌وگو كرده‌ايم. پذيرا باشيد؛&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;* آيا نامه‌هاي چخوف به همين سه جلد محدود مي‌شود ؟ يا تعداد آن‌ها بيشتر است ؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بايد بگويم كه خير. تعداد نامه‌هاي چخوف بيش از 4500 نامه و بيش از ده هزار ياداشت است . اگر به مجموعه سي جلدي آثار و نامه‌هاي چخوف چاپ فرهنگستان علوم اتحاد جماهير شوروي مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه 12 جلد از اين مجموعه به مكاتبات چخوف اختصاص دارد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ترجمه دوره سه جلدي كه منتخبي از اين 12 جلد است ، هنوز تمام نشده ، گر چه ناشر اصرار دارد كه ترجمه به همين جا ختم شود ولي اين نامه‌ها به قدري جالب و خواندني هستند كه من ترجمه را ادامه خواهم داد . افزوني نامه‌هاي چخوف به اين سبب است كه او گرچه فردي اجتماعي و شوخ بود ، ولي درحضور ديگران بسيار متواضع ، فروتن و ساكت بود . او از اين كه نامه بنويسد و نامه دريافت كند ، لذت مي‌برد . در سا‌ل‌هاي بيماري كه دور از دوستان و دور از مسكو دوست داشتني‌اش در «يالتا» بسر مي‌برد، نامه‌ها يگانه سرگرمي وپلي ميان او و دوستانش برا ي دستيابي به خبرها محسوب مي‌شد . او بارها از دوستانش گله مي‌كرد كه چرا او را از ياد برده و برايش نامه نمي‌نويسند .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نامه‌هاي چخوف همگي خواندني و پر بارند . جذابيت نامه‌هاي چخوف تنها در نامه‌نگاري نيست . چخوف طي نامه‌هايش به نويسندگان جوان ، افكار و تجربيات ادبي‌اش را در اختيار آنان مي‌گذاشت. و انتقاد‌هايش را با لحني دوستانه بيان مي‌كرد . نامه‌هاي چخوف به عنوان ( درس‌هايي از چخوف در باب نويسندگي ) مورد توجه فراوان قرار گرفته است . او در نامه‌اي به نويسنده‌اي جوان مي‌گويد :« در كارها بايد جسور بود. اشتباه كرده‌ايد؟ خطا داشته‌ايد؟ عيبي ندارد! بگذاريد خطاهايتان نيز از خودتان باشد.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نامه‌هاي چخوف به آلكساندر سوورين ناشر آثارش،كه موسس و سردبير بزرگ‌ترين روزنامه آن زمان (عصر جديد ) بود ، مانند ديگر نامه‌هاي اين مجموعه خواندني و جالب‌اند. با خواندن آن‌ها با اوضاع سياسي و اجتماعي عصر چخوف مانند قضيه دريفوس ونقش اميل زولا در اين جريان و همچنين با تلاش‌ها و مشكلات چخوف درطي مسافرتش به ساخالين با بسياري از نظرات او درباره ادبيات آشنا مي‌شويم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;كوتاه سخن اين كه بدون خواندن نامه‌هاي چخوف نمي‌توان به شخصيت و روحيه چخوف آن طوركه او بود پي برد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;* آيا نامه‌هاي چخوف تا به حال به گونه‌اي كامل چاپ شده است؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خير. نامه‌هايي كه تا به حال از چخوف به فارسي ترجمه شده‌اند ، همگي از زبان‌هاي غير روسي ، به‌صورت پراكنده، بسيار كوتاه ومختصرهستند. گاه از يك نامه فقط دويا سه خط ترجمه شده است و آن هم فقط به چند نفرازنزديكان مانند مادر، خواهر و يا ماكسيم گوركي اكتفا شده است . ترجمه حاضر با آن كه در مقايسه با تعداد نامه‌هاي چخوف اندك است ولي مي‌توان گفت كه پس از چاپ جلد چهارم كامل‌ترين متن ترجمه نامه‌ها ي چخوف در ايران خواهد بود. و اينكه، اين اثر چقدر به متن اصلي نزديك است.،بايد گفت كه اين ترجمه با متني كه در دست من است كاملا برابر است. كمال وفاداري را در ترجمه متن به عمل آورده‌ام، به‌ هيچ وجه حتي جمله‌اي از آن حذف نشده است. البته بعضي از اين نامه‌ها در دوره دوازده جلدي از سري مجموعه سي جلدي كه من به آن دسترسي نداشته‌ام ، مفصل‌تر هستند كه در متن به آن اشاره شده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;* شتاب در چاپ جلد سوم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از طرف من هيچ شتابي نبوده و اگر در آن شتابي مشاهده مي‌شود ، بايد علت را از ناشر سؤال كرد . شايد ناشر براي اين كه بتواند كتاب را به نمايشگاه كتاب برساند كمي عجله به‌خرج داده است .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو جلد يادداشت‌هاي چخوف شامل ياداشت‌هاي روزانه، نقدها ، مقاله‌هاي پراكنده و كوتاه ، قرارهاي ملاقات، نظراتش در مورد بعضي افراد است . اين كتاب به‌هيچ‌وجه خاطرات او نيست .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;* درباره چخوف&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;. . . چخوف اولين داستان نويس بزرگ خارجي است كه آثاراو درايران به صورت مجموعه‌اي ده جلدي توسط انتشارات توس چاپ و در آينده دو جلد ديگر نيز به آن اضافه خواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين روزها مصادف است با سالروز تولد چخوف 17 (29 ) ژانويه 1860ميلادي. او در تاگانروگ در ناحيه يكاترينسلا وسكايا (راستوفسكاياي كنوني) متولد شد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چخوف جزو مشهورترين نويسندگان جهان است. چهار اثر از او جزو آثار كلاسيك جهان محسوب مي‌شوند . او در طول زندگي خلاقه ادبي‌اش هم زمان به حرفه پزشكي خود نيز مي‌پرداخت . هميشه مي‌گفت: « حرفه پزشكي همسر قانوني و ادبيات معشوقه من است ».&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چخوف در سال‌هاي اوليه فعاليت خود فقط براي امرار معاش مي‌نوشت ، ولي همراه با رشد خلاقه‌اش سبك جديدي به‌وجود آورد كه اين سبك در رشد و پيشرفت داستان كوتاه‌نويسي معاصر جهان تاثير فراوان گذاشت . ويژگي داستان‌هاي كوتاه او، ابتدا در دانش و معلومات وسيع‌اش و سپس در چگونگي پايان داستان‌هايش خلاصه مي‌شود. داستان‌هاي او هيچ گاه با نتيجه اخلاقي كه در ساختار داستان‌هاي كلاسيك آن زمان رايج بود تمام نمي‌شد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چخوف ، سال 1904 در بادن وايلر آلمان وقتي كه براي معالجه به يكي از آسايشگاه‌هاي معروف آن جا رفته بود زندگي را بدرود گفت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;درباره چخوف زياد نوشته‌اند . ولي بد نيست سري به كتاب ياداشت‌هاي او بزنيم و زندگي نامه او را به‌ قلم خودش بخوانيم :&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من آنتون پاولوويچ چخوف ، 17 ژانويه 1860 در تاگانروگ متولد شدم. ابتدا در مدرسه يوناني وابسته به كليسا تزار كنستانتين و سپس در دبيرستان تاگانروگ به تحصيل پرداختم. سال 1879 وارد دانشكده پزشكي دانشگاه مسكو شدم . آنوقت‌ها آگاهي چنداني درباره اين رشته نداشتم و به ‌درستي نمي‌دانم، چرا دانشكده پزشكي را انتخاب كرده‌ام . اما هيچ‌گاه از اين انتخاب پشيمان نشدم .از همان سال اول در مجلات و روزنامه‌هاي هفتگي شروع به چاپ داستان‌هايم كردم. در سال 1888 به دريافت جايزه پوشكين نايل آمدم. سال 1890 به ساخالين مسافرت كردم. هدف اصلي من از اين مسافرت اين بود كه مي‌خواستم كتابي در مورد تبعيدگاه‌ها و مكان‌هايي كه محكومين به اعمال شاقه در آنجا محكوميت‌شان را مي‌گذرانند بنويسم .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تمامي آنچه در طي بيست سال فعاليت ادبي نوشته‌ام ( به جز گزارش‌هاي قضايي ، تفريظ‌ها ، نقد‌ها ، مقالات فكاهي و انتقادي كه هر روزه در روزنامه‌ها چاپ مي‌شد و اكنون جمع‌آوري و جستجوي آن ها مشكل است) شامل 300 فرم چاپي مي‌شود. من نمايشنامه هم نوشته‌ام .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هيچ شكي ندارم كه حرفه پزشكي من نقش موثري در فعاليت‌هاي ادبي‌ام داشته است. اين حرفه سبب شد تا افق ديد من باز‌تر شده و در نتيجه رشد خلاقه ادبي من شكوفا شود. شايد به سبب آشنايي با رشته پزشكي موفق شده‌ام از بسياري از اشتباهات بپرهيزم . آشنايي با علوم طبيعي و روش هاي علمي هميشه مرا در حال هوشياري نگه داشته‌اند . همواره سعي كرده‌ام تا جايي كه ممكن است به اطلاعات علمي تكيه كنم. اگر اين كار برايم امكان نداشته، ترجيح داد‌ه‌ام چيزي ننويسم. گر چه يادآوري مي‌كنم كه شرايط يك اثر ادبي هميشه هم كاملا با عوامل و مطالب علمي مطابقت نمي‌كنند . مثلا در روي صحنه تاتر نمي‌توان مرگ در نتيجه خوردن زهر را آن طوري كه در واقع اتفاق مي‌افتد نشان داد . ولي آنچه اتفاق مي‌افتد بايد از لحاظ علمي با اين رويداد مطابق باشد. به‌طوري كه خواننده و يا تماشاچي آن را به‌خوبي درك كرده و بداند كه با نويسنده‌اي آگاه سر‌و كار دارد .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما در مورد فعاليت‌هاي پزشكي‌ا‌م بايد بگويم كه از زمان دانشجويي در بيمارستان واسكرسنايا (در نزديكي اورشليم نو ) زير نظر دكتر پ. آ . آرخانگلسكي مشغول كار شدم .سپس مدتي در بيمارستان زوني گورود، در مقام پزشك عمومي خدمت كردم و در سال‌هاي وبا ( 92-93 ) اداره تيم‌پزشكي مليخوفسكي در ناحيه سرپوخوف را به‌عهده داشتم . ( از كتاب يادداشت هاي روزانه چخوف).&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-5222312035922695932?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/5222312035922695932/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=5222312035922695932' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5222312035922695932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5222312035922695932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='چخوف'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-7684729489172426705</id><published>2009-12-23T01:23:00.001-08:00</published><updated>2010-04-14T07:35:59.138-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت‌هایی از سر دل‌تنگی'/><title type='text'>آقاي قاضي شما هم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://hemophilia.org.ir/qodrati/dadgahlogo.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img alt="" border="0" height="400" src="http://hemophilia.org.ir/qodrati/dadgahlogo.jpg" style="float: right; height: 400px; margin: 0px 0px 10px 10px; width: 300px;" width="300" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاضي-اين خانوم بهرحال از شما شكايت داره وشما هم ميدوني كه اين دليل نميشه كه چون خبرنگاري حرفاتو باور كنيم.&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;عليرضا-جناب قاضي،اين سوژه جالبيه كه دارم لمسش ميكنم. حالا مي فهمم كه چرا هنرمندا عينك آفتابي ميزنن.&lt;br /&gt;قاضي-آقا چرا مغلطه ميكني؟چه دليلي داره اين خانوم توي مترو بياد بگه كه شما بهش متلك گفتي؟&lt;br /&gt;عليرضا-آقاي قاضي دختر خانومي كه در روز متلك نخوره پژمرده ميشه...&lt;br /&gt;قاضي با لبخندي فرو داده-عجب رويي داري.گويا شاكي خصوصي هم لازم نداري.پسر شما مغزت بوي قورمه سبزي ميده؟&lt;br /&gt;عليرضا-اصلا از كجا ميدونين كه ايشون راست ميگه.&lt;br /&gt;دختر همچنان نشسته روي صندلي وساكت بود.شرايط به نفعش بود ودليلي براي شكستن سكوت نداشت.&lt;br /&gt;عليرضا-با اين قانون شما هر دختري با بهانه ايجاد مزاحمت ميتونه براي هر آدمي مزاحمت ايجاد كنه.من داشتم مي رفتم سر قرار حرفه اي .اين خانوم به من غير از ضررحيثيتي ضرر وقت كاري و..ايشون آينده كاريمو زير سوال برده.من ادعاي حيثيت كه هيچ تقاضاي جبران خسارت مي كنم.&lt;br /&gt;قاضي-ما مطمئن نبوديم واين خانوم شاهدي هم نداره.پس داريم بحث مي كنيم.تعهد بده.&lt;br /&gt;عليرضا-باشه...اما اگه يه بار ديگه اين خانوم چنين چيزي عنوان كنه...&lt;br /&gt;قاضي –حتي اين خانوم پرونده اي باز كنه كه طرفش شما هم نباشي يعني متاسفانه مشكل از طرف خانومه.&lt;br /&gt;عليرضا-من به ايشون احترام ميذارم ولي بازم در حضور شما اقاي قاضي به ايشون ميگم كه اجازه ندارم تلفون گلزار نيكي كريم يا هر كس ديگه اي رو به غير از همكار بدم.&lt;br /&gt;قاضي-يعني شما اينا رو مبينيد.(يادش مي رود كجاست)ميشه با مثلا با گلشيفته فراهاني صحبت كرد.از فيلم هاليودديش خوشم آمد.&lt;br /&gt;عليرضا گيج مي شود-آقاي قاضي شما هم! شانس آوردم كه خانوم ها قاضي نميشن!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-7684729489172426705?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/7684729489172426705/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=7684729489172426705' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7684729489172426705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7684729489172426705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='آقاي قاضي شما هم!'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-5816508544559977799</id><published>2009-10-05T06:51:00.000-07:00</published><updated>2010-04-14T07:40:27.290-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت'/><title type='text'>فرياد پشت بوم نقاشي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn8yV8zuKI/AAAAAAAAADw/he1ajkXkREU/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" height="86" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389116370941360290" src="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn8yV8zuKI/AAAAAAAAADw/he1ajkXkREU/s400/1.jpg" style="display: block; height: 86px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 128px;" width="128" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مام نامدار، نقاش دل‌افسرده‌اي كه سال‌ها در كردستان گوشه عزلت يافته است تا مگر به آرامش برسد يا بهتر بگوئيم در سرداب زيرزمين خانه‌اي ييلاقي گوش به آواز اپراي ضعيفه‌اي اجنبي سپرده است و كورمال كورمال كاردك بر بوم نقاشي مي‌كشد، ناگزير بر ايوان دل‌انگيز و خوش‌منظره اين خانه ييلاقي حاضر مي‌شود تا چرخش قلم‌موي او بر بوم نقاشي‌اش فريادي هرچند سكوت فام باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر بپذيريم كه هر اثري هنري به ويژه فيلم بلند سينمايي، با نقطه عطف‌هاي خود ماندگار مي‌شود، يكي از زيباترين سكانس‌هاي فيلم «خاك آشنا» چنين روايتي را دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مام نامدار كه از زيرزمين تاريك و بي‌پنجره‌اش كه همچون فضاي ذهن‌اش روزني بر دنياي بيرون ندارد و در امتداد قهر چندساله‌اش با همه وسايل ارتباطي مدرن، زبان در كام گرفته است و فقط با خدمتكار كُرد خود ـ خاتون خانم ـ عياق است، گالري‌هاي سطح پايتخت را با تابلوهاي خويش مزين مي‌كند و عجب طنز تلخي در اين تقابل است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;او مي‌گويد: «دل بستن از مريضي هم بدتره، چون دلبستن دواش دلشكستنه».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما او كه پرهيز از دلبستگي‌ها مي‌كند بنابر قانوني كه انسان در جزيره تنهايي خود زندگي نمي‌كند، بي‌اختيار مأمن و پناهگاه دوست نويسنده‌اي مي‌شود كه در حال گريختن از مرز با دروپنجره‌هاي بسته خانه او مواجه مي‌شود. هرچند در اين پناهجويي نافرجام، لاجرعه‌اي از شراب دوستي نصيبش مي‌شود ولي او را سرمست نمي‌كند و سرانجام در تعقيب و گريز پليس و قاچاقچيان انسان، كشته مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اين روايت آخر رشته‌اي از داستان فيلم است كه به مقراض هم و غم مسئولان از طناب خط داستان، گسسته شده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اينكه چرا مام نامدار، نقاش تأثيرگذار بر جامعه شهري ـ چون آثارش هر سال توسط بانويي به نام خانم‌سالاري به تهران برده و فروخته مي‌شود. چنين صفتي را لايق او مي‌دانم ـ آن شب دروپنجره را مي‌بندد، ناگزير از قصه‌گويي مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حلقه مفقوده به قطر يك نسل&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بابك حميديان در اين فيلم، نقش‌آفرين مؤثر جواني است كه ناخواسته مهمان ناخوانده دايي خود ـ مام نامدار ـ مي‌شود و هر دو در امتداد هم تا پايان فيلم متحول مي‌شوند. تحول نمادين مام نامدار را كه درآغاز شرح دادم ولي اين جوان حلقه بر ابرو، ناگزير است در اين روستاي دورافتاده منطقه كُردنشين چندصباحي با دايي خود سر كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اوج تحول جوان كه در امتداد فيلم حلقه از ابرو برمي‌دارد، صحنه‌اي است كه در كنار دايي خود بر روي پلكان خانه ييلاقي نشسته است و دايي درهم شكسته‌اش كه نتوانسته پناهگاه دوست نويسنده قديمي‌اش باشد را تسلي مي‌دهد. جوان مي‌گويد: «من همه درهارو بستم». اما دايي جواب روشن‌تري مي‌دهد: «نه من بودم كه چپيدم تو زيرزمين. دوست من ديشب در زد...»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هارموني تصاوير و موسيقي بي‌تأثير&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هارموني تصاوير مناظر زيباي خانه ياغي در كردستان، دشت شقايق نعماني در لحظات جوشش عشق جوان به دختر كرد، سگي ولگرد در گندمزار، خرمن كوبي و زنان پاي مظهر قنات، همگي در كنار نماي دروني غار عليصدر، در كنار موسيقي بي‌تأثير بر روايت بصري تأثيرگذار فيلم، هماهنگي دلچسبي را آفريده است. اينكه موسيقي بي‌تأثير كارن همايونفر را چنين مي‌شود ناميد به خاطر شناخت آهنگساز از نوع ساخت موسيقي متن فيلم است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دندان سياه، افكار سياه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در نخستين لحظات فيلم، تماشاگر با خدمتكار نقاش ـ خاتون خانم ـ مواجه مي‌شود كه به شدت دندان‌هاي سياهش توي ذوق مي‌زند. اما از آن جهت كه قانون سينما و بخشي از فيلم بر مدار دلبستگي است، با كلام شيرين و از روي سادگي خاتون خانم، رنگ سياه دندان‌هاي او آشنايي‌زدايي مي‌شود. اما خاتون خانم در ميانه فيلم مي‌پرسد: «ارباب، مي‌گن دولت وام مي‌ده. براي علاج دندان‌هاي من هم وام مي‌ده؟»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نقل به مضمون گفتار فيلم، رضا كيانيان چنين مي‌گويد: «بعيد مي‌دونم. چون هر آن كس كه دندان دهد نان دهد و بر اين اساس دولت بايد خيلي هزينه كند...»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و اما خاتون از مام نامدار مي‌خواهد كه با مأمور برق صحبت كند. گويا مأمور قرائت كنتور برق قصد دارد براي بهتر خواندن عدد كنتور، خانه زنبوراني را كه در كنتور جا خوش كرده‌اند، خراب كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در كوره راه، مام نامدار در حضور جوان از مأمور برق مي‌خواهد كه هزينه مصرف برق را شش ماه زودتر بگيرد. صرف‌نظر از اين طعنه كه سخت‌گيري اداره برق شهرستان دور افتاده را نشان مي‌دهد، مأمور جمله‌اي معمول را بر زبان مي‌آورد: «آقا اينها همش خرافه است. بچه خاتون خانم چه ربطي به كنتور و لانه زنبور دارد. من مأمورم و معذور.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و چند صحنه بعد شاهد هستيم كه خاتون خانم كه در پي خرابي لانه زنبورها جان فرزندش در ‌آنطرف مرز را در خطر مي‌ديد، خبر مي‌دهد كه مأمور برق به خاطر حساسيت به نيش زنبور در گذشته است و چنين است كه مام نامدار شوخ‌طبعي تلخي مي‌كند كه: «مأمور معذور حالا شد مأمور مرحوم».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما زشتي كاراكتر دندان سياه خاتون در كنار شخصيت خوش سيماي مأمور معذور بيش از پيش رنگ مي‌بازد، گرچه دل به خرافه‌اي خوش كرده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دختر كُرد آبي‌پوش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جوان از حقله شهريان به درآمده، در دو مواجهه، شايد هم در يك نگاه يك دل نه صد دل عاشق دختر كرد آبي‌پوش مي‌شود كه نظر كرده پسرعمومي خودش است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مسير اين دختر تا مزرعه پدرش ثابت است و بار اول جوان بر مسير راه او دسته‌گل‌هاي ختمي را از كنار مزارع و از گوشه‌كنار گندمزار جمع مي‌كند كه دختر فقط آنها را گذرا نگاه مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جوان بلافاصه پس از رفتن دختر، خوشحال گويي در آسمان در پرواز است با بستگان دختر مواجه مي‌شود و از آسمان رويا به زمين واقعيت سقوط مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شايد نگفتن اينكه چه كساني او را كتك زده‌اند و شايدتهيه دسته گل‌هايي با تنوع بيشتر ـ بنابر آنچه در كلوزآپ ديده مي‌شود ـ و شايد هم پافشاري پسر، باعث مي‌شود كه دختر اين بار، به چيدمان دسته‌گل‌هاي صحرايي وفادار نظري از سر لطف بيندازد و دسته گلي را از روي زمين به آغوش بكشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند دل آزردگي&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«كتاب‌ها رو هم مياد دسته‌بندي بكنه و بفرسته تهرون»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اين جمله را خانم‌ سالاري درحال عزيمت به تهران به مام نامدار مي‌گويد و پرسش اينجاست كه آيا مگر كتاب‌ها در خانه ييلاقي چاپ و منتشر مي‌شود؟ نكته ديگر لهجه غريب و ناله تارك دنيايي رضا كيانيان است كه صدايش را از ته گلو مي‌آغازد و گويا داناي كل ازل تا ابد است كه البته با تحول آوردن بوم نقاشي از زير زمين بر بالكن خانه از هيبت قديمي بودن او كاسته مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;كمي هم از سر انصاف اگر بنگريم، شعارهاي فيلم اگرچه بوي شعور مي‌دهد اما يخ آن در گرماگرم گفت‌وگوها و حوادث فيلم، نگرفته آب مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;كردستان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«طبيعت كردستان، همه چيز در نهايته، هم عشقشون بيداد مي‌كنه و هم خشمشون» اين جمله يا حكم و ارزيابي استاد نقاش از سرزميني است كه براي آرامش به آنجا پا نهاده است. اين جمله كليدي جنس آرامش استاد نقاش را نشان مي‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از نظر منطقي آرامش در بين افرادي كه عشق و خشم آنها در بالاترين درجه است، دست نيافتني است مگر اينكه مام نامدار براي پرهيز از دروغ شهرنشيني، بازگشتي به طبيعي به طبيعت پاك انساني را مغتنم دانسته است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آشناي خاك&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نام «خاك آشنا» كه در تيتراژ فيلم نقش مي‌بندد، توجه تماشاگر به اين نكته جلب مي‌شود كه آيا با همه دغدغه‌هاي ايراني كارگردان اين فيلم بايد خوانش سخت تركيب «خاك آشنا» به گونه‌اي باشد كه از اعراب و حركت‌هاي معمول استفاده شود. و اصولاً چرا نبايد تركيب دو واژه‌اي خاك آشنا را تركيب اضافي يا وصفي ندانيم؟!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;يك نكته ديگر&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در سكانسي، دوربين مسير چشمان جوان را در كارگاه نقاشي مام نامدار دنبال مي‌كند و به چشمان نقش چهره‌اي زني زيبا ـ شبنم، عشق گريزان استاد نقاش نفوذ مي‌كند و بر سقف رنگين غار عليصدر با آن رنگ‌بندي معروفش جولان مي‌دهد و بار ديگر از چشمان گود رفته اسكلتي طرح جديد مام نامدار بيرون مي‌آيد و چنين است كه سيروسلوك دوربين، چشمهاي شبنم، عشق رميده مام نامدار را به روزگار او مي‌دوزد. آيا پاي رمان «چشم‌هايش» اثر بزرگ علوي درميان است؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;هومن ظريف رضائيان &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-5816508544559977799?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/5816508544559977799/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=5816508544559977799' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5816508544559977799'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/5816508544559977799'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/10/blog-post_7726.html' title='فرياد پشت بوم نقاشي'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn8yV8zuKI/AAAAAAAAADw/he1ajkXkREU/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-299792910774351305</id><published>2009-10-05T06:36:00.000-07:00</published><updated>2010-04-14T07:43:56.190-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت'/><title type='text'>سادگي هاي جاويدان مولانا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn4tkOq2fI/AAAAAAAAADg/3jT8XnWU7_8/s1600-h/dervish.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389111890828515826" src="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn4tkOq2fI/AAAAAAAAADg/3jT8XnWU7_8/s400/dervish.jpg" style="float: left; height: 393px; margin: 0px 10px 10px 0px; width: 350px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn3gZ_IcMI/AAAAAAAAADQ/xiyAO4BNKYs/s1600-h/dervish.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي آنك امام عشقي تكبير كن كه مستي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو دست را برافشان بيزار شو ز هستي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست افشاني و پاي‌كوبي در شعر شاعراني چون مولوي اگرچه مي‌تواند معناي ظاهر را فقط مقصود باشد اما بنابر تماميت شخصيت مولوي كه در عرصه فقه، فلسفه و معرفت، كرسي دانشوري را دارد، نمي‌تواند سهل‌الوصول باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مولوي تكبير نماز را هنگامه‌اي مي‌داند كه بايد در اين زمان، بعد از شهادت بر يكتاپرستي، دست از هستي كشيد و دست افشاندن سرمستان شراب معرفت خداوندي را در كانون تركيب واژگان «دست افشاني» ادغام مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه درپي مي‌آيد، نيم نگاهي به تكرار چند تركيب واژه دست افشاني و دست زنان است كه اوج آن در شعر – غزليات – مولانا در سرمستي و زلال دل معشوق در هنگامه ديدار عاشق، بيان مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرايي كف‌زدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«ميزان و ضرب در موسيقي، همچون شعر، كارايي ويژه خود دارند. حكمت ضرب و راز تسلط شگفت‌آور آن برجان شنونده در اين نكته نهفته است كه نفس آدمي چيزي مطلقاً معادل خويش در آن مي‌يابد. زمان به خودي خود، جرياني هموار و پيوسته و فارغ از اختلاف است. اين پيوستگي مجرد، همانند كليّت محض نفس آدمي است، يعني هيچگونه محتوايي ندارد. ولي طبيعت حقيقي نفس آدمي در اين كليت مجرد نيست. فقط هنگامي كه نفس، خويشتن را دوپاره كند و پاره‌اي از خويشتن را موضوع خود سازد و سپس اين نفاق را از ميان بردارد و به اصل خويش بازگردد، طبيعت حقيقي آن آشكار مي‌شود. حال گوئيم كه ضرب [موسيقي]، جريان پيوسته و بسيط زمان را به فواصل برابر بخش مي‌كند. ولي هرلحظه از زمان اگرچه بدين‌گونه از لحظه ديگر جدا و ممتاز است، همسان آن است زيرا از آن جدايي‌پذير نيست. هر لحظه‌اي، يك حال است. پس ضرب در پيوستگي محض زمان، اختلاف و جدايي مي‌اندازد، ولي اين اختلاف و جدايي دوباره در يكساني مطلق فواصل ناپديد مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;نفس آدمي [انعكاسي از] خويشتن را در اين جريان مي‌يابد، زيرا مي‌بيند كه در آن نخست وحدتي محض وجود داشته كه خود را متكثر كرده و دوباره به يگانگي و يكساني با خويش بازگشته است. لذت ژرفي كه ضرب در موسيقي به ما مي‌بخشد از همين جا برمي‌خيزد.»1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اين صغرا، كبرا كردن‌هاي فيلسوفانه، گويا نياز نيست. كف‌زدن در همان اوان كودكي همراه كودك با ضربآهنگي كه او از محيط خود دريافت مي‌كند و همزمان با تپش قلبش، خود را نشان مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما را همه مست و كف زنان كن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آن گاه نظاره كن، تماشا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر ميدان پژوهش‌هاي ميداني را به اهلش واگذاريم و روانشناسان و روانكاوان كودك را بيش از ديگران براي تجزيه و تحليل اين رويكرد عاطفي و غريزي صاحب نظر بدانيم مي‌توانيم اميدوار باشيم در كشور خود به خاطر طيف‌هاي گوناگون ديدگاه ها درباره موسيقي – كه شالوده و اساس آن بر نظم، وزن و ضرب استوار است – به آكادميك‌ترين تعريف‌هاي موسيقي برسيم. نظرها درباره ضربآهنگ و تظاهرات اجتماعي آن دست زدن يا كف زدن چنان متضاد است كه برخي مجبور هستند يا بودند به خاطر فضاي پولاريزه وقت، جانب‌ يكي از دو قطب را بگيرند و در ميان اين دو سر، طيفي پژوهشگر و پرسان وجود نداشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سه دهه اخير، منتقدان كف زدن و تشويق اين‌گونه حضار در آيين و مراسم‌هاي گوناگون، عرصه را چنان تنگ كرده بودند كه حضار نمي‌دانستند عملاً در برابر وجد دروني خود چه تظاهرات هنجارآميزي را جانشين كف زدن بكنند. البته چنين رويكرد ضابطه‌مندي حتي در آيين مسابقات قرآن سال گذشته نيز وجوه جالبي از خود نشان داد. استاد پيشكسوت و قاري بزرگ مصر شيخ ابو العينين شعيشع در برابر تواشيح گروه استاد آزرم، در حين صلوات معمول حضار، دست زد و چه غريبانه بود. حتي در ساليان دور نيز زماني كه شيخ طلبلاوي در قرائت مجلسي، سوره هود را جاودانه قرائت كرد، چنان حضار و مستمعان قرآن دوست مسجدالازهر مصر از خود بي خود شدند كه تشويق كلامي را ديگر ناقص دانستند و با كف زدن‌هاي نامنظم اين قاري مصري را تشويق كردند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به‌هرحال آن منتقدان نزديك به يك دهه است كه شاهد هستند كه در مراسم منقبت‌خواني و مولودي‌خواني با شعرهاي مذهبي، حضار كف مي‌زنند و دستان خود را بالا مي‌گيرند و به شيوه‌اي كاملاً نوپديد، دست مي‌زنند. اگرچه در اكثر چنين مولودي‌خواني‌هايي ترانه‌هاي لوس‌آنجلسي اجرا مي‌شود و كف زدن هم بايسته و شايسته چنان اشعاري است كه سروصداي بزرگان دين را نيز از گوشه و كنار درآورده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر تقدير دست زدن، عملي است كه تشنگان آن از چاه غريزه و فطرت پاك انساني، سيرآب مي‌شوند و همان شادكامي‌هاي طفلان، دليل آشكار و بي‌پاسخي براي اقناع منتقدان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جان حيوان كه نديده است بجز كاه و عطن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شد ز تبديل خدا لايق گلزار فطن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست دستان صبا نحلخه را شورانيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا بياموخت به طفلان چمن خلق حسن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما «زشت» بودن يك عمل در فرهنگ آثار مولانا جايي ندارد. او ثابت كرده است كه حتي در بيان مضامين معنوي و سترگ مي‌توان از برخي واژگان و احوال كه براي عموم مردم «زشت» انگاشته مي‌شود، به بهترين وجه ممكن و بجا، استفاده كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زشت كسي كو نشد مسخره يار خوب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست نگر پا نگر دست بزن پا بكوب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما دوستي منتقد2 در اين باره معتقد است كه اگر مولانا هم‌اكنون زنده بود، آنچنانكه از جايگاه آوانگارد او در عصرش سراغ داريم مي‌توانست به خوبي از زبان تصوير با مدرن‌ترين شيوه‌هاي سينمايي بهره ببرد. اما به نظر مي‌رسد نظير او در جامعه كارگردان سينماي امروز افرادي يافت شوند. برناردو برتولوچي، ابوالفضل جليلي و داريوش مهرجويي به گونه‌اي، در عرض ساخت فيلم‌هاي محبوب خود، به نوعي سلوك روحي رسيده‌اند. در اين ميان آن كس كه بيشتر به بحث نزديك است، داريوش مهرجويي است. او با ساخت فيلم «هامون» و «پري»3 و اينك «كيمياي رومي»4 گام به گام به سرمستي در سينماي خود نزديك و نزديك‌تر مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژده مژده همه عشاق بكوبيد دو دست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كانك از دست بشد دست زنان مي‌آيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سكانس آخر فيلم «پري» رزمنده‌اي زخمي در دامنه كوهي را نشان مي‌دهد كه از اين كوه زنان روستايي، كوزه‌هاي گلي خويش را به زحمت بر روي سر خود حمل مي‌كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلسفه زيستن، سادگي است و در عين سادگي مي‌توان به مفاهيم به ظاهر پيچيده فلسفي، تنه متفكرانه زد. اينجاست كه اوج علاقه مهرجويي به سادگي و سهل‌بيني مسائل ديده مي‌شود. پري، دختري كه طريق عرفان‌هاي رنگارنگ شرق را درنورديده است، مجاب مي‌شود. «كوزه به سرا، كوزه به سرا» و اين گونه است كه دشوار زندگي و حمل كوزه مسئوليت اگرچه به ظاهر آسان است اما بيش از شهادت آني يك رزمنده، جلوه مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژده مژده همه عشاق بكوبيد دو دست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كانك از دست بشد دست زنان مي‌آيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر جهت شيوه سخن استاد صاحب منبري چون مولانا به گونه‌اي است كه والاترين دغدغه‌هاي عرفاني و علمي او به سادگي بيان شده است و آن حالت شعفناكي كه در ابتداي گفتار در خيل سادگي‌هاي كلام او گفته شد، بيانگر توجه مولانا به فطرت و ضمير بي‌آلايش انسان است. چگونه مي‌توان درباره انسان گفت و در مثنوي معنوي از رذايل و پستي‌هايي كه سد راه اعتلاي معنوي انسان است، چيزي نجست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زاهد كشوري بُدم، صاحب منبري بُدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كرد قضا دل مرا عاشق و كف‌زنان تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و جالب اينكه بنابر معناي تحت‌اللفظي «غزل» كه به معناي روايت معاشقه است، در مذمت خود كه از منبر موعظه، غزل‌سرا شده است مي‌گويد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غزل‌سرا شدم از دست عشق و دست زنان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسوخت عشق تو ناموس و شرم هرچم بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال مولانا از دست افشاني و سرمستي خود چنين دفاع مي‌كند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه از اينم نه از آنم من از آن شهر كلانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه پي زمر و قمارم نه پي خمر و عقارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه خميرم نه خمارم نه چنينم نه چنانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه ز خاكم نه ز آبم نه از اين اهل زمانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خرد پوره آدم چه خبر دارد از اين دم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه من از جمله عالم به دوصد پرده نهانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشنو اين سخن از من و نه زين خاطر روشن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه از اين ظاهر و باطن نه پذيرم نه ستانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رخ تو گر چه كه خوب است قفس جان تو چوب است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برم از من كه بسوزي كه زبانه‌ست زبانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه ز بويم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حذر از تير خدنگم كه خدايي است كمانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه مي خام ستانم نه ز كس وام ستانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه دم و دام ستانم هله اي بخت جوانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو گلستان جنانم طربستان جهانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به روان همه مردان كه روان است روانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شكرستان خيالت بر من گلشكر آرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گلستان حقايق گل صدبرگ فشانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو درآيم به گلستان گل افشان وصالت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ز سر پا بنشانم كه ز داغت به نشانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجب اي عشق چه جفتي چه غريبي چه شگفتي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو دهانم بگرفتي به درون رفت بيانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو به تبريز رسد جان سوي شمس الحق و دينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اسرار سخن را به نهايت برسانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هومن ظريف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي‌نوشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1ـ فلسفه هگل اثر و.ت.سيتس. ترجمه دكتر حميد عنايت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2ـ مرتضي محمديان، منتقد سينما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3ـ مهرجويي در بيان تصويري داستان پري، سرگذشت تشنگي يك دل مشتاق به دانستن و معرفت را نشان داده است. مي‌گويند اين فيلم براساس كتاب «فراني و زويي» اثر سالينجر ساخته شده است. اما فيلم پري پيش از اينكه اقتباس به نظر آيد، اثري بر پايه دل‌مشغولي‌هاي سير و سلوكانه كارگردانش ديده مي‌شود. «داوود آتش» نيز بر اين ادعاست و در مقاله خود با عنوان «مهرجويي سلينجر و اقتباس ادبي» مي‌گويد: مهرجويي كارگردان حرفه‌اي است كه بيشتر دغدغه فلسفي و اجتماعي دارد تا عشق به دنياي تصوير. او هرگز شخصيت خودش را در فيلم‌هايش پنهان نكرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4ـ داريوش مهرجويي درصدد است فيلم سينمايي كيمياي رومي را براساس كتاب «كيميا خاتون» و به زبان انگليسي بسازد. كتاب كيميا خاتون نوشته سعيده قدس است و روايت آن سرگذشت مولانا و شمس تبريزي از ديد يك دختر پانزده ساله است. در همين حال پروژه 25 ميليون دلاري فيلم «آتش عشق» درباره مولانا در حال شكل گرفتن است. گويا يك شركت قطري به كارگردان اين فيلم كه هندي است و مظفرعلي نام دارد، ياري مالي خواهد رسانيد&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-299792910774351305?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/299792910774351305/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=299792910774351305' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/299792910774351305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/299792910774351305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/10/blog-post_7024.html' title='سادگي هاي جاويدان مولانا'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn4tkOq2fI/AAAAAAAAADg/3jT8XnWU7_8/s72-c/dervish.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-1140746770928693387</id><published>2009-10-05T06:30:00.000-07:00</published><updated>2010-04-15T02:41:16.600-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینمای ایران'/><title type='text'>سينماي ملي مدافع آرزوهاي ملت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/08/24/100954356987.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" height="285" src="http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/08/24/100954356987.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;سینما در ایران&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;«گذشته من و جانان به سينما ماند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خدا ستاره آن سينما نگهدارد»1&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با حسابي سرانگشتي اگر به سينماي ايران از سر لطف نگاه خريدارانه‌اي بيندازيم، درخواهيم يافت، سينماي ايران اگرچه فراز و فرودهايي به سهم خويش دارد، در بحث ماندگاري، آبشخور سجع و شعر است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هارموني كلام در سخن جاري در بين شخصيت‌هاي يك فيلم موفق ايراني، نشانگر و مستند اين مدعا است كه فضاي اجتماعي ـ فرهنگي ما سخت دلبسته كلام موزون است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فيلم موفق ايراني در نگاه توده مردم، در كنار همه عناصر بايسته بصري، بايد ديالوگ‌هاي شيوا و سرضربي داشته باشد. اينكه مي‌گوييم سرضرب به خاطر وجه ديگر خصلت مردم ايران است كه هميشه حاضرجوابي را استقبال كرده‌اند. آن هم حاضرجوابي از نوع مشاعره كه در بالاترين حجره، هشتي ذهن زيباانديش اين مردم شعردوست قرار دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مردمي كه در بحث‌هاي محاوره‌اي خود اگر بخواهند طرف مقابل را اقناع كنند، از موسيقي شعر و بحور عروضي ـ ناخودآگاه و خودآگاه ـ بهره مي‌برند و مُشك آن است كه خود بگويد (ببويد)، نه آنكه عطار بگويد!2 از بين صدها فيلم ايراني خاطره‌انگيز خود، دستكم چند فيلم را به ياد مي‌آوريد كه سجع كلام و شيوايي گفتار در آن بي‌تأثير بوده است و خودنمايي نكرده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;«ناروني» سعيد ابراهيمي‌فر3، كارنامه فيلمسازي زنده‌ياد علي حاتمي‌ يا به قول اهالي سينما، سعدي سينماي ايران، بخش‌هاي ابتدايي و تأثيرگذار فيلم جاويدان ناصر تقوايي به نام «آرامش در حضور ديگران»4 كه اتفاقاً ميزبان زنده‌ياد منوچهر آتشي و استاد محمدعلي سپانلو، بود و از سر اتفاق محاورات سه نسل در سه طبقه فيلم «پستچي سه بار در نمي‌زند»5 و كمي هم خاك آشنا، همگي مي‌تواند مؤيد اين نگاه باشد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چنين است كه اگرچه نماهاي فيلم «خانه دوست كجاست؟»6 شعري بصري مي‌آفريند، اما چون تماشاگران ايراني بيشتر از گوش خود براي ديدن فيلم بهره مي‌برند، كمتر رويكرد مردم‌پسند دارد تا فيلم‌هاي ديگر اين كارگردان نظير «10» و «طعم گيلاس» كه كاراكترهاي آن بيشتر مجبور به سخنوري هستند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به هرحال به نظر مي‌آيد در همه آنچه به عنوان نظريه و فرضيه و بسته‌هاي پيشنهادي (با علم بر اينكه واژه بسته گرته برداري غلطي است)، درباره «سينماي ملي» شنيده‌ايم و خوانده‌ايم، نكته‌اي اساسي مغفول مانده است. سينماي ملي ايران اگر هزار و يك شاخصه فرهنگي داشته باشد، نقش و نگار سخن و سجع و شيوايي كلام بايد در سكانس‌هاي آن تعبيه شده باشد. نكته‌اي كه در پرفروش‌ترين فيلم مستند ايراني7 كه قرار است در اسكار امسال به نمايش درآيد، ديده مي‌شود. حتي در اين فيلم مستند، كلام كارگردان و استاد ارجمند نصرت كريمي به عنوان راويان قصه، بسيار شيوا، دل‌انگيز و گوش‌نواز است. و چنين است كه «زاون قوكاسيان» در چند جمله‌اي كه ما را مفتخر كرده است به سينماي علي حاتمي به عنوان شاخص سينماي ملي، ذهن را ارجاع مي‌دهد و بهزاد فراهاني كه خود در گويش و چينش واژگان در همه نقش‌هاي خود از فن بيان خوش بهره مي‌برند، شاخص سينماي ملي را عناصر فولكلوريك ايران مي‌داند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما در اين ميان عليرضا رئيسيان، رشد سواد بصري و تلطيف فرهنگ شنيداري را منوط بر برنامه‌ريزي و آزادي عمل سينما مي‌داند. پذيراي اين گفت‌وگوها به مناسبت روز سينما باشيد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وارداتي بودن سينما، تفكري منسوخ&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بهزاد فراهاني، هنرمند تئاتر، تلويزيون و سينما، در اين باره مي‌گويد: «اعتقادم بر اين است كه جهان در شرايطي نيست كه به اين منطق توجه كند كه فلان پديده آيا اكتسابي است يا انتخابي و براي جذب و دفع آن برنامه‌ريزي كند. طرح اين تفكر كه سينما هنري وارداتي است بوي مدارج كهن را مي‌دهد و قديمي است و منسوخ شده است. سينما يكصد سال به كشور ما آمده، جا خوش كرده و به تجربيات خوبي رسيده است و حتي به سرشاخه‌هاي نو جهاني نيز رخ نشان مي‌دهد و فخر مي‌فروشد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر پديده‌اي در كشوري وارد مي‌شود و سير حركتي آن باعث مي‌شود كه استحاله در فرهنگ حاكم صورت بگيرد و به شكل تازه‌اي برسد چنين بود كه روس‌ها با تفكر و انديشه خود فيلم‌هاي «رزمناو پوتمكين»8 «وقتي لك‌لك‌ها پرواز مي‌كنند»9 و «سرنوشت يك انسان»10 را ساختند. آيا مي‌توانيم سنيماي ملي داشته باشيم يا خير و آيا سينماي ايران مي‌تواند رنگ ملي بگيرد، پرسش‌هايي است نهادين.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هنر در واقع مرز نمي‌شناسد. اينكه ما در كشور خود واژه ملي را به آن مي‌چسبانيم بر اين منطق استوار است كه حركت اين هنر در كشور چه سمت وسويي دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر سينماي كشور به سوي آرزوها و آمال تاريخي پيش مي‌رود، در واقع به سوي سينماي ملي گام برمي‌دارد و اگر نپردازد و در چرخه دولتي و از پيش ساخته شده قرار گيرد، غيرملي خواهد بود. وضع سينماي ما و در بخشي از هنر، شاهد حضور مطلق دولت هستيم. و اين حضور به گونه‌اي نيست كه همراه با تفكرات‌ عالي و شاخص‌هاي فلسفي باشد. بيشتر ضعف در بخش مديريتي سينما مشاهده مي‌شود كه افرادي سكان سينما را به دست دارند كه متاسفانه در زمينه سينما، از دور و بسيار دور دستي بر آتش سينما داشته‌اند!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر به چهار سال گذشته سينما نگاه كنيم و مديريت اين هنر را در ترازو بگذاريم به آن نگاهي مي‌رسيم كه رئيس جمهوري را واداشت به خاطر كاستي‌هاي سينما فرياد اعتراض بلند كند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سينماي ملي بايد براساس خواست هاي عميق تاريخي و نه فردي باشد. سينما بايد دفاع بكند از آرزوهاي يك ملت و براساس مفاهيم محلي فيلم توليد كند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بحث مخاطب هم روشن است. تلويزيون به راحتي مي‌تواند فيلم‌هاي روز سينماي جهان را نشان بدهد، اما سينما نمي‌تواند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما مخاطب فيلم خوب را پيدا كرده است و مي‌بيند و در اين ميان آنچه از بين مشكلات بدتر از همه است، اين است كه نظام حفظ آثار نداريم. قانوني نداريم كه از پخش غيرمجاز CDهاي فيلمي كه در حال اكران است، جلوگيري كند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بايد راهي براي رهايي تئاتر و سينماي ملي پيدا كنيم و براي سينماي كلان خود، آرزوي سازمان‌هاي مستقل بدون دخالت دولت، البته با حفظ خط قرمزها داشته باشيم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولي آرزو داريم كه به صورت مصداقي از جريان تعاملات كسي مثل شهرام جزايري و اطرافيانش در سينما، فيلمي داشته باشيم. كما اينكه در ژاپن آكيرو كروساوا، فيلمي به نام «جنايتكاران خواب آرام دارند» و در آمريكا آلن.اچ.پاكولا «همه مردان رئيس جمهور» را مي‌سازد. و همينطور در كارهاي مايكل مور چنين روندي را سراغ داريم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سعي كنيم ملي تر شود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و«زاون قوكاسيان»، منتقد پيشكسوت سينما مي‌گويد:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;«سينما ملي است و بايد سعي كنيم تا ملي‌تر شود. اگر سينما نمي‌توانست ملي باشد، نمي‌توانست اينگونه دوام بياورد. سينما اگر چه هنر وارداتي است اما خود را ملبس به مؤلفه‌هاي ملي كرده است و توانسته بماند و پرقدرت راه خود را ادامه بدهد. مگر مي‌توان «حاج‌آقا آكتور سينما» كه در سال 1312 ساخته شد را غيرملي بدانيم. فيلمي كه تضادهاي اجتماعي و ركن خانواده را در خود حل مي‌كند. مگر غير از اين است سينماي بهرام بيضايي و علي حاتمي ملي است؟ اشتباه است كه فكر كنيم سينما مال برادران لومير است، آنها اين هنر را ساختند و هركس براي فرهنگ خود آن را ارائه مي‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مخاطب سينما، فيلم خودرا خود انتخاب مي‌كند. ما براي اينكه به سينماي ملي قدرت بدهيم بايد سينماي خود را به سمت مخاطب سوق بدهيم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ما در سال‌هاي اخير سعي نكرديم در اين زمينه كاري انجام بدهيم. متاسفانه مبتذل‌ترين سينما را انتخاب كرديم و ارائه داديم. بايد تسليت عرض كنم براي سينماي اخير ايران چون سالي نزديك به 60 فيلم اكران شد و شايد به زحمت، 5 درصد از آن را مي‌توان اسم فيلم رويش گذاشت. اما در دوره سيف‌الله داد چنين نبود. سينماي آن زمان مي‌رفت به سمت سينماي اجتماعي و متفكر و اين از نظر من ناكارآمدي شرايط امروز ومسئولان بود كه اميدوارم در چهار سال آينده، از گذشته درس آموخته باشيم. ما براي تبيين سينماي ملي شعار داديم و ديدگاه هاي آن توسط وزارت ارشاد چاپ و منتشر شد ولي گام كارآمدي را بر نداشتيم و شايد نتوانيم برداريم».&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دچار سوء تغذيه هستيم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عليرضا رئيسيان نيز مي گويد: «درست است كه فرهنگ شنيداري ما بالنده‌تر است اما نمي‌توان گفت فرهنگ شفاهي قالب است. براي رسيدن به سواد بصري بايد آرام آرام اين اتفاق بيفتد. مطمئن باشيد فيلمي نظير «درباره الي» براي ايران ساخته نشده است ولي اين فيلم حتي بيش از فيلم‌هاي معلوم‌الحال، يعني بيش از يك و نيم ميليارد تومان فروش كرده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مهم برقراري جريان طبيعي سينما و مخاطب است كه معطوف به عملكرد مديران فرهنگي است. اين جريان اگر چه قطع شده است اگر بازگشايي شود رشد سينماي ارزشي را مشاهده خواهيم كرد كمااينكه در اواسط دهه شصت و اواخر دهه هفتاد چنين فضايي وجود نداشت. البته در اين سال‌هاي اخير برنامه به گونه‌‌اي ديگر طراحي شده بود و سوء مديريت اعمال شد بر اين انديشه كه مخاطبان يكسان‌سازي شود. كالاي سوپرتجارتي كه مشابه آثار تلويزيوني بود ولي مفاهيم جنسيتي و ديالوگ‌هاي آن بازتر بود مخاطب سينما را سوق داد به يكسان‌سازي شدن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از سوي ديگر سينماي سوپردولتي هم رشد كرد و نه فقط مخاطب و نمايش بلكه تاثيرگذاري را هم مدنظر نداشت. سينماي ماموريتي بود. اين دو سر طيف سينماي چند سال اخير باعث شد كه سينماي تاثيرگذار اجتماعي و مفاهيم ارزشمند معنوي نابود شوند. مخاطبان تبديل شدند به مصرف‌كنندگان همان آثار با مضامين تلويزيوني.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر شيوه عملكرد به گونه‌اي بود كه آثاري نظير «سنتوري» هم ساخته مي‌شد، حضور مخاطبان سينما براي پيدا كردن جنس مطلوب خود، موسمي نمي‌شد و در كنار سينماي حاكم، برخي آثار نيز ساخته و نمايش داده مي‌شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گويا برنامه‌اي است براي نرسيدن كالا به مصرف كننده كه لطمه اصلي را فرهنگ كشور، شعور اجتماعي و سينماي معنوي مي‌خورد. وقتي ذائقه فرهنگي به سوي خاصي سوق داده شود، از نظر روانشناختي، مخاطب شرطي مي‌شود و فقط نسبت به آن عكس‌العمل نشان مي‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين مساله در ابتدا از تلويزيون آغاز شد، در صورتي كه بايد كالاي متكثر و متنوع براي مخاطب در نظر گرفت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با چنين روشي مخاطب دچار سوءتغذيه مي‌شود. نمي‌تواند خوراك خود را انتخاب كند. و مي‌دانيم كه سوء تغذيه هميشه از كم‌خوري نيست بلكه ما از پرخوري سوءتغذيه گرفته‌ايم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;* هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي‌نوشت‌:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1ـ شعري از استاد شهريار، راستي يادتان مي‌آيد سكانس‌هايي از سريالش كه با دوست مسلول خود به سينما مي‌رفت؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;2ـ بسياري از ديالوگ‌هاي فيلمفارسي‌هاي به ياد ماندني نظير «گنج قارون» به قلم ا. بامداد است و از سوي ديگر گوش منطق مردم پر از اشعاري است كه بنا بر استقبال مردم به صورت ضرب المثل رايج شده است. رجوع بفرمائيد امثال و حكم مرحوم دهخدا و فرهنگ كوچه ا. بامداد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;3ـ ساخته شده در سال 1367 بيشتر به فيلمي مي‌ماند كه زندگي سهراب سپهري را بازگو مي‌كند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;4ـ ساخته شده در 1351 و در سكانس ابتدايي فيلم كه به خاطر ايجاب تيره و تار است، بيشتر شاهد مغازله و مشاعره هستيد تا فيلم سينمايي.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;5ـ آخرين ساخته حسن فتحي&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;6ـ اثر چشم نواز عباس كيارستمي&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;7ـ مستند «تهران انار ندارد» ساخته مسعود بخشي&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;8ـ اثر سرگئي آيزنشتاين ساخته 1925.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;9ـ فيلمي باعنوان (The Cranes an Flying) ساخته ميخائل كلاتازوف به سال 1957.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;10ـ به نام اصلي (One man\'s Destiny) ساخته سرگئي باندراچوك به سال 1959.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;codex37x&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;page21&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-1140746770928693387?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/1140746770928693387/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=1140746770928693387' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1140746770928693387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1140746770928693387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/10/blog-post_05.html' title='سينماي ملي مدافع آرزوهاي ملت'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-4091006594121904820</id><published>2009-10-05T06:25:00.000-07:00</published><updated>2010-04-15T02:50:31.413-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یاداشت'/><title type='text'>جلال مسافر پاسوخته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;table cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn00o0CUPI/AAAAAAAAADA/ox75-t3Q_4o/s1600/l.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" height="400" src="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn00o0CUPI/AAAAAAAAADA/ox75-t3Q_4o/s400/l.jpg" width="272" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #cc0000;"&gt;ادیب سرکش&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;«هيچ كس نفهميد چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتي كه سه‌تار او با كاسه چوبي‌اش به زمين خورد و با يك صداي كوتاه وطنين‌دار شكست و سه پاره شد و سيم‌هايش، درهم پيچيده و لوله شده، به كناري پريد و او مات و متحير در كناري ايستاد و به جمعيت نگريست، پسرك عطرفروش كه حتم داشت وظيفه ديني خود را خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد. از ته دل شكري كرد و دوباره پشت بساط [عطرفروشي] خود رفت و سر و صورت خود را مرتب كرد و تسبيح به دست مشغول ذكر گفتن شد. تمام افكار او، هم چون سيم‌هاي سه‌تارش، درهم پيچيده و لوله شده در ته سرمايي كه باز به دلش راه مي‌يافت و كم‌كم به مغزش نيز سرايت مي‌كرد، يخ زده بود و در گوشه‌اي كز كرده افتاده بود. و پياله اميدش همچون كاسه اين ساز نو يافته سه پاره شده بود و پاره‌هاي آن انگار قلب او را چاك مي‌زد.»1&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اين مرثيه‌اي است از تقابل دونگاه به جريان موسيقي در داستان كوتاه «سه تار» زنده ياد جلال آل‌احمد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;آدم نمي‌تواند با جلال آل احمد چه كند؟! تكليف مان با اين نويسنده معاصر كه گويا برخي اوقات از جهان معاصرش فاصله مي‌گرفت و بعضي اوقات چنان به واقعيات زندگي روزمره يورش مي‌برد، چيست؟ كاش پرژكتور عقل و انصاف ما آن قدر قطر داشت تا همه زواياي شخصيت او را بشناسيم. اما واقعاً شناخت يك انسان چه كمكي به ديگر انسان‌ها مي‌كند؟ آن هم مايي كه در شناخت خود اگر توفيق يابيم به قول مولا علي(ع)، تازه در مسير و راه شناخت خود قرار خواهيم گرفت. اما به غير از اين مساله خودشناسي و در باب ديگرشناسي، جلال را چگونه ارزيابي كنيم؟ از ترجمه‌هايش، مقالات، كتاب‌ها، سفرنامه‌ها، يا فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري و سياسي‌اش؟ «روزگاري بود و حزب توده بود و حرف و سخني داشت و انقلابي مي‌كرد و ضد استعمار حرف مي‌زد و موانع كارگران و دهقانان بود و چه شوري كه انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نمي‌دانستيم سرنخ دست كيست و جواني‌مان را مي‌فرسوديم و تجربه مي‌آموختيم. براي خود من « روزي شروع شد كه مامور انتظامات يكي از تظاهرات حزبي بوديم (سال 1323 يا 24) از در حزب خيابان فردوسي تا چهار راه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها كه به خلق نفروختم، اما اول شاه‌آباد، چشمم افتاد به كاميون‌هاي روسي پر از سرباز كه ناظر و حامي تظاهرات ما كنار خيابان صف كشيده بودند، يك مرتبه جا خوردم و چنان خجالت كشيدم كه تپيدم توي كوچه سيدهاشم و...»2&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بله، همچنانكه او مي‌تپد از حزب توده به كوچه سيدهاشم، سرنوشتي در سير و سلوك هر انسان وجود دارد كه نمي‌تواند جبراً برآيند شخصيت ثابتي از او انتظار داشت. اصولاً فلسفه تعليم و تربيت و امر و نهي بر اختيار انسان در پرورش روحي است و چگونه مي‌توان شخصيتي چون جلال را، هرچند به ظاهر مرده، پاييد و از رصد كردن او به افق‌هاي تازه رسيد. البته اين دغدغه‌هاي ذهن كنجكاوي است كه نويسنده را فقط در هيات چند كتاب و شايد فيلم و CD نبيند و دلخوش به بايگاني آثار او نباشد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;او در كتاب «خسي در ميقات» كه سفرنامه حج اوست به تحول روحي اشاره مي‌كند: «ديدم كه كسي نيستم كه به ميعاد آمده باشد [بل] كه خسي به ميقات آمده است...»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;كالبد شكافي ممتد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ذهن كنجكاو جلال، در پي سرمنشا و سرچشمه‌ها بود و غريب آنكه هم در هيات توده‌اي و هم در جرگه مبارزان اسلامي ديده شده است و همچنانكه با مقاله‌اي جاويدان بر زياده‌خواهي‌هاي اسرائيل تافته است، به آنجا نيز سفر كرده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چنين ملتهب در جستجوي حق و حقيقت بودن حتي در وصيتنامه او نيز رد پايي گذاشته است. جلال آل‌احمد در وصيتنامه خود آورده بود كه جسد او را در اختيار اولين سالن تشريح دانشجويان قرار دهند ولي از آنجا كه وصيت او مطابق شرع نبود، پيكر او در مسجد فيروزآبادي در كنار بيمارستان فيروزآبادي شهرري، به امانت گذاشته شد تا بعدها آرامگاهي به فراخور شخصيت او ساخته شود و اين كار هيچگاه صورت نگرفت. جلال، اگرچه در سير و سلوك خود، به آرامش رسيد اما تجربه‌هاي او مي‌تواند باز هم مورد بررسي نسل امروز و آينده قرار گيرد و از تكرار تلخ تجربه‌ها كه بي‌هزينه نيست، پرهيز كرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عطش دريافت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عطش دريافت و تشنگي شناخت باعث شد كه به موازات علم آكادميك از دانشگاه اجتماع نيز بي‌بهره نباشد و شايد خشونت پر رمز و راز كلام آثارش كه زلال اجتماع در آن روان است، بدين‌سبب باشد. «دارالفنون هم كلاس‌هاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر، اسم نوشتم. روزها كار، ساعت‌سازي، بعد سيم كشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب‌ها درس. با درآمد يك سال كار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاه گداري سيم‌كشي‌هاي متفرقه.»3&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مخاطرات حركت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گويا كساني كه در حركت هستند، لاجرم به برخوردهاي شفاهي و گهگاه فيزيكي در حين حركت بايد عادت كنند و اگر هم عادت نمي‌كنند، بايد خود را براي مخاطرات حركت كه چيزي جز مواجهه با افراد نيست، آماده كنند، البته خطيرترين برخوردها در طي مسير با افراد ساكن است كه مي‌تواند براي هميشه و يا حداقل براي مدتي سرخوردگي ايجاد كند و گرنه برخورد با سالكي كه در حين سير و سلوك و در حال حركت است، حداكثر انحراف در حركت ايجاد مي‌كند كه چه بسا مايه مسرت و ديدار از زواياي پنهان و مسيرهاي ناآشنا خواهد بود و حقيقت‌جو مي‌داند كه: «به راه باديه بهتر از نشستن باطل»4&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اما جلال در نامه‌اي چنين مي‌گويد: «...و آيا اجازه مي‌دهيد كه نويسندگان و شاعران را نيز در زمره كساني بدانيم كه در جست وجوي حقيقت‌اند؟ آخر يك نويسنده يا شاعر ـ گذشته از ارضايي كه از كار خود به دست مي‌آورد ـ با همان مسايل سرمدي سر و كار دارد. يعني مي‌خواهد از سكوي واقعيت ميراي تن خويش و عالم واقع، به عوالم برتر بجهد. به ظهور برسد. كه براي او نوعي عالم غيب است. يا همان به حقيقت. كه اگر هم نرسد غمي نيست. همين بس كه او در جست‌وجوي حقيقت است و واقعيت تنها راضي‌اش نمي‌كند.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پاي سخن ابوالفضل جليلي&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابوالفضل جليلي اگرچه آخرين فيلم‌اش ـ حافظ ـ باز هم نظير ديگر آثارش در ايران اكران نشد و رهسپار اسلوني بود تا مراسم نمايش «حافظ» شركت داشته باشد، در گفت‌وگويي تلفني درباره جلال سخن گفت. پروژه‌اي كه به حكم دل در پي ساخت آن بود ولي بيش از دو دهه از تصميم او گذشت و حافظ، رند شيراز حداقل در سير كارنامه فيلمسازي ابوالفضل جليلي از سيد جلال آل‌احمد، سبقت گرفت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابوالفضل جليلي، نشان داده است كه اگرچه فيلم‌هايش اكران نمي‌شود ولي سير و سلوكش با آثارش ادامه مي‌يابد و دريچه دوربينش پيش از اينكه به محيط جهان باز شود بر اقيانوس جانش باز مي‌شود. و اما آنچه او گفت: سال‌ها پيش، يك بار در جرو بحثي دوستانه با عبدالله اسفندياري كه آن زمان يكي از مديران موسسه فرهنگي هنري عروج فيلم بود، ايشان با غضب به من گفتند: تو يك آنارشيست هستي!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من در جواب گفتم: من معني آنارشيست را نمي‌دانم. مي‌روم تحقيق مي‌كنم، اگر درست گفته بودي كه هيچ و اگر درست نبود برمي‌گردم و جواب تو را خواهم داد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همان روزها به مناسبت اكران فيلم «رقص خاك» در پاريس براي من يك بزرگداشت گرفته بودند. در اين مراسم فيلم رقص خاك را براي هنرمنداني كه از كشورهاي جهان در فرانسه اقامت داشتند، نمايش مي‌دادند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد از نمايش فيلم هم، بحث و گفت‌وگو درباره فيلم در نظر گرفته شده بود. البته شركت در اين مراسم نيازمند دعوت نامه بود كه پخش‌كننده فرانسوي فيلم از قبل براي مدعوين فرستاده بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;10 دقيقه پيش از شروع مراسم، آقاي چاق و با‌مزه‌اي كه قيافه‌اش خيلي مظلوم بود، بدون اينكه من را بشناسد، گفت: خيلي دوست دارم در اين مراسم شركت كنم، فيلم را ببينم و بعد با كارگردان فيلم صحبت بكنم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم چرا شركت نمي‌كني؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;او به فرانسوي جواب داد كه امكان ندارد چون دعوت‌نامه ندارد. گفتم: من شما را دعوت مي‌كنم و او را به داخل سالن محل برگزاري مراسم بردم و در جاي خيلي خوبي نشاندم. خيلي خوشحال شد. از من سئوال كرد كه من كه هستم. گفتم: بنده خدا.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مراسم كه شروع شد، او تازه فهميد، من كارگردان فيلم هستم و در پايان مراسم، من را به يك فنجان قهوه، دعوت كرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در طول مدتي كه در كافه، قهوه مي‌نوشيديم با هم صحبت مي‌كرديم. اولين پرسشي كه پرسيد اين بود كه من پيرو چه مكتبي هستم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم: يك مسلمان ساده و معمولي.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد سئوال كرد كه چرا او را به مراسم بردم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم: وقتي تو را ديدم، احساس كردم انسان خيلي با ايماني هستي.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فكر كردم، خداوند تو را خيلي دوست دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;او خيلي قاطعانه گفت: تو اشتباه بزرگي كردي من اصلاً به دين و مذهب اعتقادي ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم: اشكالي ندارد كه تو به چه معتقدي و به چه بي‌اعتقاد. او آرام شد و در آرامش گفت: من آنارشيست هستم. يك آنارشيست معتقد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همين كه اين واژه را شنيدم، ياد عبدالله اسفندياري افتادم و جوابي كه بايد به او مي‌دادم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به آن آقا گفتم: ببخشيد، مي‌توانيد براي من كمي از آنارشيسم، صحبت كنيد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;او قبول كرد و در چند دقيقه، مكتب آنارشيسم را تشريح كرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتي از پاريس برگشتم، اسفندياري ديگر در عروج نبود و من او را نيافتم اما در يك يادداشت كه به يكي از روزنامه‌ها فرستادم، در جواب به او گفتم: تو درست مي‌گفتي، آقاي اسفندياري، من بدون آنكه خود بدانم، يك آنارشيست هستم، اما از آن عبور خواهم كرد.5&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اولين كتاب داستاني ايراني را كه خواندم، «مدير مدرسه» بود و آخرين كتابي كه مطالعه كردم «خسي در ميقات» و قبل از هر چيز به شعري از اخوان ثالث كه در سوگ جلال سرود، رجوع مي‌كنم:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گرچه در بستر و در خانه خود رفت به خواب&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شك ندارم كه يكي از شهدا بود جلال&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من هربار به ياد جلال مي‌افتادم، اين شعر را براي خود زمزمه مي‌كنم. به عقيده من، جلال در جواني يك آنارشيست بود. جواني كه هربار براي دوستانم او را مثال مي‌زنم. مي‌گويم، جلال مثل مسافري بود سوار برقطار، قطاري كه از همه مرغزارهاي ماركسيستي، فاشيستي، كمونيستي، اومانيستي، ناسيوناليستي و بسياري از «ايست»ها و ايستگاه‌ها، گذر كرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نگاه كرد، خوب ديد و شناخت، ولي پياده نشد. تا سعي بين «صفا و مروه»، آنجا پا بر زمين گذاشت و در گرماي صحرايش دويد و دويد و دويد تا پاسوخته شد. مي‌گويند كه نياز رسيدن، رفتن است. و من براين عقيده هستم كه براي رسيدن به مرحله علم اليقين و عين اليقين، جلال مي‌بايست اين سفر آنارشيستي را انجام مي‌داد و باز معتقدم كه انسان هرگاه به اين مرحله از شناخت برسد به سوي معبود هجرت خواهد كرد و به همين دليل وقتي جمله آخر مقاله «غروب جلال» كه خانم دكتر سيمين دانشور، همسر جلال، سال‌ها پيش در سالروز هجرت او نوشت را خواندم، بعد از خواندن اين جمله كه؛ جلال پس از بازگشت از سفر حج در ايوان خانه‌اش در تجريش به خانم سيمين مي‌گويد: سيمين! بدجوري پا سوخته شدم، چشمانم به اشك نشست و احساس كردم، جلال گم شده‌اش را يافته است و بيست و چند سال پيش، زماني كه عاشقانه مي‌خواستم زندگي جلال را براي صدا و سيما بسازم، وقتي تلفني با خانم دانشور صحبت كردم و ايشان به من گفتند: آخه جوون، تو از جلال چه مي‌داني كه مي‌خواهي درباره‌اش فيلم بسازي؟ گفتم: من چيزهايي از آقا جلال مي‌دانم كه شايد شما هم ندانيد!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم: مثلاً مي‌دانم كه وقتي به شما گفت، بدجوري پاسوخته شدم، فهميدم كه ديگر زمان رفتن اوست.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خانم دانشور به من اجازه داد، از زندگي شوهرش فيلم بسازم مرا به شمس ـ برادر جلال ـ معرفي كرد و وقتي شمس، اشتياق و عشق من را به جلال ديد و شنيد و لمس كرد، خصوصاً زماني كه به او گفتم: احساس مي‌كنم قطره‌اي از خون جلال، امروز در رگ‌هاي من جاري است با خود نويسي كه از جلال به يادگار داشت، پشت جلد كتاب سانسور شده «سنگي بر گوري» نوشته جلال، نوشت: تقديم به دوست تازه‌ام ابوالفضل جليلي و امضا كرد شمس.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آن وقت ديگر تلويزيون اجازه ساخت چنين فيلمي به من نداد تا دو سال پيش كه لطف كردند و از من خواستند كه ساخت اين فيلم را از سر بگيرم، منتهي جلالي را بسازم كه از اول سوار بر قطار سريع‌السير است، بدون هيچ مرغزاري!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;* هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پي نويس ها:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1ـ بخش پاياني داستان كوتاه سه‌تار.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;2ـ از سخنان جلال.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;3ـ روايتي از جلال.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;4ـ مصرعي از سعدي شيرازي.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;5ـ جليلي در گفتن «اما از آن عبور خواهم كرد» ترديد داشت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;codex12x&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-4091006594121904820?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/4091006594121904820/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=4091006594121904820' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/4091006594121904820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/4091006594121904820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='جلال مسافر پاسوخته'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Ssn00o0CUPI/AAAAAAAAADA/ox75-t3Q_4o/s72-c/l.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-3605958936248728930</id><published>2009-08-22T01:51:00.000-07:00</published><updated>2010-04-15T03:23:20.314-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گفتگو'/><title type='text'>سرزمين نازنينم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #009900; font-family: 'courier new';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-large;"&gt;گفت‌و‌گو با دكتر علي غضنفري شاعر سمفوني خليج‌فارس&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/So-ya43SoYI/AAAAAAAAAC4/KgI4OCwOwSY/s1600/dr.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://3.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/So-ya43SoYI/AAAAAAAAAC4/KgI4OCwOwSY/s400/dr.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;تنها شاعر ایرانی که به آلمانی می‌سراید&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هرچند دكتر علي غضنفري در مجموعه اشعارش ـ «كاروان عشق» ـ در هزارتوي اشعارش آورده است؛ «ننگين شد از ستم، دل تاريخ واي دريغ / ما پرسه بهر زندگي و نام مي‌زنيم»، اما سرايش شعر ماندگاري از او كه قامت آهنگين سرود خليج‌فارس را به تن كرده است، نام او را در گوشه‌اي از پيشاني سترگ هنر اين مرز و بوم، حك كرده است.سمفوني خليج‌فارس با آهنگسازي و رهبري اركستر ملي، هنرمند گرانقدر و ستاره درخشان هنر موسيقي، استاد فرهاد فخرالديني، مترنم شده است و سهم علي غضنفري در اين ميان، اسكلت بندي اثر، يعني شعر آميخته با شعور و شور ايراني است.سيد كاظم موسوي بجنوردي، رئيس مركز دائره المعارف بزرگ اسلامي، در اين باره گفته است: «جزاير درياي پارس و خاصه، سرزمين‌هاي شمالي آن، نه تنها از مهمترين خاستگاههاي فرهنگ و تمدن ايراني به شمار مي‌رود، بلكه كشف اسناد و شواهد متقن باستان شناختي در جنوب اين درياي بزرگ، عمق نفوذ سياسي و فرهنگي ايران را بر سراسر اين دريا نشان مي‌دهد.«سرزمينم، سرزمينم، سرزمين نازنينم، سبزي و شادابي‌ات را دوست دارم، روزهاي آبي‌ات، ابرهايت را، شب مهتابي‌ات را دوست دارم» علي غضنفري، شاعر، نويسنده و مترجم، وظيفه سرودن اين اثر ملي را برعهده داشته است و با او به گستاخي و صراحت صحبت كرديم كه آيا خلق چنين اثري، سفارش دل بوده است يا سرگذشت خشت‌هاي قالبي كاه‌گل، كه در آب روان تاريخ مسهل مي‌شوند.او فروتنانه و از سر بزرگواري، ضمن بازگويي تاريخچه پيدايش اثر، خبر از دو اجراي متفاوت ـ از لحاظ خوانندگي ـ داد و شان نزول شعر را شرح داده است. پذيراي اين گفت‌و‌گو باشيد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;سمفوني خليج‌فارس چه‌گونه شكل گرفت تا بتواند فراگير باشد؟پيش از آن‌كه به نخستين پرسش شما پاسخ بدهم لازم مي‌دانم از همه دست‌اندركاران دائره‌المعارف بزرگ اسلامي ايران،‌به ويژه جناب آقاي سيدكاظم موسوي بجنوردي به خاطر پشتيباني از توليد اين كار سپاسگزاري كنم.من شعر بلند «ايران زمينم» را اوايل سال 1387 سروده بودم و يك‌بار هم آن را براي ايشان خواندم. فكر مي‌كنم حدود آبان ـ آذر 1387 بود كه ايشان اشاره كردند كه خوب بود و بجاست كه براي روز نهم ارديبهشت 1388 ـ روز خليج‌فارس ـ كه دائره‌المعارف در آن روز سمينار خليج‌فارس را برگزار خواهد كرد، سرودي هم درباره خليج‌فارس داشته باشيم.بنده به شعر «ايران زمينم» اشاره كردم و در نشستي مشترك با دوست عزيز، استاد فرهاد فخرالديني، سرود را بررسي كرديم و كار از همان لحظه آغاز شد و گويا از شاعران ديگر هم سروده‌هايي ارايه شده بودند.تكيه استاد فخرالديني و بنده سه نكته بسيار مهم بود:الف ـ سرودي ملي ساخته شود و تلاش براين باشد كه تنها قشر ويژه‌اي از جامعه آن را نپسندد، بلكه آحاد مردم آن را دوست داشته باشند.ب ـ آهنگ حالت مارش نداشته باشد و بيش‌تر دنياي عاشقانه و فضاي عشق و محبت به ايران را نمايش دهد.ج ـ چون در سرود «ايران زمينم» از اغراق‌گويي پرهيز شده است،‌آهنگ هم بايدملايمت شعر را واگو كند و هم اين كه در طول اجرا خليج فارس را تداعي نمايد.خاطرم هست که تنها براي گنجاندن تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي، حدود 10روز طول كشيد، تا در نهايت به شكلي درآمد كه امروز آن را مي‌شنويد.استاد فخرالديني در اوج عشق به خليج‌فارس و به ويژه اين سه جزيزه نظرشان را بيان مي‌كرد و اين احساس به من دست مي‌داد كه پنداري از عزيزترين‌هاي خويش سخن مي‌گويد.به هر تقدير، آهنگ تنظيم شد و سالار عقيلي هم آن را اجرا كردند و به جرأت بهترين نوازدگان در اين هم‌دلي مشاركت داشتند كه اگر بخواهم نام همه اين عزيزان را ببرم طولاني مي‌شود.روز نهم ارديبهشت امسال در حضور بسياري از مقام‌ها و ميهمانان دعوت شده از سوي دائرة‌المعارف اين سرود رونمايي شد و چون عقيلي در سفر بود، خواننده جوان و سرشار از استعداد، معتمدي،‌آن را اجرا كرد.اين جانب در مراسم رونمايي قطعه‌اي پيش‌كش كردم كه بد نيست چاپ شود، تا خوانندگان محترم چهار بخش اين قطعه را خود تجزيه و تحليل كنند، كه آخرين بخش آن نمايش اقتدار ملي در پيوند با خليج‌فارس است!درودي بَر رَسول و خاندانشبه آياتي كه آمد بَر زَبانَشدرودي گَرم از شيرازه‌ي جاننثارِ تُربتِ پاكِ شهيدانبه آنان كه وفا را آفريدندخدا را از بُلورِ عشق ديدندبه بي‌تابانِ نازِ مكتبِ حقكه نازيدند در تاب و تبِ حقدرودي سجده كرده پيشِ پيونددرودي در نمازِ عشق و لبخنددرودي چون نگاهِ شوخِ مَهتابدرودي از محبّت مَست و سيرابدرودي بر شما خوبان هَمي باددرودِ خالي از درد و غمي باددرودي با سبدهاي گُلِ عشقكه مَستانه بِخوانَد بُلبلّ عشقدرودي، مِهرباني‌ها در آغوشسراپا از شَرابِ عِشق مَدهوشدرودي از تَـبـارِ آشـنايــيكه از بُن بُگسَلَد بَندِ جداييدرودي از فرازِ دشتِ خورشيدبه تاريكي فرو پاشيده اميّددرودي از غَلافِ كينه‌ها دوردرودي بي غُل و زنجير و بي‌زوردرودي از بلندايِ دماوندبه آرَش بَر چَكادِ كوهِ الونددرودي بَر خليجِ زنده فارسبَر اين نيلي‌وَشِ پاينده پارسبِهين نامي كه با جانَم عَجين استجهان تا هست، نامِ آن همين استبه جز اين نام ديگر پوچ و نَنگ است«كُلوخ انداز را، پاداش سنگ است»جالب اينجاست كه برخي از مقام‌هاي بلندپايه حاضر در مراسم،‌ مصراع آخر، يعني «كلوخ انداز را پاداش سنگ است» را همراه با من زمزمه كردند.درباره فراگير بودن اين سرود همين بس كه اقشار گوناگون جامعه آن را پسنديده‌اند و بسياري حضوري يا تلفني به اين جانب گفتند كه پس از حدود پنجاه سال كه از اجراي «اي ايران» مي‌گذرد، ما شاهد سرودي هستيم كه اثري چون اي ايران بر دل ما مي‌گذارد.تعامل با آهنگ‌ساز براي ساخت و آفرينش اين اثر چگونه بوده است؟اساساً اگر تعامل درست و احترام‌آميزي پيش خالقان يك اثر موسيقايي وجود نداشته باشد، آن اثر دل‌نشين نمي‌شود و اين جانب نه تنها در اين مورد، بلكه در موارد ديگر نيز كه منتشر شده‌اند يا منتشر خواهند شد، همواره بر اين نكته تكيه دارم.بد نيست خاطره‌اي كوچك تعريف كنم. علي قمصري آهنگي تنظيم كرده بود و از من خواست كه ترانه‌اي براي آن بسرايم.گذشته از اين كه سرودن ترانه براي آهنگي كه تنظيم شده، بسيار دشوارتر است تا بالعكس، اين ترانه پس از چند ماه با نام «مِيِ عشق» ساخته شد كه فكر مي كنم اواخر شهريور با نام «آب، نان، آواز» منتشر شود كه سروده‌اي از استاد شفيعي كدكني است كه آهنگي نيز براي آن تنظيم شده است.روز ضبط، من در مشهد مقدس بودم و هواپيما هم حدود سه ساعت تأخير داشت. اين‌جانب و همايون شجريان كه مجري قطعه بوده، بارها بر سر واژه‌ها با يكديگر هماهنگي كرديم و الحق كه ترانه «مِيِ عشق» زيبا از كار درآمد. خّب اين تعامل بين شاعر، تنظيم‌كننده و مجري (خواننده) اهميتي اجتناب ناپذير دارد و اگر جز اين باشد يك اجراي ساده و معمولي است كه ممكن است به زودي نيز فراموش شود.شما به خوبي مي‌دانيد كه براي ساخت «اي ايران» چه تعاملي بين آهنگ‌ساز، تنظيم‌كننده وخواننده وجود داشته و من در نوجواني خود در منزل مرحوم استاد فاخته‌اي (قوامي) نيز شاهد زنده اين نكته بودم كه چگونه ايشان با شعرا و تنظيم‌كنندگان به اين تعامل اهتمام مي‌ورزيد.چكيده كلام اين‌كه، حتماً اين‌طور نيست كه همه آثاري‌كه باتعامل همه دست‌اندركاران پديد آمده‌اند، جاوداني مي‌شوند، ليك اگر اثري بخواهد ماندگار و جاوداني بشود، بايسته است با تعامل جمعي پديد آيد!باتوجه به قوميت‌هاي رنگارنگ و جغرافياي متنوع كشور چگونه اين مسايل در نگين خليج‌فارس «شعر شما» متمركز شد؟موضوع در نظر گرفتن قوميتي ويژه نبود و به تعبيري بهتر، همه قوميت‌ها تحت لواي «ايران زمينم» مطرح بوده‌اند.سرود، تمامي ايران را در پناه خداوند يكتا مي‌نگرد، سرزمين را بر سرير علم و دانش مي‌خواهد و در جهاني صلح‌آميز، از آباداني ايران مي‌گويد، سربلند، شادمان و برقرار، آباد و آزاد آرزويش دارد و به هركس كه آن را آباد و آزاد نخواهد هشدار مي‌دهد.سرود، تمامي ايران را بدون جنگ و ايران را بدون ننگ مي‌بيند و فراموش نمي‌كند كه عزيزان دور از ايران چگونه قلبشان براي سرزمينشان مي‌تپد و اشاره هم مي‌كند كه حتي:ريشه‌هاي خشكِ جنگل‌هاي دوري عزيزان وطن را هركس باشند آب خواهم داد.سرود، از ستم، از شكستن‌ها و از پريدن‌ها و فتادن‌ها بيزار است و به دنبال پيوند تمامي كسانيست كه به اين سرزمين و ايمان و اعتقاد مردمانش عشق مي‌ورزند و در نهايت تكيه وافر بر باوري دارد كه همه قوميت‌هاي ايران در پي آنند و آن اين‌كه:ـ خليج ما، خليج‌فارس است و نام آن جز اين نيست.تنب بزرگ و تنب كوچك و ابوموسي، تكّه‌اي از جان هر ايرانيست و لذا تربت پاك جبينِ‌مان!سرود تلاش دارد كه تمامي رنگ‌هاي قوم‌هاي ايران را در ارتباط با اقتدار ملّي، بزرگي و سربلندي اين سرزمين و مردمانش به ويژه در پيوند با خليج‌فارس فرا بخواند و آرزو كند كه در پناه خداي بزرگ اين‌ها انجام شوند.يك سرود ملّي قوم و طايفه‌اي ويژه را مورد خطاب قرار نمي‌دهد، زيرا عنوان كردن اين امر خود بيان نبود نگرش عام به موضوعي ويژه است.سرود ملّي اسم خاص نيست و ويژگي‌ قوم يا طايفه‌اي را نبايد مطرح كند و اجازه ندارد چنين كند، مگر اين كه اين سرود، سرود محلي باشد و انگيزه ويژه‌اي براي آن وجود داشته باشد.*اگر بخواهيم شما را متأثر از ديگر ترانه‌سرايان و موسيقي‌‌دانان ايران و جهان بدانيم، چگونه اين تأثير و تعامل را بيان مي‌كنيد؟من ترانه‌سرا نيستم. نه اين كار را قبول ندارم، ولي من نيستم.ببينيد شعر وقتي تاريخ مصرف نداشته باشد، هم به دل مي‌نشيند‌، هم در همه ادوار در زبان‌ها مي‌چرخد و هم اين كه تبديل به آواز يا ترانه نيز مي‌شود. نمونه‌هاي بسياري داريم، چه از شاعران عزيز معاصر و چه از شاعران كهن، ليك تفاوتي هست بين شاعري كه به موسيقي نيز آشناست (نه اين كه استاد است) و شاعري كه موسيقي را نمي‌شناسد. شاعري كه با موسيقي آشناست خيلي آسان‌تر و بهتر مي‌تواند با آهنگساز و تنظيم‌كننده و همچنين با مجري تعامل برقرار كند. اين هم‌آهنگي سه‌جانبه به كل قطعه وجهه زيبايي مي‌بخشدو در شنونده نيز همين اثر را مي‌گذارد.اين كه چه تأثيري ترانه‌سرايان و موسيقي دانان ايران و جهان بر من گذاشته‌اند، چيزي نيست كه بتوان آن را با سنجش‌هاي فيزيكي و كمّي بيان كرد و چون اين امر كيفي است و در درازمدت صورت مي‌گيرد تنها مي‌توانم بگويم كه در زمينه موسيقايي من خيلي به بتهوون و شوپن و موتسارت علاقه دارم و بديهي است كه به موسيقيدانان سرزمين خويش بيشتر كه اجازه مي‌خواهم نامي نبرم كه خداي ناكرده كسي فراموش نشود.البته بايد به اين نكته اشاره كنم كه موسيقيدانان جوان را خيلي دوست دارم. اما در بُعد ترانه‌سرايي، يا بهتر بگويم شعر موسيقي.ببينيد شعر خوب و دل‌نشين، يعني شعري كه تاريخ مصرف نداشته باشد، با فرهنگ شاعر پيوند خورده است اين كه مي‌گويم فرهنگ شاعر نه بدان معناست كه فرهنگ وي تنها فرهنگي است كه در موطن خويش با آن رشد كرده و فرا گرفته، بلكه غرض جهان‌بيني شاعر است نسبت به آن چه كه مي‌سرايد.براي نمونه بگويم: شاعري كه بيشتر به شيوه‌هاي «درباري» متوسل است و در قالب‌هاي تنگ به پديده‌هاي انساني ـ اجتماعي مي‌نگرد و نو‌آوري‌هاي علم و دانش را بر روي باورهاي سنّتي قبول ندارد، نمي‌تواند سراينده قطعه‌‌اي باشد كه جايي درست و مناسب در حيطه‌ موسيقي نيز پيدا كند . شعر اگر تنها براي جلب رضايت تني چند باشد و روز را ببيند و نه روزگار را، مي‌شود منبع درآمد و اگر روزي تني ديگر پيدا شود كه بيشتر مي‌خرند، شعر به آن سوي رومي‌آورد. ترانه هم جدا از اين نيست، يا هر شعري كه به ترانه تبديل شود.بگذاريد ساده‌تر بگويم، هر شاعري براي دل خويش نيز مي‌سرايد. اصلاً هم اشكال ندارد، اما اگر از صبح تا شب تنها براي دل خود شعر بگويد، پس جامعه و دل‌هاي مردمي كه در آن زندگي مي‌كنند چه مي‌شود؟ وقتي از دل‌هاي آنان و براي دل‌هاي آنان نيز سرودي، آن وقت دل‌نشين مي‌شوي، مردمي مي‌شوي و از شعرت ترانه يا آوازي پديد مي‌آيد كه سينه به سينه و دهان به دهان مي‌چرخند. نكته ديگري كه هم در بعد موسيقي و هم در بعد ترانه بايد بگويم، موقعيت و شرايط سياسي ـ اجتماعي ـ فرهنگي سرزميني است كه اين افراد در آن جاها زندگي مي‌كنند. ببينيد امروز شاعر سوييسي يا آلماني با شاعر ايراني و شاعر سوداني، خيلي از حيث بينش و برداشت،‌ تفاوت دارند. شاعر افغاني درد و اندوه و غمي را حس مي‌كند كه اينها را ديگر شاعر سوييسي ندارد. اين به آزادي و آبادي سرزمينش و استقلال كشور و مردم مي‌انديشد و آن به پديده محيط زيست كه چرا در سال سي‌هزار قورباغه در «بازل» و در شاهراه‌ها زير خودروها له شده‌اند! نگاه كنيد تفاوت‌ها را! اين كه اين شاعر به فكر حيات آن حيوان كوچك است، بد نيست، اشتباه نشود، خيلي هم خوبست، ليك اين نكته‌اي را كه شما مي‌پرسيد به خوبي و به روشني پاسخ مي‌دهد كه تعامل‌ها چگونه‌اند. تعاملي كه من داشته‌ام بيشتر با شعر آلماني بوده و هست و قطعاً فرهنگ و ادب آنجا بر من تأثير گذار بوده، چون تمامي دوره تحصيلاتم تا دكترا را در آلمان گذرانده‌ام، اما درد من چيز ديگر است، البته دردهاي مشترك نيز داريم، كه مسير و شدت احساس اين دردهاي مشترك را وجوه جهان‌بيني مشترك ما معين مي‌كند، گرچه نگرش‌هاي ما به معاني‌هاي فرهنگي ـ اجتماعي ـ سياسي متفاوت باشد. به هرحال اگر اين مشترك‌ها وجود داشته باشند، آن وقت تعامل دوطرفه صورت مي‌‌گيرد.حال كه فرصت هست بگذاريد به يك نكته مهم كه خيلي هم از آن سخن مي‌رود، اشاره كنيم و آن بررسي اصطلاح «فرهنگ مخرب غرب» است. فرهنگ غرب مخرب نيست، چون اگر قرار بود تخريب كند كه غرب آن اقتصاد و پيشرفت را نداشت. فرهنگ ما برخي از آداب و گونه‌هاي رفتاري غرب را باور و قبول ندارد، حال خواه از منظر مطلق ديني باشد، خواه از منظر مطلق ايراني. برخي از نكات اعتقادي كه در دين مبين اسلام هست، پيش از آن نيز در بين ايرانيان جزو آداب و عادت‌ها و دستورالعمل‌هاي اجتماعي ـ فرهنگي بوده مثلاً دروغ نگفتن،‌ به اعتقادات و دين ديگران احترام گذاشتن (منشور كوروش)، وفاداري به خانه و خانواده، بهتر است برخورد، در بعد فرهنگي با غرب حالت تعامل و گفتمان داشته باشد، تا حالت كوبيدن و خداي ناكرده اهانت به همه آنچه كه آنان به عنوان فرهنگي ملي خويش دارند. چه بسا از اين راه ما راحت‌تر بتوانيم روي فرهنگي غرب تأثير بگذاريم و بيش از پيش و بهتر از پيش و امروز نشان بدهيم كه براي ما تعامل و گفتمان چه اهميتي دارد. ما چون در برخي موارد در امر فرهنگ‌سازي به‌ويژه براي نسل جوان كوتاهي مي‌كنيم درنهايت كم مي‌آوريم و آن را به پاي فرهنگ غرب مي‌گذاريم.ببينيد چند بار شب شعر با شاعران خارجي در سال در ايران داريم و آن‌جاها چند شب شعر با خارجيان دارند؟مي‌خواهم بگويم كه اين تعامل‌ها كه شما مي‌گوييد فقط شخصي است و از سوي سازمان يا مؤسسه‌اي پشتيباني نمي‌شود. مگر همه افراد اين امكان را دارند؟ خير. چون اين گونه تعامل‌ها و تأثيرها از طريق تلفن و نمابر و اينترنت ميسر نيست. گفتمان و بررسي و نظريه‌پردازي حضوري لازم است، تا از اين ميان «سنتزها» پديد آيند و در اين ميان شفافيت درست و سالمي ايجاد شود كه چرا نگرش ما به برخي گونه‌هاي رفتاري و اصول اجتماعي آنان به گونه‌اي ديگر است.من بارها گفته‌ام و باز هم تكرار مي‌كنم: مانبايداز فرهنگ غرب بترسيم. كسي مي‌ترسد كه چيزي براي ارائه كردن نداشته باشد، در حالي كه ما خيلي چيزها براي ارائه كردن داريم، دستمان پر است. دست خالي نيستيم و اگر پيوسته به فرهنگ آنان با ديده تمسخر و منفي‌بافانه بنگريم و چنين هم بگوييم، اين توهم پيدا مي‌شود كه دستمان خالي است و از تعامل و روبه‌رويي و گفتمان ابا داريم. تمامي آنچه كه پيش‌تر عرض كردم، درباره موسيقي صدق مي‌كنند.*شرط ماندگاري اثر هنري كه مي‌خواهد جامه ملي بپوشد پيش‌تر بر اساس حضور خواننده، سراينده، هارموني اثر يا شرايط خلق اثري است. اگرچه همگي مؤثرند ولي از نظر شما چگونه مي‌توان اين عوامل را طبقه‌بندي كرد؟شما خود در پرسش خويش به اين نكته اساسي توجه داده‌ايد، كه همگي مؤثر هستند و من هم اين ديدگاه را درست مي‌دانم و هميشه هم گفته‌ام، منتها هنگامي كه سخن از «جامه ملي» است بايد خيلي عميق‌تر به آن پرداخت و تمايزي بين آن سه قائل شد. من اعتقاد دارم كه تأثير شعر (ترانه، سرود) بيشتر است، چرا؟ نخست خواهش دارم خوانندگان و به‌ويژه آنان كه كم يا بيش با موسيقي و ‌آواز سروكار دارند، احساسي به اين جمله‌هاي من برخورد نكنند و از كوره هم درنروند و انديشمندانه به تجزيه و تحليل بنشينند، چون بنده غرض ندارم و براي همه عزيزان احترام قائل بوده و هستم، ليك، موضوع كالبدشكافي اجتماعي است و بايد اين كار خردورزانه صورت گيرد.سرود «اي ايران» را بررسي كنيم، چه شماري از آنان كه اين سرود را از بر هستند، مي‌دانند كه شاعر و خواننده آن كدام عزيزان بوده‌اند؟ از سوي ديگر اين سرود را برخي موارد بدون موسيقي و در يك همخواني خوش‌نغمه نيز در جمع‌هاي دوستانه و خانوادگي مي‌توان شنيد.به نظر من همين يك دليل، خيلي راحت پاسخ شما را مي‌دهد. منتها براي اين كه سرودي «جامه ملي» بپوشد بايد تنظيم آن و اجراي آن هم به دل مردم بنشيند وگرنه اصلاً چنين جامه‌اي را تن نمي‌كند. روشنتر بگويم: براي اين كه سرودي «جامه ملي» بپوشد هر سه عامل در كنار هم قرار دارند و به اصطلاح مديريتي «نقش خطي» دارند كه ما در اصطلاح علمي مي‌گوييم حالت «هيرارشي» ندارند و «هترارشي» حاكم است، يعني اين كه يك اثر با هماهنگي، همدلي و مشترك‌انديشي پديد آمده است، يعني اين كه براي خلق اين اثر «مديريتي هوشمند» در كار بوده است.اين كه گفتم نقش شاعر بيشتر است، مربوط به دوره پس از خلق اثر است، چون اگر سرود آن جذابيت و شور و زيبايي و چيدمان دست واژه‌ها را نداشته باشد و انگشت روي احساس ملي نگذارد، خيلي زود فراموش مي‌شود و به قول شما «جامه ملي» بر تن نمي‌كند.همين سرود خليج فارس يا به تعبير برخي سمفوني خليج فارس را گوش كنيد. اين اثر همان‌طور كه گفتم فرازهايي از شعر بلند «ايران زمينم» است. در همين فرازهاي كوتاه برخورد عاشقانه با «سرزمين» را مي‌توانيد دريابيد. «سرزمين نازنينم»، «زنده باد اين جان جانان»، اين‌ها واژه‌هايي گرانبها هستند كه انسان‌ها به عزيزترين‌هاشان مي‌گويند و همين لطافت است كه سبب علاقه شنونده شده و سرود زمزمه مي‌شود، بدون اين كه ديگر نوازنده و خواننده‌اي وجود داشته باشند.* انتظار شما در روز 9 ارديبهشت روز نخستين اجراي اين سمفوني، از صدا وسيما به ويژه تلويزيون به عنوان رسانه ملي براي پخش مستقيم اين اثر كه به گواه حضور حاضران كشوري و مملكتي و هنرمندان و هنردوستان، فاخر بود، چگونه پاسخ داده شد؟اين انتظاري كه شما مي‌گوييد شخصي نيست. انتظار جامعه است، انتظار مردم است، انتظار همه است كه به يك سرودي كه اين چنين شور و علاقه در مردم ايجاد كرده و اقتدار ملي و اقتدار جمهوري اسلامي ايران را درباره خليج‌فارس و جزاير تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي عنوان مي‌كند، احترام گذاشته شود. اين احترام را ما در بزرگاني كه روز 9 ارديبهشت حضور داشتند و در همه ميهمانان ديديم و دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي هم در اقدامي شايسته و زيبا همراه با نامه‌اي لوح فشرده «سمفوني خليج‌فارس» را براي صدا و سيما و براي سفراي ايران در تمامي دنيا ارسال كرده است. حال چگونه است كه صدا و سيما آن را پخش نمي‌كند، من اطلاعي ندارم و بايد از خودشان پرسيد. شايد پاسخ قانع‌كننده‌اي دارند، كه من بعيد مي‌دانم و شايد هم سهل‌انگاري شده است. به نظر من شايسته بود براي ارج گذاشتن به اين حركت شايان تحسين دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي، يعني برگزاري گردهمآيي خليج‌فارس در روز خليج‌فارس، سيماي جمهوري اسلامي ايران نسبت به پخش زنده آن اقدام مي‌كرد، زيرا گذشته از رونمايي سرود، سخنر‌انان فرهيخته و دانشمند درباره خليج‌فارس و تاريخچه آن سخنراني‌هاي شيوايي ارائه كردند، كه بسيار ارزنده بود به گوش همه مردم ايران برسند. * افق موسيقي كشور را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟اين امر به چند موضوع بستگي دارد:نخست اينكه، موسيقي و موسيقيدانان (چه خواننده، چه تنظيم كننده و آهنگساز و چه سراينده) چه جايگاهي دارند و با آنان چگونه برخورد مي‌شود و چه امكاناتي در اختيار آنان گذاشته مي‌شود. امروز متأسفانه شاهد هستيم حتي به پيشكسوتان و بزرگان موسيقي ايراني تنها به خاطر اظهارنظرشان بي‌مهري‌هايي بس گران مي‌شود. ببينيد، به استاد شجريان، كه امروز بزرگ‌ترين سرمايه براي موسيقي ايران است، چه اتهاماتي روا مي‌دارند؟ كنسرت‌هاي ايشان لغو مي‌شود و آزار و اذيت‌هاي روحي هم كم نيستند. آن سخنان و اين حركت‌ها در نسل جوان تأثيري بسيار منفي مي‌گذارند. مگر موسيقيدان نمي‌تواند عقيده سياسي ـ اجتماعي خود را درباره موضوعي بيان كند؟من با برخي از جوانان اهل فن كه به واقع در خدمت موسيقي هستند و دست‌كمي از استادان هم ندارند صحبت مي‌كردم و آنان خيلي برآشفته بودند و در اين انديشه كه اينجا نمي‌شود كار كرد. اين به هيچ‌وجه شايسته نيست كه ما به جاي گفتمان، تهديد و اهانت را انتخاب كنيم.در ثاني، با نوآوري در ساز و در آهنگ‌سازي چگونه برخورد مي‌شود. اين امر بيشتر به خود هنرمندان عرصه موسيقي مربوط مي‌شود. برخي از اساس با اصل نوآوري مخالف هستند. به خاطر بياوريم كه چه برخوردهايي با استاد نيما شد و چه چيزها نوشتند و چگونه او را شماتت كردند و سپس خود پس از چندي به سرودن شعر نيمايي پرداختند. مگر مي‌شود انسان در يكي از زيباترين هنرها در كنار شعر، به نوآوري نپردازد. مگر موسيقي يك جريان ايستاست و نبايد پويايي داشته باشد؟ مگر قرار است ساز جديدي ساخته نشود؟ اهل هنر اگر برخوردي غيرعلمي با موسيقي داشته باشند و آن را از بالندگي منع كنند خيلي كار اشتباهي است. امروز ما شاهد هستيم كه به چه زيبايي و با چه قريحه‌اي خوش، موسيقي‌ها در يكديگر تلفيق نيز مي‌شوند.در اروپا سنتور نواخته مي‌شود. موسيقي ايراني كه پيش‌ترها به قلب يونان نفوذ كرده بود، دوباره در دنيا حيات مي‌يابد. در يونان چهارگاه دارند، با همين نام! سه گاه دارند، با همين نام. گوشه بوسليك و حسيني و امثالهم دارند با همين نام‌ها!ما بايد با پژوهش‌هاي گسترده و پشتيباني از اين پژوهش‌ها توسط بخش خصوصي و دولت، گستره موسيقي خويش را دوباره به جهان موسيقي نشان دهيم، نه اين كه با دست خود مانع پيشرفت آن شويم.استاداني كه به پژوهش در امر موسيقي مشغول هستند با چه فراز و نشيب‌هايي روبرويند و چگونه خون دل مي‌خورند و در گوشه و كنار و در ده‌كوره‌هاي ايران با تحمل رنج و مشقت فراوان بازهم دست از پژوهش خويش برنمي‌دارند و در شرايط مالي بسيار بدي نيز هستند و از روزي خود مي‌زنند، تا پژوهش‌هاشان تداوم داشته باشد.جامعه هنرمندان در برابر اين افراد مسئول است و وقت آن رسيده كه اين نكته را با جديت بيش‌تر و همصدا پيگيري كنند و به گوش مقام ها برسانند كه در بودجه سالانه، بخشي مناسب براي پژوهش موسيقي در نظر گرفته شود. سازمان صدا و سيما در اين مقوله مسئول است. اگر صدا و سيما به پخش موسيقي مي‌پردازد كه بسيار هم كاري است شايسته، پس مي‌تواند با آن بودجه هنگفتي كه دارد به تشويق و تقويت پژوهش موسيقي نيز بپردازد. اين نمي‌شود كه هيچ، بلكه با برخوردهاي شخصي و سليقه‌اي حتي به دلسردي و دلمردگي اهل هنر نيز مي‌پردازند.از سوي ديگر، ميدان دادن و تشويق نسل جوان و ايجاد برخي امكانات رفاهي براي آنان كه بتوانند با طيب خاطر به خلق آثار نوآوري شده بپردازند. غرض به هم زدن و آشفته كردن نيست، منظور اين نيست كه بگويم بايد اين دستگاه‌ها و پرده و گوشه‌ها را بريزيم دور و به جاي آن‌ها چيز ديگري بياوريم. اين خيلي بي‌معناست. غرض اينست كه گونه‌اي ديگر، همراه با سازهايي ديگر اين كار را بكنيم. تلفيق كنيم، نو بسازيم و نو بخوانيم. امروز شاهد هستيم كه جواناني مانند آقاي قمصري كار جديد ارائه مي‌كنند، از موسيقي اسپانيولي (فلامينكو) در كارهايشان بهره مي‌گيرند، تركيب سازها را بنا به جريان و سير شعر و آواز انتخاب مي‌كنند، روي واژه‌ها تكيه دارند كه سازها در حين نواختن، به ويژه در محل‌هاي حساس حالت واژه را حتماً بيان كنند كه اين گونه آثار، مخاطب خود را حتي در نسل جوان پيدا كرده است و بي‌نهايت با شور و شوق از اين نوانديشي‌ها استقبال مي‌كنند.حال بياييم و اين كارها را تقبيح كنيم كه چه؟ كه آقا تو كار بدي كردي كه در موسيقي ما نوآوري مي‌كني؟ كار زشتي است نوسازي و نوخواني و نوسرايي؟اينجانب با اين اوضاع و احوال، افق موسيقي ايران را در آينده درخشان نمي‌بينم و ممكن است روزي با كمال اندوه و شوربختي شاهد باشيم كه به موسيقي ايران در خارج از ايران بيشتر پرداخته شود!هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-3605958936248728930?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/3605958936248728930/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=3605958936248728930' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3605958936248728930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3605958936248728930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post_22.html' title='سرزمين نازنينم'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/So-ya43SoYI/AAAAAAAAAC4/KgI4OCwOwSY/s72-c/dr.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-2945405280797380071</id><published>2009-08-21T03:33:00.001-07:00</published><updated>2009-08-21T03:36:23.513-07:00</updated><title type='text'>گوله نمك بابا!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;كاش يه گوله نخ بودم&lt;br /&gt;تو دست يك دونه ندا&lt;br /&gt;اونم با دست وچشاش&lt;br /&gt;هي نگام مي كرد ،نگا&lt;br /&gt;منم تاروپودمو&lt;br /&gt;ارزوني چشاي سياش&lt;br /&gt;جداجدا&lt;br /&gt;كاش كه بزرگ نمي شد اون يكي يدونه بابا-ندا&lt;br /&gt;آخ كه سوختم وقتي گفت سوختم وآمد ندا&lt;br /&gt;اما گوله سربي تونخش بود به خدا&lt;br /&gt;آخرش خورد همونجايي كه&lt;br /&gt;مي فرستادم گوله نخ و مي گفتم بابا بيا&lt;br /&gt;گوله سبز، گوله سرخ، گوله سرب.&lt;br /&gt;ياد گوله برفاي كودكي بخير&lt;br /&gt;توحياط دربرت مي گرفتند با جيغ وصدا&lt;br /&gt;اما امروز-تو حيات- گوله خاك بازيچه تو كه اي ندا بيا بيا...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;شعري از زبان پدرآن دختر&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-2945405280797380071?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/2945405280797380071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=2945405280797380071' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/2945405280797380071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/2945405280797380071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post_7362.html' title='گوله نمك بابا!'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-1096974262071314985</id><published>2009-08-21T03:22:00.000-07:00</published><updated>2009-08-21T03:31:17.556-07:00</updated><title type='text'>به بهانه چاپ كتاب عكس انتخاباتي با كت دكتر احمدي نژاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#006600;"&gt;شما را چه به سياست عمو پيله ور؟!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آقاي سرشار سلام&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;كتابي رابه قلم شما از نشر سوره مهر مشاهده كردم كه هرگز نشاني نه از سوره اي بر پيشاني داشت ونه بويي از مِهر،برتارك خود داشت.&lt;br /&gt;احساس كردم در داستان پيله ور خود كه بيشتر به واسطه آن قلم به دست شده ايد،غرقه شده ايد وازميان آن همه كاراكتر مجاهد ونستوه كه در خيابان هاي آن روستا،بافريب در ستيز بودند ،كاراكتري رابراي آينده زندگي چند روزه عمر خويش برگزيده ايد،كه نبود اين چنين.&lt;br /&gt;اما شما از خيل درختان بوستان ادب،ميوه گنديده پيوند ناميمون ژنتيكي ادب با سياست را در دامن خويش غلتانده ايدولاجرم خود پيله ور داستان گذشته خويش شده ايد.&lt;br /&gt;گويا توقع داريد جوانان متعهد ايراني كه جانشان با مروت آغشته است ،تا خرخره به تنگناي دريچه هاي شهر آشوب رنگين دلتان فرو روند!&lt;br /&gt;اي برادر صداپيشه ديروز،كه قصه ظهر جمعه را چه روزهاي آدينه اي ،باشكم سير وگوش هاي گشنه ،به عصر كشانديم ،كجاي مروت وغيرت است كه صداي آنكه «بهايي» اش مي خواني ،در هيچ جايي نمي شنويم وهرگز سراغ نداريم گفتگويي از او در مقام پاسخگويي از او كه البته با فيلم روزواقعه كه بار ها از تلويزيون پخش مي شود وخواهد شد ،پاسخ شما را داده است.&lt;br /&gt;دريغ كه شما هرگزتا صدسال ديگر هم نمي توانيد در مدح جانفشاني سالار شهيدان ،چنين اثري حتي بر صفحه دل خود تقرير كنيد،كه گويا سخت شده وگرفتار باد هاي موسمي عرصه سياست است.&lt;br /&gt;آقاي رضا رهگذر ،بيا رضايت ده وبگذر از وادي ادب ويا آقاي سرشار ،سياست را به اهلش واگذار،تا نه آن را از پنجره ذهن زيبايت آلوده بينيم ونه اين.&lt;br /&gt;اي به قربان «اين» هاي كشده ات در برنامه هاي قصه ظهر جمعه چگونه در كتابت به متن «آن» سخنان دكتر مهاجراني در تريبون استيضاح ايراد وارد مي كنيد وحتي يك جمله ازآن استيضاح تاريخي –ازلحاظ اهميت ونه ارزشي –در سر وسينه وشكم متن كتاب خود،مقيد نمي سازيد؟&lt;br /&gt;اي پيله ور انصافت كجاست؟چون نقالان اصيل اصل ماجرا را بازگو ،تا بدانيم كـُت بر تن كيست؟ُ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-1096974262071314985?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/1096974262071314985/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=1096974262071314985' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1096974262071314985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1096974262071314985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post_21.html' title='به بهانه چاپ كتاب عكس انتخاباتي با كت دكتر احمدي نژاد'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-7049853298957074299</id><published>2009-08-12T02:11:00.000-07:00</published><updated>2009-08-12T02:12:55.663-07:00</updated><title type='text'>زهي خيال باطل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پس از آنكه ايرنا خبرگزاري رسمي ايران حضور ايرج (حسين خواجه اميري )رادرراديو اعلام كرد روزنامه وطن امروز نيز در تيتري درشت نوشت:جلال ذوالفنون :سازهاي شجريان مزخرف است نه ايرنا كه ايرج را پهولوان آواز دانسته-شايد به خاطر قدبلندش وگردن كلفتش_ونه وطن ام...روز كه جلال را براي پروژه شجريان زدايي احيا كرده هيچكدام نمي توانند استاد محمد رضا شجريان را ناك اوت كنند چون ايشان جامع الابعاد است منتظرتخريب خوشنويسي استاد هم باشيد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-7049853298957074299?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/7049853298957074299/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=7049853298957074299' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7049853298957074299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/7049853298957074299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post_12.html' title='زهي خيال باطل'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-804005773321417644</id><published>2009-08-11T01:25:00.000-07:00</published><updated>2009-08-11T01:26:49.550-07:00</updated><title type='text'>رسانه ملي حقوق هنرمندان را پاسداري كند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;هومن ظريف-&lt;/em&gt;شبكه‌هاي متعدد صدا و سيما به عنوان رسانه ملي، جايگاه حضور مردم يا خواسته‌هاي آنها است. اما تا چه ميزان و چگونه اين رسانه منطبق با دلبستگي‌هاي مردم، طي طريق مي‌كند، مساله‌اي است كه هميشه در مقاطع مختلف تاريخي در فراز و نشيب تصميم‌گيري‌ها قرار مي‌گيرد.&lt;br /&gt;بزرگترين ميزان تغييرات و ملموس‌ترين آنها، پخش آثاري موسيقايي است كه گهگاه در محاق فراموشي مي‌رود.&lt;br /&gt;شنوندگان راديو هيچگاه فراموش نمي‌كنند ابتداي دهه هفتاد را كه كم كم از صداي استاد بنان و سپس استاد خوانساري، رونمايي شد.&lt;br /&gt;حتي در تاريخچه پخش موسيقي پاپ از راديو، اتفاقات عجيب و قابل تاملي افتاده است. پخش آثار آرتوش، فرامرز اصلاني، فرهاد يا خوانندگاني نظير خشايار اعتمادي، قاسم افشار، مجتبي كبيري و حسين زمان و سپس حذف يكباره آنها، مي‌تواند به عنوان عملكرد پخش آثار موسيقي يك كشور ثبت شود.&lt;br /&gt;در صورتي كه هر يك از خوانندگان پاپي كه ذكر شد، در جايگاه بسيار موفقي قرار مي‌گيرند و اين خود بازتاب سعي و تلاش رسانه ملي براي معرفي استعدادهاي فراوان اين سرزمين است.اگر بخواهيم درباره يكايك خوانندگان عرصه موسيقي پاپ، با وجود شباهت‌هاي صدايي آنها، سخن بگويم، بحث به درازا مي‌كشد كما اينكه عملكرد رسانه‌ ملي خوشبختانه در ژانرهاي مختلف هنري يكسان است و همه هنرمندان با كاستي‌هاي اين رسانه، آشنا هستند.&lt;br /&gt;اما در اين ميان داستان پخش آثار موسيقايي انقلابي استاد شجريان، بسيار برجسته شده است. سرودهايي كه در ابتداي انقلاب، در خارج از استوديوهاي صدا و سيما ساخته شد و چون مورد استقبال مردم‌خروشان انقلابي قرار گرفت، بارها و بارها از صدا و سيما پخش شد.&lt;br /&gt;شجريان مي‌گويد كه هيچ گاه رسانه ملي مجوز پخش از طرف او نداشته است و به تكرار اين قضايا، اعتراض قضايي مي‌كند و از سوي ديگر پيش از محكمه، صدا و سيما اعلام مي‌كند حتي قطعه معروف «ربنا» را با صداي اين هنرمند پخش نخواهد كرد! حال بماند كه آيا «ربنا» شأن موسيقايي دارد يا ملي و مذهبي، اما آنچه جالب است، تاكيد رسانه ملي بر دو قطعه ربنا و مثنوي مهيج افشاري است كه اتفاقاً هر دو پيش از افطار پخش مي‌شدند، و خود رسانه ملي كه آنها را به سفره روحاني افطاري پيوند زده است، به چه دليل با وجود رضايت خواننده، قصد پخش نكردن آن را دارد؟&lt;br /&gt;اين مساله سياست زدگي رسانه ملي را نشان مي‌دهد و اتفاقاً نمونه بارزي است كه فاصله بين علاقه ملي با رسانه ملي را آشكار مي‌سازد.&lt;br /&gt;تلاش اين بوده است كه پذيراي سخنان فعالان و كارشناسان موسيقي در اين زمينه باشيم.&lt;br /&gt;محمدحسين آقاسي، وكيل استاد شجريان در مورد پيگيري مسائل مطرح شده بين شجريان با رسانه ملي، در ابتدا از شان و جايگاه صدا و سيما مي‌گويد: «اعتقاد بر اين است كه اصولاً صدا و سيما اين روزها، وظيفه خطيري براي الگو شدن اشخاص حقيقي و حقوقي دارد. آن وظيفه هم در يك مساله خلاصه مي‌شود و آن چيزي نيست جز پايبندي به قانون.&lt;br /&gt;برنامه‌هاي صدا و سيما فقط اين نيست كه نحوه پوشش مردم،‌ نحوه ديالوگ‌هاي فيلم ها و سريال‌ها و پخش موسيقي را در نظر بگيرد، بلكه عملكرد و نفوذ آن بيش از مرزهايي است كه گفته شد.اساس اين است كه وقتي قانوني از شوراي نگهبان گذشته و هرگز لغو نشده و حتي تبديل به مصوبه شده است مورد نظر قرار گيرد قانون اساسي كه ميثاق مردم و نظام است، قوانيني است كه مردم با راي به آن گفته‌اند براساس آن برما حكومت كنيد.&lt;br /&gt;در قانون اساسي كشور، صراحتاً آمده است، كليه اشخاص در برابر قانون يكسان هستند و هيچ كس نمي‌تواند از سيطره قانون راه گريزي داشته باشد. صدا و سيما بايد به تعبير امام(ره) يك دانشگاه عمومي باشد و بايد در آنجا به مردم درس داد. انواع آثار هنري در بازار وجود دارد ولي صدا و سيما با مقبوليت عمومي خود نبايد ،هر نوع موسيقي را پخش كند.&lt;br /&gt;اما در راستاي پخش آثار موسيقي از صدا و سيما، دو نوع روند پخش صورت مي‌گيرد. نخست شيوه‌اي است كه آثاري به مردم شناسانده شود و شيوه ديگر پخش آثار شناخته شده مردمي است.&lt;br /&gt;برخي از هنرمندان نيازي به شناساندن ندارند. استادان شهرام ناظري و محمدرضا شجريان و ديگران كه بنا بر تعابيري شهرياران موسيقي ايران هستند، به خاطر پخش از صدا و سيما شناخته نمي‌شوند.»&lt;br /&gt;اين حقوقدان در پاسخ به اين پرسش كه بنابر كدام اصل و قانون شكايت شجريان از صدا و سيما تنظيم شده است، گفت: «قانوني كه از سال 1348 تحت عنوان حمايت حقوق مولفان،‌مصنفان و هنرمندان موجود است و لازم‌الاجراست و شوراي نگهبان آن را رد نكرده است، حقوق هنرمندان را پاسداري كرده است. به استناد اين قانون، همه كساني كه يك اثري را به وجود مي‌آورند، صاحب حقوقي آن هستند.&lt;br /&gt;صاحب اثر، حق انحصاري پخش، نشر و تكثير و هرگونه بهره‌برداري از آن را دارد. يعني هر فردي كه بخواهد از اثر او استفاده كند بايد اجازه بگيرد و در اين قانون قيد شده است كه اين اثر براي نخستين بار در ايران منتشر شده باشد.&lt;br /&gt;اينكه در اين قانون لفظ «هيچ‌كس» قيد شده است از لحاظ تعاريف حقوقي، شامل اشخاص حقيقي و حقوقي مي‌شود و صدا و سيما شخص حقوقي است كه توسط يك شخص حقيقي اداره مي‌شود. مضاف براين آثار موسيقي در جايگاه‌هاي متنوعي مورد استفاده قرار مي‌گيرد مانند برنامه‌هاي تلويزيوني نظير كليپ و سريال‌هاي تلويزيوني. در زمان استفاده از آثار هنري، مركز موسيقي صدا و سيما بايد مجوز بدهد. هيچ كدام از كارگردانان آثار تلويزيوني يا راديويي مجاز نيستند از بازار قطعات موسيقي را دريافت و پخش كنند. با اينكه مديريت‌هاي صدا و سيما عوض مي‌شود ولي بنابر شناسايي شخص حقوقي از نظر قانون، مسئوليت جبران خسارت متوجه شخص حقوقي است. اما شخص حقيقي تصميم گيرنده نيز مسئول جبران خسارات وتحمل كيفر قانوني است.&lt;br /&gt;اولاً صدا و سيما مانند همه افراد ديگر جامعه، مسئول رعايت قوانين جاري كشور است و اگر نشر اكاذيب در اين رسانه حادث شد، افراد مي‌توانند آن را تعقيب كيفري كنند. در ثاني، اگر بخواهند آواز و موسيقي را استفاده كنند، صدا و سيما مكلف است كتباً اجازه بگيرد. موكل من، زماني كه در وين كنسرتي را اجرا كرد، به گفته خود ايشان، راديويي محلي در اتريش از او اجازه گرفت تا قسمتي از كنسرت را از راديو پخش كند. حال كه چندين سال از اين كنسرت مي‌گذرد، هر از گاهي صورتحسابي مي‌آيد كه در آن قيد شده است اين قطعه از كنسرت موكلم، درچه روزها و ساعاتي پخش شده است.&lt;br /&gt;اين راديوي محلي با اينكه مي‌داند موكلم از پخش اثرش در راديوي وين آگاه نخواهد شد، بنابر احترامي كه به قانون قائل است، چنين عمل مي‌كند و شما اين مسأله را با برخوردهاي داخل ايران مقايسه كنيد.&lt;br /&gt;از آقاسي درباره سرنوشت پخش آثار همايون شجريان پرسيده شد و او در جواب گفت: «فقط استاد محمدرضا شجريان اعتراض دارد و همايون شجريان در اين زمينه صحبتي نكرده است.»&lt;br /&gt;وكيل استاد شجريان درباره پخش آن دسته از آثاري كه در صدا و سيما توليد شده است توضيح داد: «استاد شجريان اين مسأله را تكذيب مي‌كند به ويژه سرودهاي ماندگار در ابتداي انقلاب به مناسبت پيروزي انقلاب اسلامي، هيچكدام در صدا و سيما ساخته نشده است و پخش آن وجاهت قانوني ندارد.»&lt;br /&gt;آقاسي در پاسخ به اين پرسش كه چرا قرار نيست قطعه «رَبّنا» از صدا و سيما پخش شود، گفت: «البته اين نهاد حق پخش نكردن آثار را دارد. اين مردم هستند كه مي‌توانند بخواهند اثري كه جنبه مذهبي و عرفاني دارد، پخش شود. استاد با پخش اين اثر كه هيچگاه از آن استفاده سياسي نشده است، اعتراضي ندارد و علاقه خود را پنهان نكرده است اما اگر صدا و سيما آن را پخش نكند، نشان دهنده قهر اين نهاد با مردم است.»&lt;br /&gt;همچنين داريوش پيرنياكان، يكي از هنرمندان عرصه موسيقي و از اعضاي هيأت مديره خانه موسيقي در اين باره مي‌گويد: «صدا و سيما نه در شناسايي هنرمندان و نه در علاقه‌سنجي مردم، هيچ‌گامي برنداشته است. اين نهاد نتوانسته است هنرمندان موسيقي را به جامعه معرفي كند. آثار، بدون اسم و شناسنامه از اين رسانه پخش مي‌شود و شنونده متوجه نمي‌شود كه خواننده و موزيسين آثار كيست. شايد صدا و سيما افرادي چون جناب آقاي خشايار اعتمادي را معرفي كرده باشد، كه در مورد آن هم ترديد دارم، ولي در مورد استاد شجريان بايد گفت، او پيش از انقلاب در برنامه‌هاي راديويي گل‌ها و گل‌هاي تازه، شركت داشت و در راستاي انقلاب و همراهي با مردم و با كنسرت‌هاي متعددي كه برگزار كرد، بيشترين شهرت را به دست آورد.&lt;br /&gt;از سوي ديگر دكتر حسن رياحي از اعضاي شوراي عالي موسيقي صدا و سيما در اين رابطه قول مصاحبه‌اي اختصاصي را داد و در چند جمله محدود توضيح داد: «رسانه ملي نه عامل شناساندن است و نه معلول شناساندن. او مي‌خواهد كه آثار خوبي را پخش كند. آثاري كه مردم از آن خوششان بيايد. حقيقت اين است كه كارهاي ماندگار، حاصل اتفاق است. و كمتر پيش مي‌آيد اثري ماندگار و زيبا باشد. در حال فكر هستيم كه آهنگسازاني را در نظر بگيريم كه آثار خوبي ساخته شود.»&lt;br /&gt;و سرانجام، حسين زمان معتقد است، رسانه ملي همانگونه كه از اسم آن پيدا است در هر دو شكل مي‌تواند مؤثر باشد، يعني هم هنرمندان را بشناساند و هم نظر مردم را جلب كند. وي گفت: «البته اين‌ رويكرد به شرطي است كه اين رسانه، ملي باشد و مضاف بر اين، مردم خود را درك كرده باشد.&lt;br /&gt;اگر چنين رسانه‌اي وجود داشته باشد و بتواند اعتماد مردم را جلب كند و خود مورد اعتماد مردم باشد، مي‌تواند در هر دو شكل مسأله به هنر موسيقي كمك كند.»&lt;br /&gt;اركيده حاجي‌وندي سرپرست گروه موسيقي اركيده مي‌گويد: نقش صدا و سيما مطرح كردن هنرمندان فعال است و در همه جوامع به جز ايران نيز اين نقش حكمفرماست. متأسفانه ما شبكه‌اي ويژه و يا حداقل برنامه‌اي مدون براي اجراي موسيقيدانان كشور نداريم. نهايتاً حضور مستند يك هنرمند در تيتراژ يك مجموعه تلويزيوني است. گويا اين قضيه كمي انحصاري شده است.&lt;br /&gt;يك سري از هنرمندان خاص تا در اسلوب و قواعد رسانه ملي برنامه اجرا مي‌كنند، در آيتم‌هاي صدا و سيما حضور دارند.&lt;br /&gt;به‌هرحال مردم راه شنيدن بهترين‌هاي موسيقي را خود برمي‌گزينند ولي رسانه‌اي كه انتخاب مي‌شود، بسيار مهم است.&lt;br /&gt;ضعف پوشش موسيقي مورد نياز مردم،‌ عملكردي قابل تأمل است.&lt;br /&gt;من به راحتي مي‌توانستم از همان سال نخست ‌آثار خود را در دسترس مردم قرار دهم ولي اين كار را قانوني نمي‌دانم و به خاطر احترام گذاشتن به قوانين كشور از اين كار همچنان پرهيز مي‌كنم. اما اين حق ماست. موسيقي، مرزي را در برابر خود نمي‌شناسد. اي كاش به صورت رسمي مشكل ما حل مي‌شد.&lt;br /&gt;از سوي ديگر خشايار اعتمادي،‌ خواننده پاپ در اين رابطه گفت: با وجود اينكه در كل موافق با عملكرد صدا و سيما نيستم بايد در پاسخ به اين مسأله جانب عدالت را رعايت كنم. صدا و سيما عامل موفقيت يك هنرمند بوده است. ولي يكي از خصوصيات غيرمعقول صدا و سيما كه بين كارمندان آن نيز مطرح است،‌ خوش استقبال بودن و بد بدرقه بودن آنها است.&lt;br /&gt;از جايي كه صدا و سيما، باني موفقيت و شهرت خيلي از هنرمندان مي‌شود، بعد از مدتي، زحمت‌ها و تلاش‌هايي كه خود متحمل شده است را فراموش مي‌كند. پس اگر هنرمند نبايد موفق باشد، حمايتش نكنند.&lt;br /&gt;به هرحال صدا و سيما بيشتر اوقات عامل موفقيت هنرمندان بوده، نظير خود من. همچنين محمدرضا ممتاز واحد، پژوهشگر موسيقي در اين رابطه گفت: «به نظر من صدا و سيما در موفقيت و معرفي هنرمند موسيقي كمترين نقش را داراست. به‌طور كلي نه علت موفقيت هنرمندان است و نه معلول آن. عزيزان در صدا و سيما، خودخواسته نقش كم رنگي دارند. البته در راديو، كارهاي خوبي در شبكه فرهنگ، پخش مي‌شود. اما در مقابل، در تلويزيون به غير از چند برنامه عامه‌پسندي كه ساليان گذشته اجرا مي‌شد، برنامه‌اي براي اهل موسيقي و تخصصي پخش نشده است. جالب اينجاست كه مطبوعات در اين زمينه نقش فعالتري دارند. اگر چه توانايي صدا و سيما به خاطر ويژگيهاي شنيداري و ديداري آن بيشتر است، اما نقش جرايد مؤثرتر بوده است. صدا يعني راديو، در حد بضاعت خود برنامه‌هاي تخصصي را پخش كرده است و نقش بيشتري دارد.&lt;br /&gt;همچنين پيمان خازني، آهنگساز و نوازنده تار در اين زمينه مي‌گويد: «اگر صدا و سيما را به دو بخش نگاه كنيم، نقش راديو در تأثير بر جامعه موسيقي خيلي پررنگ‌تر است. برنامه‌هاي شبكه «فرهنگ»، «ايران»، «جوان» و حتي «پيام»، بخش‌هايي دارند كه از موسيقي حمايت مي‌كند. اما در تلويزيون مشاهده كرده‌ايم كه هيچ برنامه مستند و تخصصي درباره موسيقي پخش نشده است. آيا نشان دادن يك خواننده و يك فردي كه دكلمه مي‌كند مي‌تواندپاسخي درخور يك قطعه موسيقي باشد؟ آيا مي‌تواند اين نوع عملكرد پشتيبان موسيقي كشور باشد؟ موسيقي يكي از غني‌ترين نمادهاي فرهنگي يك اجتماع است. اما سهم آموش آن در رسانه ملي چقدر است؟ به صورت مثال آموزش خوشنويسي و نقاشي در تلويزيون نشان داده مي‌شود ولي از آموزش موسيقي در تلويزيون خبري نيست. چند شبكه تلويزيوني در قالب چند برنامه مشخص درباره ورزش برنامه‌سازي مي‌كنند؟ اين درحالي است كه غفلتاً ما بايدبه يكديگر نويد بدهيم كه در فلان برنامه، به مدت محدودي شايد فلان استاد چهره‌اش ديده شود! اما راديو در اين ميان خيلي در عرصه موسيقي خوب كار مي‌كند، اگرچه پخش برنامه‌هاي پراكنده هيچگاه نخواهد توانست، فرهنگسازي كند و مشكل موسيقي ما در كشور، فرهنگسازي آن است. يكي از هنرهايي كه پيوند معناداري با موسيقي دارد در شبكه‌هاي متعدد سيما، برنامه‌هاي مشخص و مدوني دارد اما موسيقي چنين جايگاهي در تلويزيون ندارد. سينما آن هنري است كه، شبكه‌هاي متعدد سيما، به صورت سرگرمي و تخصصي، برنامه‌هاي مشخص براي آن پخش مي‌كنند. آيا به راستي نقد موسيقي نبايد در كنار نقد سينما، در رسانه ملي پخش شود؟ آنچه كه در تلويزيون پخش مي‌شود هم، خواننده‌سالاري است و ابداً براي موزيسين‌ها شأن و جايگاهي در نظر نمي‌گيرند. توقع اين است كه پيشرفت موسيقي را منوط به اجراي بحث‌ها و ميزگردهاي تخصصي بدانيم. يك هنرمند موسيقي توقع دارد كه آثارش در رسانه ملي ساختارشناسي شود. چگونه است كه پيش از رفتن به يك كنسرت به بروشور آن مراجعه مي‌كنيم؟ پس بايد توقع داشت رسانه ملي نيز آثاري كه پخش مي‌كند را مستند ارائه كند».&lt;br /&gt;سينا ذكايي، سرپرست اركستر بادي تهران، نيز در اين باره به اظهارنظر پرداخت. او نقش صدا و سيما در مطرح ساختن هنرمندان موسيقي را نسبي دانست و گفت: «بزرگترين خوراك فرهنگي را صدا و سيما به مردم تحويل مي‌دهد و مردم چون حق انتخاب بين آثار شنيداري ندارند، نقش صدا و سيما در معرفي هنرمندان موسيقي مؤثرتر مي‌شود. انتظار اين است كه اين رسانه به صورت مساوي و عادلانه امكانات خود را بين هنرمندان تقسيم كند كه متأسفانه شاهد هستيم برخي از آثار فاخر نيز در عرصه صدا و سيما مجال اجرا ندارند.اگرچه سياست‌هاي صدا و سيما اينگونه است ولي ما به عنوان هنرمند كار خود را انجام مي‌دهيم ولي قوياً اعتقاد دارم رسانه ملي پتانسيل فعاليت بسيار مؤثرتري را دارد. به هر تقدير راه ديگر ارائه موسيقي به مردم كنسرت‌ها و اجراهاي زنده است كه اگرچه اين در درازمدت مؤثر است و تأثير خود را بر روي شنوندگان خود خواهد گذاشت.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;روزنامه اطلاعات بنا بر عملكرد شفاف و حقي كه براي همه اشخاص حقيقي و حقوقي قائل است، پذيراي اظهارنظر صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران در رابطه با موارد ذكر شده در لابه‌لاي گفت‌و‌گوهاي اين گزارش است و حق پاسخگويي را براي رسانه ملي محترم مي‌شمارد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-804005773321417644?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/804005773321417644/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=804005773321417644' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/804005773321417644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/804005773321417644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post_11.html' title='رسانه ملي حقوق هنرمندان را پاسداري كند'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-6960497003684934604</id><published>2009-08-09T02:42:00.000-07:00</published><updated>2009-08-09T02:50:33.085-07:00</updated><title type='text'>آن را كه خبري شد، خبري باز نيامد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://tbn2.google.com/images?q=tbn:Y9Lq1boQlrikrM:http://api.ning.com/files/7ptufu5f7FWyqqwZmidKmVsYjXO7dyoSj-Bdb3*RRdV3UUhpeapW9iE5ket3YRRQWy9nOs*J2UHViw0IjsC3MM*R3ZTUwxO6/journalism.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;width: 125px; height: 100px;" src="http://tbn2.google.com/images?q=tbn:Y9Lq1boQlrikrM:http://api.ning.com/files/7ptufu5f7FWyqqwZmidKmVsYjXO7dyoSj-Bdb3*RRdV3UUhpeapW9iE5ket3YRRQWy9nOs*J2UHViw0IjsC3MM*R3ZTUwxO6/journalism.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;شما قطعاً در زندگي روزمره پيگير يك خبر در حيطه خانوادگي بوده‌ايد. آيا در گذران زندگي و كارهاي روزمره از پيگيري آن خبر بازمانده‌ايد؟ حتماً لحظاتي به خاطر كارهاي ضروري ديگر، از جريان آن اتفاق غافل مانده‌ايد، اما وقتي ناگهان به ياد پيگيري آن خبر افتاديد، چه حالتي به شما دست داد؟ بايد بگويم چه حالتي به شما دست مي‌دهد. اخباري كه به دست آورديد و از سرنخ قضيه چيزكي سر درآورديد، چگونه و با چه اطميناني آن را براي دوست و حتي غريبه، تعريف مي‌كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اين اتفاقات براي پيگيري، تحليل يك خبر و حتي استناد به منبع خبر كه براي شما پيش مي‌آيد، لحظه لحظه زندگي و نه شغل يك خبرنگار، است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر شما در پيگيري يك خبر نظير قيمت سكه طلا و يا شرايط واگذاري فلان كالا يا حتي عروسي دخترخاله خود، نيازمند دقت در كسب خبر و بيان دقيق اطلاعات هستيد، خبرنگاران در شرايط بسيار جدي‌تر پاسخگوي نه تنها خوانندگان رسانه خود هستند، بلكه به واسطه دهكده جهاني امروز، پاسخگوي جهان و طبيعتاً وجدان جاويدان بشري خواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه شما به راحتي طول و عرض يك خيابان را براي مقايسه قيمت‌هاي يك سكه طلاي ناقابل گز مي‌كنيد و حتي براي اطلاع از عروسي دخترخاله خود به كوچه پس كوچه‌هاي خانه ايشان سرك مي‌كشيد، اما خبرنگار در حيطه‌هاي مهم خبري خود گهگاه از خطوطي متمايل به رنگ قرمز بايد گذر كند كه، بگذريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشتن از خطوط قرمز عده‌اي كه حضور خبرنگاران را به نفع شرايط خود نمي‌دانستند، باعث شد كه در سال 1375، محمود صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي(ايرنا) در شهر مزارشريف افغانستان، شهيد شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او در 17 امردادماه 1377 به همراه هشت نفر از اعضاي كنسولگري ايران در افغانستان، توسط نيروهاي افراطي و متعصب طالبان (يا به قول افاغنه طالب‌ها) به شهادت رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالروز شهادت محمود صارمي در تقويم رسمي كشور به عنوان «روز خبرنگار» شناخته شده است. و اين بهانه‌اي بود كه به سراغ جمعي از فعالان اين عرصه برويم و ناخودآگاه و شايد بالاجبار و ناگزير از خود بگويم. در ميان اين صحبت‌ها، جايگاه خبرنگار و روزنامه‌نگار و شباهت‌ها و تفاوت‌هاي آنها نيز مورد پرسش قرار گرفته است، با توجه به اينكه، همه افراد اهل فرهنگ جايگاه قابل احترام و مؤثري در ساختمان فرهنگي هر جامعه‌اي دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعطيلي نداريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محسن فرجي، دبير ادبي خبرگزاري مهر درباره اين روز مي‌گويد: «به نظر اين حقير ما نمي‌توانيم روزي را به اسم خبرنگار مشخص كنيم. برخلاف شغل‌ها و حِرَف ديگر، شاهد هستيد كه خبرنگاران حتي روزهاي تعطيل و غيرعادي هم مشغول كار هستند. همه ايام رحلت‌ها و شهادت‌ها و حتي سيزده‌بدر، آنها مجبور هستند، اين كاري كه تعطيل بردار نيست را انجام بدهند.به همين دليل نمي‌توان يك روز را فقط روز خبرنگار دانست. اين شغل بر پايه اتفاقات است و اتفاق براساس كنش و واكنش‌هاي حوادث شكل مي‌گيرد و در ادامه آن بحث‌ها و تحليل‌ها پديدار مي‌شود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس او درباره «خبرنگاري» و «روزنامه‌نگاري» چنين اظهار نظر كرد: «گويا خبرنگاري مفهوم و تعريف عام‌تري از روزنامه‌نگار را در برمي‌گيرد. اصحاب رسانه‌هايي مانند راديو، تلويزيون و سايت‌ها و خبرگزاري‌ها، بيشتر خبرنگار هستند. اما روزنامه‌نگار كسي است كه مشخصاً در روزنامه فعال است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته ديگر اينكه، نويسندگان مطبوعات و روزنامه‌نگاران را بايد جدا از هم دانست. سوءتفاهمي كه وجود دارد اين است كه نويسندگان ماهنامه و فصل‌نامه با نوشتن يك نقد و چند مقاله، مدعي روزنامه‌نگاري هستند. در صورتي‌كه هيچگاه نمي‌توان به آنها روزنامه‌نگار گفت. نويسندگان مطبوعاتي در ژانرهاي متنوعي دسته‌بندي مي‌شوند ولي نمي‌توان آنها را روزنامه‌نگار دانست. آنها هيچگاه كار خبري، گزارش و گفت‌وگو انجام نمي‌دهند و در بهترين شرايط كاري، نقد و مقاله‌اي داشته‌اند و اين از تعريف روزنامه‌نگاري فاصله دارد او در پايان از زنده‌ياد مجتبي تكين، عكاس چيره‌دست و دبير سرويس خبرگزاري مهر و تهران تايمز ياد مي‌كند كه به گونه‌اي فتوژورناليست بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبرنگاري مستقل از دولت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهدي يزداني خرم، دبير سرويس ادبي روزنامه اعتماد ملي درباره اين روز گفت: «روز خبرنگار مانند همه روزهايي كه براي اصناف تعيين كرده‌اند، حالتي نمادين دارد و تكرار آن در هر سال احساس دلپسندي را بر افرادي كه در اين حرفه فعاليت مي‌كنند، بوجود مي‌آورد. اما در اين شرايط اين واژگان، هر روز متجلي است و هر روز، روز خبرنگار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متأسفانه جوايزي كه داده مي‌شود و برخي مسائل، چهره خبرنگار را مخدوش مي‌كند و انحصار اين حرفه در بخش دولتي، باعث ناديده انگاشتن تلاش‌هاي برخي ديگر مي‌شود. چنين نگاهي به جامعه‌اي كه از پگاه تا شامگاه و حتي در خواب خود نيز، خبر را در رويا مي‌بيند، بسيار دريغ‌ورزي است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي در ادامه درباره شباهت هاو تفاوت‌هاي دو واژه روزنامه‌نگاري و خبرنگاري افزود: «بايد بين اين دو تفكيك وجود داشته باشد. روزنامه‌نگار كسي است كه بيشتر مشغول تحليل و جريان‌سازي است. خبرها از طريق خبرنگار به او مي‌رسد و او براساس منابع خبر، آنها را تحليل مي‌كند و به يك ايده خاصي مي‌رسد. اما خبرنگار در بطن حادثه حضور دارد، نه اينكه فيزيكي، بلكه درگير منابع خبري است شايد بتوان رابطه نويسنده و منتقد را شبيه رابطه بين اين دو دانست.نويسنده مي‌نويسد و منتقد لايه‌هاي دروني اثر را كشف مي‌كند. البته اين مسائل در ايران خلط شده است. هركسي كه توصيف مي‌كند، به غلط منتقد ناميده مي‌شود و هركسي كه دو خبر را تهيه مي‌كند، خبرنگار ناميده مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلاً گابريل گارسيا ماركز، روزنامه‌نگار است و نويسنده ولي‌ خانم فالاچي، هر دو وجه را دارد. فريده زكريا روزنامه‌نگار و تحليل‌گر است و «جان‌لي‌اندرسن» علاوه بر اين دو، منتقد نيز هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روزگاري كه بسر مي‌بريم شاهد هستيم كه وارد شدن به روزنامه آسان است و به راحتي هركسي مي‌تواند مطلبي را چاپ كند. در صورتي‌كه سال‌ها بايد طول بكشد تا كسي بتواند خود را خبرنگار يا روزنامه‌نگار بخواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساليان دور، دبير سياسي روزنامه اطلاعات، كيهان و آيندگان، دايرةالمعارف شفاهي بود. اما در اكثر روزنامه‌هاي امروز، اين مساله رخت بربسته است بايد روال سخت‌گيري براي رسيدن به جايگاه روزنامه‌نگار و خبرنگار، اعمال شود چرا كه وقتي خبرنگاري 30 اثر به چاپ رساند ديگر گوشش بدهكار نيست و اين كاخ كج روي سر مردم فرو مي‌ريزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر بيننده فيلم و خواننده كتاب اين روزها براي آنچه ديده و خوانده اظهار نظر مي‌كند و مي‌گويد اين نظر شخصي من است! در صورتي‌كه يك منتقد در كنار نظر شخصي خويش بايد با اشراف به نظريه‌ها، برآيد. نظرات را مكتوب كند. راه برون رفت سخت‌گيري است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در انتظار خبر خوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوي ديگر اميرحسين خورشيدي‌فر، دبير سرويس ادب و فرهنگ روزنامه اعتماد، درباره گراميداشت روز خبرنگار مي‌گويد: اين گراميداشت يك شكل متعارفي است براي يادآوري اين روز و اين يادآوري بسيار عادي است. و البته چنين روزي براي خبرنگاران عزيز است گرچه ماهيت اين شغل در ايران بسيار دردناك است،‌ به‌ صورتي كه با خيلي از اين تجليل‌ها و تقديرها تناقض پيدا مي‌كند.عمده‌ترين مسأله اهميت استقلال و هويت اصيل اين شغل است كه در معرض خدشه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبرنگاري كه مستقل نيست نمي‌تواند كار اصلي خود را انجام بدهد ولي در حال يادآوري اين روز پسنديده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حيطه فرهنگ و ادب با همه پرهيزهايي كه از مقوله سياست دارد متأسفانه درگيري با خط قرمز اتفاق مي‌افتد. خط قرمز سدي است براي پوشاندن اطلاعات و دانش از معرض افكار عمومي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتي در حيطه ادب هم اين خط، حكمفرماست. در صورتي‌كه به صورت معمول حوزه ادب و فرهنگ بي‌خطرتر از حوزه‌هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وي گفت: «من خود آكادميك و دانشگاهي در اين رشته وارد نشده‌ام و نمي‌توانم تعريفي آكادميك ارائه بدهم. ولي احساس مي‌كنم كه منتقدان ادبي تقريباً كار روزنامه‌نگار را انجام مي‌دهند و در خبرگزاري‌ها، خبرنگار بيشتر و آشكارتر فعاليت مي‌كند. مضاف بر اين يك روزنامه‌نگار، تحليلگر نيز هست، در پايان منتظر خبر خوشي هستم مبتني بر اينكه كتاب‌هاي زيادي كه در انتظار اخذ مجوز ارشاد هستند، يا مجوز بگيرند يا وضعيت آنها روشن شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساره دستاران دبير سرويس فرهنگ و ادب خبرگزاري ايسنا، اين روزها آنچنان درگير مسائل خبري و حواشي آن است فقط در يك جمله در باره اين موضوع اظهارنظر مي‌كند: شأن و جايگاه خبرنگاري زماني درنظر گرفته مي‌شود كه حداقل، امنيت شغلي و امكان ارائه اخبار و نقد را داشته باشيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخن آخر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواسط ارديبهشت ماه امسال، علي‌اكبر قاضي‌زاده، از روزنامه‌نگاران و مدرسان نام‌آشناي عرصه خبر به بهانه مدت‌زمان بازنشستگي خبرنگاران مطالبي گفته است كه بيشتر مي‌توان در لابلاي سخنان او جايگاه و نوع كار خبرنگاران را شناخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبرنگاراني كه در كالبد جامعه، نقش گيرنده حسي يا سنسور را ايفا مي‌كنند، نخستين تنش و واكنش حيطه‌هاي خبري قبل از اينكه بر توده اجتماع تأثيري داشته باشد، بر جسم و روح و روان اين قشر از جامعه تأثير مي‌گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علي‌اكبر قاضي‌زاده چنين مي‌گويد: ما در قانون كار ماده‌اي داريم به نام مشاغل سخت و زيان‌آور و قانون مشاغل سخت و زيان‌آور را مشاغلي عنوان كرده كه سخت و زيان‌آور بدني همچون جوشكاري زير آب، كار روي بلندي و ارتفاعات و كار با مواد شيميايي (اسيد و باز) است و آنچه كه در قانون وجود ندارد مشاغلي است كه به لحاظ روحي و رواني، كار كشنده و پرخطري است كه مي‌توان به مشاغلي چون تلفنچي‌هاي راهنماي شهر و يا خبرنگاري اشاره كرد. وي عنوان كرد: ما از سال 70 به دلايلي دنبال اين بوديم كه روزنامه‌نگاران جزء مشاغل سخت وزارت كار به حساب بيايد و حتي يادم است كه طي 18 سال بارها با وزارت كار، سازمان تأمين اجتماعي و رياست جمهوري صحبت‌هايي در اين رابطه شده و خود من شايد 10 مقاله در اين رابطه به چاپ رسانده‌ام كه شغل روزنامه‌نگاري شغلي سخت نه به لحاظ بدني بلكه به لحاظ رواني است. در سلسله طبقاتي شغلي به نام روزنامه‌نگاري وجود ندارد. من قاضي‌زاده، كار روزنامه‌نگاري را از سال 48 شروع كردم و 40 سال است كه كار خبري مي‌كنم اما سابقه بيمه‌ام 17 سال است و بايد در سن 60 سالگي، 14 سال ديگر هم كار كنم تا 30 سال بازنشسته شوم به تأمين اجتماعي رجوع نوشتم كه خبرنگاري جزء مشاغل سخت و زيان است و بايد طي بيست سال بازنشسته شود اما آنها قبول نكردند. 90 درصد خبرنگاران كساني هستند كه براي سازمانهاي مختلف كار كردند، بدون آنكه بيمه شدند. حقوق و دستمزد روزنامه‌نگاران در بخش خصوصي و حتي دولتي در اين ميان از همه پايين‌تر است و استاد ارتباطاتي را مي‌شناسم كه پس از ساليان سال كار كردن دويست و بيست هزار تومان و نازل‌ترين دريافتي را دارد كه فكر مي‌كنم اين ميزان حقوق از دريافتي يك كارگر هم پايين‌تر است. برخي از مسائل مخصوص مملكت ماست و نمي‌توان كاري كرد. سالهاست كه در وزارت ارشاد معاونان و وزيران رنگارنگ آمدند و رفتند و اين مسائل را بازگو كردند كه مسكن و بيمه براي روزنامه‌نگاران و حتي با 20 سال سابقه كار بازنشسته شوند اما هيچ زماني اين امر عملياتي نشد. خود روزنامه‌نگاران به دليل گرفتاري‌هاي شغلي دنبال اين موضوعات نيستند و آنها از نظر سلامت، رفاه و زندگي مشكلاتي دارند و دستگاههاي اجرايي جامعه اهميتي به اين شغل نمي‌دهند. اگر روزنامه‌هايي كه در آنجا كار كردم و به دلايلي تعطيل شدند فهرست كنم به عدد سه‌رقمي مي‌رسد. اين گناه من نيست بلكه شرايط روزنامه‌نگاري اين است هر آدم ماجراجويي روزنامه‌اي راه مي‌اندازد و امثال من در آن كار مي‌كنند و وقتي به مقاصدشان مي‌رسند، كار را رها مي‌كنند و ما روزنامه‌نگاران سردرگم در اين وسط مي‌مانيم. دولت بايد ترتيبي اتخاذ كند تا حقوق روزنامه‌نگاران را بگيرد. سيزده كتاب در مورد روزنامه‌نگاري نوشته و نزديك به 18 سال است كه در حوزه روزنامه‌نگاري تدريس مي‌كنم و من نبايد حقوق و دستمزدم در حد كارگر افغاني باشد. وي متذكر شد: متأسفانه قانوني براي روزنامه‌نگاران نداريم و مسئولان نسبت به آن بي‌اعتنا هستند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-6960497003684934604?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/6960497003684934604/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=6960497003684934604' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/6960497003684934604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/6960497003684934604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post_09.html' title='آن را كه خبري شد، خبري باز نيامد'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-202846449926712017</id><published>2009-08-01T05:10:00.000-07:00</published><updated>2009-08-01T05:13:01.303-07:00</updated><title type='text'>كدام بازمانده كدام داد؟!</title><content type='html'>&lt;a href="http://tbn3.google.com/images?q=tbn:ID6_0TQHjXknkM:http://aycu38.webshots.com/image/10957/2000327540743232875_rs.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 101px; CURSOR: hand; HEIGHT: 135px" alt="" src="http://tbn3.google.com/images?q=tbn:ID6_0TQHjXknkM:http://aycu38.webshots.com/image/10957/2000327540743232875_rs.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;مگر چند شخصيت هنرمند و مدير چون سيف‌الله داد1 وجود دارد كه علاوه بر اهالي هنر، سياستمداران با هر طرز تفكري براي از دست دادن او، واكنش تسليت‌آميزي از خود نشان بدهند؟افرادي چون او به تعبير درست و نيكوي عليرضا رئيسيان، رئيس كانون كارگردانان سينماي ايران، &lt;strong&gt;پيش از آنكه از پشت ميز به كناري بگذارندش، خود، ميز را ترك مي‌كند&lt;/strong&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; كسي كه چه موقعي كه پشت دوربين است و چه در برابر دوربين، حالش فرقي نمي‌كند.رئيسيان به زيبايي «حال» و «مقال» او را بيان مي‌كند و درست‌تر آنكه در مراسم تشييع او مي‌گويد كه افرادي چون او در روزگار امروز كم هستند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;.&lt;strong&gt;&lt;em&gt;روزگاري كه مدير هنوز آغاز مديريت و ابلاغ قانوني‌اش نرسيده، در وبلاگ شخصي‌اش، سمت جديدش حك مي‌شود و افراد بي‌آنكه توانايي در اختيار گرفتن پُستي را به خود و مردم ثابت نكرده‌اند، براي بر كرسي نشستن از هيچ كار پستي فروگذار نيستند. آري افرادي نظير داد، کم هستند&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;.اما سيف‌الله داد اگر تنها هنرمند بود، چنين براي ديگران حريم حرمت و پنجره فولاد براي گره زدن پارچه آبرو نمي‌شد. اما، داد، هنرمند بود. هنرمندي كه با هنر خويش در كرسي مديريت معاونت سينمايي، منشأ خير براي حداقل يك دهه سينماي ايران شد.افسوس كه وقتي او مي‌رود، افرادي چون نگارنده پي مي‌برند كه چه كرسي را از دست داده‌اند.بازمانده‌اي نماندچگونه است كه پير و جوان و مرد (رجل سياسي) و مردم براي شناسايي او، پس از نامبردن نامش كه داد است، يادي از فيلم بازمانده2 او مي‌كنند در هيچ موسسه‌اي از جنس رسانه‌هاي تصويري و ديگر، نشاني از «بازمانده» او ديده نمي‌شود.آيا اين بيدادي بزرگ بر دادي كه بزرگ مي‌خوانندش نيست؟ تنها دلخوشي دوستان هنردوست اين است كه فيلم در تلويزيون (سيماي جمهوري اسلامي‌ايران) چندمين بار پخش شده است اما مي‌توان به چنين خاطراتي به صورتي شفاف و بي‌كم و كاست رجوع كرد؟ اما بي‌انصاف نباشيم كه فيلم ديگر او به نام «كاني مانگا»3 ساخته شده در سال 1366 از طريق رسانه‌هاي تصويري در اختيار علاقه‌مندان تاريخ سينماي ايران قرار گرفته است.روايت تهمينه ميلانيروايت تهمينه ميلاني4 از همكاري‌ها و دلسوزي‌هاي سيف‌الله داد، خواندني است: «زماني كه من تقاضاي ساخت فيلم نيمه پنهان را به وزارت ارشاد دادم، آقاي داد معاون سينمايي بود و با وجود آنكه با فيلم موافق نبود اما از آنجا كه به نفس حركت هنرمند اعتقاد داشت اجازه ساخت فيلم را به من داد.زماني كه فيلم آماده نمايش شد، سيف‌الله داد با ذكر اينكه مسئوليت فيلم با خود من است، پروانه نمايش فيلم را بدون يك پلان اضافي صادر كرد و حتي بعد از اكران فيلم كه مشكلاتي براي فيلم بوجود آمده بود و من به عنوان كارگردان فيلم به زندان افتادم، آقاي داد با وجود آنكه معاون سينمايي نبود، همراه با آقاي پزشك و مسجدجامعي و آقاي خاتمي‌تلاش بسيار كردند تا من را از زندان آزاد كنند اولين فردي بود كه بعد از آزادي از زندان با من تماس گرفت و بسيار پيگير بود.اما چرا بازمانده؟بازمانده، برنده جايزه ويژه هيأت داوران از چهاردهمين جشنواره فيلم فجر شد و در همين دوره نامزد بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر نقش اول زن شده بود و در پنجمين جشنواره فيلم كشورهاي غيرمتعهد پيونگ‌يانگ، كره‌شمالي در سال 1996، عنوان بهترين فيلمنامه را به خود اختصاص داد.آهنگساز اين فيلم استاد احمد پژمان است و برخي شبكه‌هاي خارجي از جمله تلويزيون سوريه اقدام به پخش اين فيلم كردند.اما با رجوع به سايت سوره سينما، هيچ نام و نشاني از كارنامه بازيگران اين فيلم تاريخي وجود ندارد كه هيچ بانويي كه «سلما مصري» نام دارد و در جشنواره چهاردهم فيلم فجر، از او تقدير شده است، آقاي سلما مصري معرفي شده است و چنين است كه در زير نام سيف‌الله داد در IMDB بزرگترين مرجع اينترنتي و آن‌لاين سينماي جهان، فقط در مقام كارگرداني، نام فيلم كاني مانگا به چشم مي‌خورد!هنرمند مدير يا ...اينكه او ابتدا هنرمند بود بعد مدير يا برعكس چنان درهم آميخته است كه شايد نرسيدن به جواب آن، چيزي را از بزرگي تأثير او بر سينماي ايران كم نكند.سيدمحمد بهشتي، همكار سابق و از بنيانگذاران بنياد سينمايي فارابي5، مي‌گويد: «سيف‌الله، موضوع فيلم‌هايش را دردمندانه انتخاب مي‌كرد. غير از عرصه هنري، در زمينه مديريت فرهنگي هم آدم توانايي بود. با وجود اينكه، هيچ وقت فيلمسازان، مديران موفقي نمي‌شوند، اما او آدم توانايي بود و مسئوليت‌هاي مختلفي داشت و اهالي سينما از دوره معاونت سينمايي ايشان هم خاطرات بسيار خوبي دارند. در سال‌هاي اخير هم كه دچار بيماري شد و فعاليت‌هايش تحليل پيدا كرد با اين وجود، هر زماني كه امكان فعاليت داشت اگر آن فعاليت با وضعيت مزاجي او سازگار بود آن را انجام مي‌داد. اعم از نوشتن و مونتاژ.»پي نوشت:(1) بخشي از بيوگرافي زنده‌ياد سيف‌الله داد ‏:فارغ‌التحصيل جامعه‌شناسي از دانشگاه شيراز در سال 1351. ‏عضو شوراي بررسي فيلمنامه گروه فيلم و سريال شبکه يک سيما تا سال 1362. ‏عضو بخش فرهنگي بنياد سينمايي فارابي و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. ‏از موسسان سازمان سينمايي «سينا فيلم». ‏رئيس هيئت مديره خانه سينما از سال 1374 تا سال 1376. ‏معاون امور سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي‌از سال 1376 تا سال 1379 (دوران طلايي سينماي ايران) ‏شروع فعاليت سينمايي با فيلم «زير باران» به عنوان کارگردان در سال 1364. ‏بخشي از فيلم‌شناسي: ‏‏1374 بازمانده (سيف‌الله داد) [تدوينگر-کارگردان-فيلمنامه‌نويس] ‏‏1371 از کرخه تا راين (ابراهيم حاتمي‌کيا) [مجري طرح] ‏‏1370 عمليات کرکوک (جمال شورجه) [تدوينگر] ‏‏1370 هور در آتش (عزيزالله حميدنژاد) [تدوينگر-مشاور کارگردان] ‏‏1369 ابليس (احمدرضا درويش) [تدوينگر] ‏‏1369 در مسلخ عشق (کمال تبريزي) [تدوينگر] ‏‏1368 بچه‌ هاي طلاق (تهمينه ميلاني) [تدوينگر] ‏‏1366 کاني مانگا (سيف‌الله داد) [کارگردان-فيلمنامه‌نويس] ‏‏1364 زير باران (سيف‌الله داد) [کارگردان-فيلمنامه نويس] ‏‏1364 گره (يوسف سيدمهدوي) [فيلمنامه نويس] ‏جوايز و انتخابها ‏برنده لوح زرين جايزه ويژه هيات داوران (کاني مانگا) ‏‏[دوره 6 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال 1366] ‏کانديد سيمرغ بلورين بهترين تدوين (ابليس) ‏‏[دوره 9 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال 1369] ‏کانديد سيمرغ بلورين بهترين تدوين (هور در آتش) ‏‏[دوره 10 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال 1370] ‏کانديد سيمرغ بلورين بهترين فيلمنامه (بازمانده) ‏‏[دوره 14 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال 1374] ‏برنده سيمرغ بلورين جايزه ويژه هيات داوران (بازمانده) ‏‏[دوره 14 جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال 1374] ‏‏7 - هفتمين فيلم سال (زير باران) ‏‏[دوره 1 منتخب نويسندگان و منتقدان (بهترين‌هاي سال) - سال 1365] ‏‏6 - ششمين فيلم سال (بازمانده) ‏‏[دوره 11 منتخب نويسندگان و منتقدان (بهترين‌هاي سال) - سال 1375]‏2- خلاصه داستان بازمانده ساخته شده در سال 1373:سال 1948، فلسطين، شهر تحت اشغال حيفا. دكترسعيد به همراه همسرش لطيفه و نوزادشان فرهان در اين شهر زندگي مي‌كنند. دكتر سعيد، شمعون ـ همسايه و همبازي يهودي دوران كودكي خود ـ را حين بمب‌گذاري در يك قطار مي‌بيند. اما مطلع كردن پليس، آغاز دردسرهاي او و خانواده اش است. مشعون با تهديد از او مي‌خواهد شهر را ترك كند اما سعيد امتناع مي‌كند. صفيه ـ مادر سعيد ـ براي تشويق فرزندش به ترك شهر، به حيفا مي‌آيد. اما صبح روزي كه قرار است خانواده دكتر سعيد شهر را ترك كنند، حيفا مورد تهاجم صهيونيست ها قرار مي‌گيرد و از اين خانواده، تنها صفيه و فرهان زنده مي‌مانند.خانه دكتر سعيد به زن و شوهري يهودي مي‌رسد و آنها سرپرستي فرهان را كه در خانه تنها مانده، به عهده مي‌گيرند. صفيه كه مي‌خواهد تنها يادگار خانواده اش را حفظ كند، به عنوان دايه فرهان وارد خانواده يهودي مي‌شود. از سوي ديگر، همسر صفيه كه درگير مبارزه با صهيونيست هاست نقشه انفجار بمب در يك قطار حامل صهيونيست ها را طرح ريزي مي‌كند. صفيه مي‌پذيرد تا چمدان حاوي بمب را حمل كند. شمعون، زن و شوهر يهودي، صفيه و نوه او نيز از مسافران قطار هستند. درست در لحظه‌اي كه هويت صفيه در حال لو رفتن است، او با فرهان از قطار بيرون مي‌پرد و انفجار روي مي‌دهد. صفيه به شدت آسيب مي‌بيند و فرهان زنده مي‌ماند. ‏(3) در بخش‌هاي غربي ايران، يعني مناطق كُردنشين، كلمه «كاني» كه در كُردي به معناي چشمه است به صورت پيشوندي براي ناميدن روستاها به كار گرفته شده است، مانند: كاني سيف، كاني سخت و كاني‌مانگا.4- خبر‌گزاري ايلنا5- ايسنا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-202846449926712017?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/202846449926712017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=202846449926712017' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/202846449926712017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/202846449926712017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post_01.html' title='كدام بازمانده كدام داد؟!'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-1198510192983332918</id><published>2009-08-01T04:58:00.000-07:00</published><updated>2009-08-01T05:10:05.365-07:00</updated><title type='text'>رونمايي از پروژه سينمايي زم هرير</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/SnQwiYbIdYI/AAAAAAAAACw/7ZyYTkmRLp8/s1600-h/40.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5364966423335040386" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 232px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/SnQwiYbIdYI/AAAAAAAAACw/7ZyYTkmRLp8/s400/40.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;آيين رونمايي از پروژه بزرگ سينمايي &lt;span style="color:#009900;"&gt;زمهرير&lt;/span&gt;، با شركت بازيگران و ميهمانان اين مجلس در روز ولادت باسعادت پرچمدار كربلا برگزار شد.مراسم با نمايش تصويري گل‌آذين شد از زنده‌ياد خسروشكيبايي، آغاز شد و يكايك عوامل ساخت اين فيلم پربازيگر در ژانر دفاع مقدس در برابر حضار قرار گرفتند و از دل‌مشغولي‌ها و اميد به آينده گفتند.به حكم مشك آن است كه خود بگويد (ببويد) نه آنكه عطار گويد، بي‌هيچ آرايه‌اي از جنس گزارش‌هاي معمول، سخنان عوامل اين پروژه بزرگ سينمايي را پذيرا باشيد:سيدضياء هاشمي، تهيه‌كننده فيلم زمهرير: «در اعياد شعبانيه، پناه برديم به بركت تولد بزرگان و به احترام اين بزرگواران اين جلسه را تشكيل داديم. درست است كه اين جلسه، رويه‌شكني و نوپرداز است، چرا كه مرسوم اين بود كه فيلم ساخته شود و سپس از اهالي مطبوعات و سينما دعوت به عمل آيد اما ما خواستيم در اوان شروع و كليد خوردن فيلم از محضر خبرنگاران و جامعه سينمايي بهره ببريم و بنابراين تعريف، موضوع بحث، فقط سينما نيست».علي روئين‌تن، نويسنده و كارگردان: «چه بسا كه پل ارتباطي ما با مردم، خبرنگاران هستند و اين طيف در عرصه هنري هميشه در پشت صحنه مهجورند و هميشه مرغ بين عزا و عروسي هستند سر بريده مي‌شوند، هر اتفاقي كه مي‌افتد به آنها رجوع مي‌شود ولي در اين پروژه خرسندم از اينكه در خدمت استادان بزرگواري چون: حسين زندباف و عليرضا زرين‌دست و بازيگراني نام‌آشنا هستم.آرزو دارم كه هميشه در خدمت آنها باشم و حضور اين افراد در فيلم زمهرير حكم امضايي دارد كه به عنوان يك مشتاق سينما از آنها گرفته‌ام و خيلي خوشحالم رها (نام مؤسسه سينمايي حمايت‌كننده پروژه) تلاش مي‌كند براي رهايي.»داوود رشيدي: «رونمايي كتاب و رونمايي آثار هنري رسمي دلپذير و از آن جالب‌تر رونمايي شروع فيلمبرداري فيلم و دعوت از دوستان و خبرنگاران و روزنامه‌نگاران بسيار پسنديده است.»عليرضا زرّين‌دست، مدير فيلمبرداري فيلم: «همكاري با اين پروژه به معناي اين است كه جوي باريكي هستيم كه در قدرتمندي هنر سينما تبديل به يك رود با مصداق يك اثر مي‌شويم. از اينكه من در اين ميان به عنوان جوي باريكي شركت دارم، خوشحالم.»ايرج رامين‌فر، مدير صحنه و جامه‌آرا: «خوشحال هستم از اين جلسه پرطراوت كه براي نخستين بار در تاريخ سينماي ايران شكل گرفته است و يك نوع ارتباط مؤثر با خبرگزاري‌ها و صاحب‌فكرهاي جديد است. يكي از دلايل انتخاب من، سناريوي اين فيلم بود كه هميشه در انتخاب كارهاي من، اهميت داشته است. بعد از سناريوي خوب، گروه خوبي است كه براي اين كار آستين همت بالا زده‌اند و در مرتبه ديگر، ژانر جنگي فيلم است كه يكي از آرزوهاي من اين بود كه در چنين ژانري كار بكنم. از اين اتفاق خوشحالم.»حسين زند‌باف، تدوينگر: «سلام، خسته نباشيد و خداحافظ شما باد».محمود پاك‌نيت: «اميدوارم اين فيلم از فيلم دلشكسته بهتر شود. كارگردان صاحب خلاقيت است و آنچنان كه سيدضياء هاشمي در حال پشتيباني از فيلم است، اميدوار به ساخت يك اثر مطلوب هستيم.»محمدصادق آذين، مدير توليد: «فيلمنامه جوهر عشق است و اگر درست به آن معرفت و شناسايي «آسيدعلي» (كاراكتر فيلم) برسيم، اين عشق جلوه خواهد كرد و فيلمي خواهد شد كه همه آن را دوست داشته باشند.»ميرطاهر مظلومي، بازيگر: «كمتر تهيه‌كننده‌اي در اين روزگار براي فيلم دفاع مقدس معناگرايي سرمايه‌گذاري مي‌كند. از تهيه‌كننده تشكر مي‌كنم. من تجربه‌اي داشتم و آن دلشكسته بود كه اگرچه اكثر نقش‌هاي من «در آن فيلم» حذف شد ولي مطمئن هستم اين فيلم بهتر خواهد شد. حضور اصحاب رسانه پيش از توليد فيلم بسيار زيبنده است چرا كه پل ارتباطي بين مخاطبان و ما، اصحاب رسانه هستند.»جمشيد شاه‌محمدي، بازيگر: «فيلمنامه داراي يك خط دراماتيك قوي و متيني است، من سراغ ندارم در سينماي ايران چنين قصه‌اي روي پرده رفته باشد.»وحيد جليلوند، بازيگر: «نمي‌دانيد چه حس خوبي است كه آدم قد كوتاه باشد و يك عده انسان قدبلند، تو را بلند كنند كه بتواني ته بازار را ببيني. از اين بابت خوشحالم. فيلمنامه را هرچه زير و رو مي‌كنم به اين شعر مي‌رسم كه: «درويش يعني اينكه دلت را درست كن»شيلا خداداد: «نه با هاشمي و نه با روئين‌تن كار كرده‌ام ولي اميدوارم جمع بزرگان باعث ديده شدنم شوند.»مهوش صبركن، بازيگر: «از زماني كه كار كردم، علي (روئين‌تن) كوچك بود. تئاتر كار مي‌كردم و دل به دل راه داشت و براي علي حتي براي جارو كردن صحنه هم مي‌آيم. مثل اين است كه علي، پسر بزرگ من است. علي از بچه‌هاي تئاتر شيراز بود و من به خود مي‌بالم و بايد بدانيم هستند جواناني كه مي‌توانند خيلي خوب كار كنند.»بيتا بادران، بازيگر: «افتخار شاگردي علي روئين‌تن را دارم؛ اما متني را مي‌خوانم به جاي هر حرف ديگري: زمهرير، در پس معناي سرد و يخبندانش در ژرفاي سفيدش، مهر نقش مي‌بندد و دل عاشقانه‌اي بر آشيانه سپيدمويي با پرهايي حنايي به درخشندگي شب و نگاهي به وسعت عمق آب‌ها، در ردپاي آسماني خود در يدوياري يكتا ياعلي مي‌جويد. زمهرير مي‌ماند. مي‌ستايد و مي‌پروراند. زمهرير تا مانايي زمين مانا است.»پس از سخنان هنرمندان و عوامل اين فيلم، علي روئين‌تن از حضور محمد متوسلاني، بازيگر كهنه‌كار و كارگردان سينماي ايران سپاسگزاري كرد و گفت: «افتخار مي‌كنم كه با خسرو شكيبايي كار كردم، شكيبايي قصيده سينماي ايران است كه در اين فيلم نيست كه هست! اين فيلم را تقديم قلب شاپور پورامين مي‌كنم. در اين شرايط اجتماعي شايد خوب نبود كه چنين جلسه‌اي داشته باشيم اما تا فرهنگ هست، زندگي هم هست. دوست دارم اين مراسم را با شعري به پايان ببرم:سلام بر اوج تشنگي/ سلام بر فوج عاشقان/ آي اي عابر غريبه/ ما درس عشق مي‌خوانيم/ درس بزرگ مرگ/ درسي كه ايستاده بميريم/ با عشق/ ما تكيه بر شهامت دريا كرده‌ايم/ بي‌آنكه تخته پاره‌اي را به غنيمت ببريم/ يا صياد برق مرواريدي باشيم/ ما راه مي‌رويم در ارتفاع نيلي دريا/ بي‌بادبان و قايق/ بي‌پارو/ ما زنده‌ايم تا ختم چرخ نيلوفري/ تا عشق.»بنابر بروشور منتشر شده در جلسه، هنرپيشگان، جمشيد مشايخي، داوود رشيدي، رضا رويگري، جمشيد شاه‌محمدي، امين تارخ، ابوالفضل پورعرب، اكبر عبدي، محمود پاك‌نيت، افسانه بايگان، مهوش صبـركن، شيلا خداداد، بيتا بادران، مريم كاويــاني، باران كوثري، ميرطاهر مظلومي، وحــيد جليلوند، محسن تنابنده، نورالدين گودرزي، رحمان حقيقي، علي صادقي، سيدابــــراهيم بحرالعلومي، فرهاد مهدوي، خليل مولودي، هادي ديباجي، ميثم وفايي و فرود روئين‌تن، از افرادي هستند كه تاكنون حضورشان در پروژه بزرگ سينمايي «زمهرير» قطعي شده است.قرار است، مجيد انتظامي آهنگساز اين فيلم باشد.خلاصه داستان فيلمدر بروشور «زمهرير» آمده است: «زمهرير، نويد عزت و هواي خوش و تفرج سادات است. سادات كه همان عترت‌اند كه همان قرآن، كتاب وحي خداوند به امانت نزد مردم به خواست رسول آخر مانده است.«آسيدعلي» فرمانده بزرگ جنگ كه «سيامك فردا» روشنفكر و نويسنده و محقق را در جنگ راهبري و اميري مي‌كرده است به گونه‌اي كه سيامك «مهدي» شده و ارادتش شمس و مولانايي بوده است و مانده. در بهترين جاي ذهن او نقش داشته است به گونه‌اي كه «سيامك» يا همان «مهدي فردا» پس از شهادت، به تنها دختر چهار ساله‌اش كه «آتيه» نام دارد و اينك 24 ساله است را وصيت كرده كه هر وقت دچار مشكل شد نزد فرمانده‌اش آسيدعلي برود. دختر كه فيلمساز است و اهل خرد و تحليل به وصيت پدرش عمل نمي‌كند. بي‌آنكه آسيدعلي را بشناسد يا بداند نفي‌اش مي‌كند و معتقد است اعتقاد پدرش به بيست سال پيش برمي‌گردد و امروزي نيست.به اصرار مادر دردمندش كه هجر پدر او را شكسته، به سراغ آسيدعلي مي‌رود. اما نمي‌يابدش. نيافتن و نبودن آسيدعلي دختر را بيشتر متمايل به پيگيري مي‌كند و مي‌گردد و مي‌يابد و وقتي مي‌يابد او شبيه هيچ كدام از تصورات دختر نيست و همان تازگي را دارد كه بيست سال پيش براي پدر داشته است.اما لب‌بسته و دل‌خسته فقط مي‌شنود اما نمي‌گويد و آتيه مي‌خواهد بداند پس «آسيدعلي» اينك بايد بگويد نه بشنود. كه به اصرار دختر مي‌گويد. اما گفتنش را تحملي بايد و شنوايي گوش. نه گوش سر كه گوش دل كه گوش جان. و جان جلا مي‌يابد به عشق. به آغاز. آغازي عاشقانه از حقيقت. دريافت. مكاشفه.هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-1198510192983332918?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/1198510192983332918/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=1198510192983332918' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1198510192983332918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1198510192983332918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='رونمايي از پروژه سينمايي زم هرير'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/SnQwiYbIdYI/AAAAAAAAACw/7ZyYTkmRLp8/s72-c/40.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-1049715406673246099</id><published>2009-07-30T02:25:00.000-07:00</published><updated>2009-07-30T02:29:23.430-07:00</updated><title type='text'>فقط يك جمله:تهران انار ندارد</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/04/441653_orig.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 387px; CURSOR: hand; HEIGHT: 595px" alt="" src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/04/441653_orig.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/SnFnhjA3hII/AAAAAAAAACY/uNtd2PmO6YE/s1600-h/Tehrananarnadard_04.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;اگه نديدينش ضدفيلم خوبيه يك مستند استثنايي با صداي كارگردا ن واستاد نصرت كريمي&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-1049715406673246099?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/1049715406673246099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=1049715406673246099' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1049715406673246099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1049715406673246099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html' title='فقط يك جمله:تهران انار ندارد'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-4427808222897410090</id><published>2009-07-29T21:25:00.000-07:00</published><updated>2009-07-29T21:31:35.205-07:00</updated><title type='text'>پاسداري از مرز پر گهر باموسيقي</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.peymankhazeni.com/gallery/pic-(3).jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 457px; CURSOR: hand; HEIGHT: 372px" alt="" src="http://www.peymankhazeni.com/gallery/pic-(3).jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;گفت ‌وگو با پيمان خازني آهنگساز :&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پيمان خازني&lt;/strong&gt; سرپرست و آهنگسازي است که به فراخور جواني و درک محضر هنرمندي چون کيوان ساکت، زخمه بر تار دگرگوني و تغيير مي‌زند.او از يازده سالگي فعاليت‌هاي اجراي ارکستري خود را آغاز کرد و آلبوم شوخي او که اين روزها در فضاي آثار جديد مترنم شده است، نواي تلفيقي در چند بعد است. تلفيق در اجراي آثار، نه تنها در سطح ملموس يعني ترکيب سازهاي ايراني نظير تار و تنبک نمايان است، بلکه گام‌هاي ايراني نيز درآميخته با گام‌هاي کلاسيک و بعضاً ريتميک مهجور قرون وسطايي و کليسايي، باعث شده است، آلبوم نخست او ويژگي‌هاي نامتعارفي بين ديگر آلبوم‌هاي ارائه شده از طرف هنرمندان را در بر داشته باشد.حضور «بابک بروجردي» و «شاهد عليزاده» نوازندگان پيانو و شيوه تارنوازي دقيق و ظريف خازني که به شيوه استادش، کيوان ساکت پهلو مي‌زند و تجسمي بودن قطعات، نشان از تلاش هنرمند براي ايجاد و زايش سبکي جديد در موسيقي دارد. اگر چه اين تلاش ارجمند او، پرمخاطره است. تحصيل آکادميک او در رشته مردم‌شناسي ـ فرهنگي گوياي اين است که او در نواختن و آهنگسازي و مواجه موسيقي ملل و آميزش آنها، دچار نوعي نگرش هرمنوتيک است. با پيمان خازني، سرپرست گروه باشا گفت وگو کرده‌ايم به اميد پذيرا بودن خوانندگان فرهنگ‌دوست.‏‏ـ تأثير موسيقي بر اجتماع را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟ـ شکي نيست موسيقي غذاي روح انسان است. اين مسئله در حالي است که در مواردي نيز شاهد آن بوده‌ايم که تأثيري شگرف بر روي حيوانات و گياهان نيز داشته است. حال اين سؤال پيش مي‌آيد که اگر اين غذاي روح به درستي تهيه نشود چه برسر اجتماع مي‌آيد؟ آيا به بيماري روحي منجر مي‌شود؟ چه کساني صلاحيت دارند اين غذا را تهيه کنند؟ نقش اجتماع در اين امر چقدر است؟‏ آيا اجتماع به هنرمند خط مي‌دهد يا هنرمند به اجتماع؟هنرمند بايد همواره اجتماع خود را بسنجد و با خلق آثارش، انحرافات اجتماعي را پوشش دهد. هميشه در تاريخ ايران و جهان هنرمنداني موفق بوده‌اند که افکار و انديشه‌هاي آنها چند دهه از اجتماعي که در آن قرار داشتند فراتر بوده و طبيعي است که در زمان خودشان مقبوليت تام پيدا نکردند. از اين نمونه‌ها هم در ايران داشتيم هم در دنيا و شايد بهتر باشد بگوئيم هم در ايران داريم هم در دنيا.اگر بخواهيم نمونه‌هايي را مرور کنيم مي‌توان به علي نقي وزيري در تاريخ موسيقي ايران اشاره کرد. هنرمندي که شايد هنوز اهالي سنتي جامعة موسيقي او را درک نکنند ولي هر چه جلوتر مي‌رويم مي‌بينيم که انديشه‌هايش در اجتماع کنوني پررنگ‌تر مي‌شود و آشكار مي‌شود که اين هنرمند بزرگ چند دهه جلوتر در موسيقي گام برمي‌داشته است.ـ آيا موسيقي سنتي مي‌تواند با جامعة امروزي موازي باشد؟ـ من به اين معتقدم که موسيقي دستگاهي در بردارندة مفاهيم عميقي از اجتماع زمان خود را داراست. مفاهيمي که مطمئناً پر ارزش و حاکي از فرهنگ اين مرز پرگهر است. پاسداري و حفاظت از آن وظيفة هر هنرمندي است که به خاک اين کشور تعلق دارد ولي در اينجا اين سؤال را با سؤال جواب مي‌دهم.چرا از کنسرت‌هاي سنتي حمايت نمي‌شود؟ چرا آلبوم‌هاي سنتي فروش نمي‌کند؟ چرا سرمايه‌گذاران از اين موسيقي فاصله گرفته‌اند؟ چرا جوان‌هاي امروزي شور و اشتياق زيادي به اين موسيقي ندارند؟ چرا شرکت‌هاي خريد آثار سنتي ندارند؟ ـ فاصلة جوانان از موسيقي اصيل را حس مي‌کنيد؟ـ سؤال راجع به جوانان و فاصلة آنها در مورد موسيقي سنتي هميشه ذهن من را به خود مشغول کرده است و هميشه به مسئولان عرصة موسيقي اين انتقاد را داشته‌ام که ما در فرهنگسازي موسيقايي در ايران کم کار کرده‌ايم. مثلاً خود شما آيا در مطبوعات آمده‌ايد برنامه منسجمي طراحي کنيد و آلات موسيقي را معرفي کنيد؟!! شايد تنها رسانه‌اي که در آن اين امر تا حدي صورت گرفته راديو باشد که با توجه به سمعي بودن آن خيلي کارساز نيست. جوان ايراني که هنوز فرق تار و کمانچه را نمي‌داند، مقصر نيست.من با گوش دادن به فرهنگ‌هاي مختلف موسيقايي مخالف نيستم و نمي‌گويم چون ايراني هستيم حتماً بايد موسيقي اصيل گوش دهيم ولي آيا نبايد فرهنگ موسيقي خودمان را به خوبي بشناسيم؟ آيا نبايد اسم سازهاي ايراني را بدانيم؟ امروزه شاهد اين هستيم که فرهنگ‌هايي که شايد قدمت آنها به 100 سال هم نمي رسد، فرهنگشان را بهتر از ما مي‌شناسند، براي اينکه براي خود فرهنگ بسازند، مي‌آيند از فرهنگ‌هاي کشورهاي ديگر برداشت مي‌کنند. ‏ـ وظيفة موسيقي تلفيقي در اجتماع امروز چيست؟ـ من بر اين عقيده هستم که بايد در اجتماع کنوني، قسمت کمي از اجتماع که موسيقي را از روي اشراف و شناخت گوش مي‌دهند را حفظ کرد و اين امر فقط با پوشاندن لباس امروزي به موسيقي ميسر مي‌شود. پس در اينجا جايگاه تلفيق به ميان مي‌آيد. حال اين سؤال پيش مي‌آيد که تلفيق چيست؟ آيا فقط گذاشتن فرهنگ‌هاي اقوام مختلف و بوجود آوردن اصوات غير متداول به معني موسيقي تلفيقي است؟ـ قطعاً تلفيق، واژة جديدي در موسيقي نيست.ـ اگر به مطالعة دهه‌هاي مختلف موسيقي ايران بپردازيم شاهد دوره‌هاي پر‌افت‌و‌خيز هستيم. در دورة قاجار يعني زماني که موسيقي مقامي به دستگاهي تبديل مي‌شود، اسنادي در دست است که مي‌توان تلفيق‌هاي آشکار و نهاني که شايد به چشم نيايد را هم ديد. تلفيق‌هايي که باعث شاخص شدن آهنگسازان در دهه‌هاي مختلف شده است.ما امروزه به کنسرت ارکستر ملي مي‌رويم و از اين موسيقي لذت مي‌بريم. بدون آنکه به اين فکر کنيم که اين ارکستر تلفيقي است موفق، که بين سازهاي ايراني و کلاسيک در داخل فرهنگ ما سايه افکنده است. چون امروزه آن را در فرهنگمان پذيرفته‌ايم. تلفيق‌هاي ظريفي که در موسيقي ايراني در دهه‌هاي پيش و پس از انقلاب توسط هنرمندان متفکر انجام شده را مي‌توان نوانديشي در ارکستراسيون، تلفيق شعر و موسيقي، انتخاب اشعار مناسب، تغيير در فرم و روند حرکت ملودي دانست. اين هنرمندان بزرگاني بودند که هيچ گاه همانند کليشه‌هاي موجود در جامعة پيرامون خود فکر نمي‌کردند و از چارچوب سنت‌هاي آن زمان بهره بردند و حرف خود را زدند. اگر آنها حرف نو نمي‌زدند و فقط به سنت‌هاي قبل از خودشان بسنده مي‌کردند آيا درخت هنر ايران اينقدر شاخ و برگ داشت؟‏ـ تلفيق مناسب چه مشخصاتي دارد؟ـ به نظر من تلفيقي خوب و قابل قبول است که جهت داشته باشد. يعني آهنگساز بداند چه مي‌خواهد بکند نه اينکه فقط با هدف اينکه يک کار نو انجام دهد، بدون طراحي قبلي و هدف سازمان‌دهي‌شده‌اي دست به کار بزند. کار آهنگساز موسيقي تلفيقي از اين جهت حساس است و زماني که مي‌خواهد بين چند فرهنگ ارتباط برقرار کند بايد به تک تک آنها اشراف داشته باشد و تلفيقي موفق است که با حفظ اصالت‌ها و ريشه‌هاي اصلي موسيقي انجام پذيرد. زيرا هدف ما از بين بردن هويت موسيقي اقوام نيست، بلکه گفت‌وگوي فرهنگ اقوام است. اگر تلفيق با رعايت زير شاخصه‌ها و حفظ ريشه‌هاي اصلي فرهنگي صورت بگيرد، مي‌توانيم مدعي باشيم که لباس نو بر تن موسيقي اجتماع کرده‌ايم و اين لباس مي‌تواند پاسخ به خواست اجتماع باشد.ـ آيا در كل، موسيقي هدفمند است؟ـ يک موسيقي خوب به روح انسان نفوذ مي‌کند و امکان ايجاد تأثيرات بسيار عميقي بر روح فرد دارد. وظيفة يک موسيقيدا‌ن شناخت روح مردم وخلق اثري براي اعتلاي آن است. ما مي‌بينيم در بسياري از اديان توحيدي و غيرتوحيدي با موسيقي عبادت مي‌کنند. کشيش‌هاي کليسا موسيقي‌دانان بزرگي هستند که از همنوايي موسيقي براي شيرين‌تر کردن لذت عبادت، استفاده مي‌کنند. حتي در بسياري مکاتب، براي موسيقي جايگاهي متعالي قائل هستند و موسيقي را الهي و مقدس مي‌دانند.در ايران صرف‌نظر از مکاتب معنوي و عرفاني که از موسيقي براي مديتيشن، و سماع استفاده مي‌کنند، کاربرد موسيقي در دين مبين هم به وضوح آشکار است.مثلاً اشتراکاتي در موسيقي سنتي و قرائت قرآن و موسيقي سنتي و مداحي و موسيقي سنتي و تعزيه وجود دارد. در اينجا لازم مي‌دانم برخي ازاشتراکات قرائت قرآن و رديف‌هاي دستگاهي را عنوان کنم. مقام بيات: شباهت زيادي به دستگاه شور دارد (مقامي که قاريان قرائت را با آن آغاز مي‌کنند)مقام نهاوند: شباهت زيادي به آواز اصفهان دارد.مقام بسيکا: شباهت زيادي به دستگاه سه گاه دارد.مقام عجم: شباهت زيادي به دستگاه ماهور دارد.مقام حجاز: شباهت زيادي به گوشه بيداد همايون دارد.مقام رَست: شباهت زيادي به آواز افشاري دارد.و اين نکته جالب است که استاد شجريان که ربّناي معروف را در همين مقام رَست خوانده‌اند. و باز هم يکي از جالب‌ترين تلفيق‌هايي است که ميان دستگاه‌هاي ايراني و قرآني انجام شده مي‌توان به اذان مرحوم مؤذن‌زاده اردبيلي اشاره كرد که تلفيق ميان اذان و گوشة روح‌الارواح صورت گرفته است. نکتة جالب اين است که گوشة روح‌الارواح گوشه‌اي از بيات ترک است که فرهنگ عرب اصولاً بيات ترک ندارد. پس مي‌بينيم که نمونه‌هايي از تلفيق ميان اذان و موسيقي دستگاهي صورت گرفته که تاريخ گواه آن است.ـ کمي درباره آلبوم «شوخي» و ارتباط آن با جامعه امروز ايران توضيح دهيد.ـ هر اجتماعي حرفي امروزي را جستجو مي‌کند. من نيز به عنوان يک نوازنده تار آهنگساز سعي کردم اثري به اجتماع عرضه کنم که اولاً نو باشد و فرقي مشهود با ديگر حرف‌هايي که در تار سنتي نواخته شده است، را داشته باشد. و شايد در اين آلبوم برخلاف جهت آب حرکت کردم. البته براي اين کار دليل داشتم چون ديدم همة دوستان قبلاً در چارچوب موسيقي سنتي آثاري بديع خلق کردند. آثاري که در چهارچوب مرزهاي ايران پرارزش بوده است، چون به تکرار مکررات علاقه نداشتم، تصميم گرفتم مقداري از مرزهاي ايران فراتر بروم. البته خوشبختانه اجتماع روشن‌فکر هنري مشوق من در اين کار بوده است و هنرمندان و انديشمندان بزرگي از آلبوم «شوخي» به عنوان حرکتي بزرگ ياد کردند. ـ چرا نام شوخي را براي نخستين آلبوم خود برگزيديد؟ـ از جايي که اين جسارت را داشتم يک کار متفاوت ارائه دهم، سعي کردم اسمي متفاوت روي آن نيز بگذارم. خوب يک انديشة نو اسمي نو هم مي‌طلبد!ـ با اين آلبوم چه مقاصدي را در سر مي‌پرورانيد؟ـ من به عنوان يک هنرمند، وظيفه‌اي دارم و آن هم اين است که حرف‌هايم را در قالب موسيقي واز زاوية ديد خودم ارائه کنم. و در آلبوم شوخي تصميم گرفتم «تار» ايراني را به جهانيان نشان دهم و قدرتي که بارها توسط استادان ايراني شاهد آن بوديم را ثابت کنم. براي اينکه اين آلبوم بتواند از مرزها عبورکند سعي کردم تا نوع ملودي‌پردازي اين آلبوم را طوري طراحي کنم که با ذائقة غربي‌ها نيز سازگاري داشته باشد. ولي درعين حال سعي کردم در قسمت‌هايي فضاهاي شرقي را نيز براي غربي‌ها به تصوير بکشم. با نگاهي به موسيقي‌هاي اقوام مختلف در دنيا مي‌بينيم فرهنگ‌هايي چون اسپانيا موفق شده‌اند، موسيقي خود را به دنيا صادر کنند. اين امر چگونه صورت گرفته است؟ چرا ما روزي در جايگاهي قرار نگيريم که موسيقي خود را به دنيا صادرکنيم؟ـ آيا سهمي از تاريخ آهنگساران ايراني، شما را متوجه خود نکرده است؟ـ هنرمندان مورخان اجتماع هستند. آنها بيان‌کنندة وضعيت اجتماع خود در زمان حياتشان بوده‌اند. اين بيان که با آثارشان انجام پذيرفته است به طورکامل حاکي از شرايط روحي، رواني، اجتماعي و سياسي زمان خودشان است. هنرمند به طور مستقيم از شرايط نشأت مي‌گيرد و هنرمنداني در تاريخ ماندگار و جاودان شدند که موفق شدند سياهي و روشني‌هاي زمان خود را به درستي با آثارشان بيان کنند. در اين ميان مي‌توانم به شخص عارف قزويني اشاره کنم که با اثر انقلابي «از خون جوانان وطن» وضعيت اجتماعي آن زمان را به خوبي به تصوير مي‌کشيد. نقش اين هنرمند در آن زمان و در اين زمان با مطالعة تاريخ مشاهده مي‌شود. با اينکه اين اثر در آن زمان خلق شد، ولي شاهد آن بوديم که دهه‌هاي پس از خود را نيز ترسيم مي‌کند. من نيز در آثارم مطمئناً تأثيري از اجتماع پيرامون خود مي‌گيرم و طبيعي است که در آهنگ‌هايم با توجه به کنسراست‌هاي اجتماع، تأثير بگيريم. اين آلبوم يعني شوخي تصوير ذهني من ازسال 1378 تاکنون است که با تأثيري که از اجتماع پيرامون خود گرفتم، خلق شد. اين آلبوم که به نــوعي خاطــرات دوران نوجواني من را شامل مي‌شود با توجه به ميزان ديد و افکار و انديشه‌هايم در همان دوران است. اميدوارم که نخستين اثرم بهترين اثرم نباشد و بتوانم از امروز به عنوان پلي براي رسيدن به افراد استفاده کنم. ـ صحبت از تلفيق شد اما درباره نمونه‌هاي آن درآلبوم شما لطفاً نکاتي را مشخص کنيد.ـ اين آلبوم اثري است سراسرتلفيق که از فرهنگ‌هاي مختلفي نشأت گرفته است. مثلاً در قطعه «تارنتلا» که در آن تأثير گرفتم از رقص اصيل ايتاليايي که مبداء شکل‌گيري آن شهرتارانتا درايتاليا بوده است. اين رقص وارد فرم‌هاي آهنگسازي مي‌شود و بزرگاني چون «ليست»، «سارازاد»، «شوپن» براساس اين فرم، آهنگسازي مي‌کنند. با تأثير از اين فرم قطعه‌اي اتوديک ساختم که بــه صورت سه صدايي با تار انجام مي‌شود که لباسي جز بر تن آن پوشيده شده است. (جز به سبکي از موسيقي اطلاق مي‌شود که امروزه به اسم موسيقي سياهان ازآن ياد مي‌کنيم. مبداء شکل‌گيري اين موسيقي درکنار رود مي‌سي سي پي عنوان شده است.) و يا در قطعة «معماي آفرينش» که اثر هفتم آلبوم شوخي است سعي کردم تا با بهره‌گيري از گام «دورين» که يکي از گام‌هاي منسوخ‌شدة کليسايي هست، فضايي با تکنولوژي تار بصورت نيمه بداهه خلق کنم (گام دورين در دورة باروک از موسيقي دنيا حذف مي‌شود.)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفت‌وگو : هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-4427808222897410090?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/4427808222897410090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=4427808222897410090' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/4427808222897410090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/4427808222897410090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/07/blog-post_29.html' title='پاسداري از مرز پر گهر باموسيقي'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-8466079232928514834</id><published>2009-07-27T22:16:00.000-07:00</published><updated>2009-07-27T22:28:25.449-07:00</updated><title type='text'>عمر خيام ،مستي وراستي</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Sm6LCHUr9fI/AAAAAAAAACI/4fcNdGbgUk0/s1600-h/Rubaiyat-Ford-Watercolor.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5363377074686653938" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 286px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Sm6LCHUr9fI/AAAAAAAAACI/4fcNdGbgUk0/s400/Rubaiyat-Ford-Watercolor.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Sm6KhEl_7tI/AAAAAAAAACA/CbQBLRI6QSY/s1600-h/Rubaiyat-Ford-Watercolor.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;به انگيزه برگزاري نمايشگاه مركز «هري رانسام» دانشگاه تگزاس&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ژنه گوردون استاد ادبيات دانشگاه والونت يونان: «هر كشوري و سرزميني شكسپيري دارد و شكسپير ايران، عمرخيام است».مارتين لوتركينگ جونيور1 (Martin Luther King jr) در فرازي از سخنراني معروف2 خود در سال 1965 گفت: «امشب اگرچه درباره سرنوشت هانوي (پايتخت ويتنام) و جنبش آزاديخواه سخن خواهم گفت ولي بدانيد كه موضوع گسترده‌تري چون سرنوشت آمريكا را پيش خواهم كشيد، او در اين گفتمان خود، يكي از زيباترين سخنراني‌هاي پيچيده ولي رسا را در تاريخ به جاي گذاشت.او در اين سخنان ابراز ناراحتي مي‌كند كه از او مي‌پرسند: «چرا دكتر شما درباره جنگ صحبت مي‌كنيد؟!، جنگ و حقوق مدني هيچ ربطي به هم ندارند» و او ابراز ناراحتي و استيصال مي‌كند كه حرفش را نمي‌فهمند.اما نكته اينجاست، سخن لوتركينگ آميخته به اشعار لنگستن هيوز و حكيم عمرخيام است. شگفتا كه گويي دو زاده خلوت و حرمان بشري، يعني با آزادي‌خواهي و آزادانديشي، برادران نسبي هستند و ديگر صفحات متعاقب و هم‌شان اين دو، روابط سببي دارند!و شايد بر پايه چنين روابط تنگاتنگي است كه مثلث هنري زنده ياد احمد شاملو با فريدون شهبازيان و محمدرضا شجريان، آلبوم خوانش موسيقايي «رباعيات خيام» را از خود به جاي مي‌گذارند و همان كه رباعيات خيام را مي‌خواند، از روي فروتني، شعر ـ زيباترين سلاح خويش را به زمين مي‌گذارد و رباعيات خيام را با صلابت و توفنده اجرا مي‌كند و هم اوست كه پيشتر اشعار لنگستن هيوز را نيز، خوانده است.اين چه اتفاقي است و چگونه است كه اوج و بلنداي عشق با دشنه خونين حماسه پيوند دارد. نه اين است كه آن كس كه «آزاد» مي‌انديشد، آزاد زندگي مي‌كند؟مائيم و مي و مطرف و اين كنج خرابجان و دل و جام و جامه در رهن شرابفارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب«آزاد» ز خاك و باد و از آتش و آبو چنين ديدگاهي از خيام، چگونه مي‌تواند از يك انسان سرمست، فردي زبون، چاپلوس و خائن را متصور سازد.و آزادگي است كه با رباعيات او موج مي‌زند و اين امواج در طول تاريخ، پژواكش در سيلان جاويدان خواهد بود.از جمله رفتگان اين راه درازباز آمده كيست تا بما گويد بازپس بر سر اين دوراهه آز و نيازتا هيچ نماني كه نمي‌آيي بازدر سخنراني مارتين لوتركينگ از لنگستن هيوز چنين قطعه شعري آمده است: «آه، بله، مي‌گفتم باران مي‌آيد، امريكا، امريكاي من هرگز نبوده و اما هنوز من قسم مي‌خورم كه امريكا چنين خواهد بود براي من».سرمستي و دعوت به عشق و آينده در سخن لوتركينگ، لنگستن هيوز و عمرخيام وجود دارد. در فراز ديگري از سخنراني لوتركينگ آمده است: «دير شده است، كتابي نانوشته در زندگي سرشار از ايمان و زايش بخشايش وجود دارد. عمر خيام درست مي‌گويد كه: انگشت اشاره است كه مي‌نويسد و اين نوشته‌ها هستند كه انگشت را به پيش مي‌برند.»و چنين است كه لوتركينگ در جايي ديگر به صراحت، مدهوش از جام سرمستي و عشق مي‌گويد: «عشق، تنها قدرتي است كه دشمن را به دوست بدل مي‌كند» و «عشق، پايدارترين قدرت جهان است.»ياران به مرافقت چو ديدار كنيدشايد زدوست، ياد بسيار كنيدچون باده خوشگوار نوشيد بهمنوبت چو به ما رسد نگونسار كنيدشاعران، زلال قطره قطره باران هستند كه به فراخور دل تنگي آسمان دلشان، بر روي چشمان دل احساس ديگران، نرم نرمك مي‌نشينند و غبار دل آنان را مي‌نشانند. از آن رو كه هميشه ابرهاي سياه دلتنگي، سر شوريدگي نداند، يا سيلاب گذران تاريخ امكان بستر مناسب اين قطرات نيستند، ديدار صفحه دل آنها، سهل و ممتنع است.سهل است اگرچه دشوار، چون از دل كه برآيد لاجرم بر دل نشيند و ممتنع است چون بايد آيينه پذيرش تصوير احساس آنها را از زنگار روزمرگي زدود كه بسيار سخت است.ايام زمانه از كسي دارد ننگكو در غم ايام نشيند دلتنگمي‌خور تو در آبگينه با ناله چنگزان پيش كه آبگينه آيد بر سنگامام عمر خيام نيشابوري، سرآمد ناب‌ترين نابغه‌هاي سرمست و گستاخ خاوران، شكسپير و منجم ايران‌زمين است كه ترديد را با كوتاه‌ترين تركيب‌هاي تيزش، يعني رباعي ـ روانه دل خواننده با احساسش مي‌كند؛ابر آمد و باز بر سبزه گريستبي‌باده گلرنگ نمي‌بايد زيستاين سبزه كه امروز تماشاگه ماستتا سبزه خاك ما تماشاگه كيستو چنين است كه دم و لحظه حال، پنجره‌اي مي‌شود بر فردا روزها و ديروزهايي كه همه در پي هم آمده‌اند و مي‌آيند و آنچه در همه اين آمد و شد در ته غربال زندگي انسان مي‌ماند، عشرت موقت يار است و ديگر هيچ.دوران جهان بي مي و ساقي هيچ استبي‌زمزمه ساز عراقي هيچ استهرچند در احوال جهان مي‌نگرمحاصل همه عشرت است و باقي هيچ استسخن را درباره اين پديده شعر ايران، بايد كوتاه كرد، چرا كه نه در جايگاهي هستيم كه درباره سخن به گزافه گوئيم و نه او در جايگاهي است كه شأن و مرتبه‌اش در كلام چو مني، جا مي‌گيرد. اما آنچه بهانه‌اي شد كه درباره اين شاعر شگفت و شوخ و شنگ، كلامي گفته شود، نمايشگاهي است كه اخيراً در غرب به اين شاعر توجه شاياني كرده است. شاعري كه افرادي نام‌آشناي چون، مارتين لوتركينگ، آبراهام لينكلن و ولاديمير پوتين به او توجه داشته‌اند و دارند و البته به قول مولانا، هر كسي از ظن خود شد يار من.اما ادوارد فيتز جرالد (Edward Fitz Gerald)،‌ متولد سي‌ويكم مارس 1809 نويسنده‌اي انگليسي بود كه بنابر ترجمه رباعيات حكيم عمرخيام، هم باعثشناساندن خود شد و هم نام خيام را جهاني ساخت.او كه هم فيتز ژرالدو هم جرالد تلفظ مي‌شود، پس از آنكه شعر و ادبيات را آميزه جان خود كرد و بعد از يادگيري زبان اسـپانيايي توســـط استــادي به نام ادوارد بيــلز كـاول (E.Byles Cowell) در دانشگاه آكسفورد، فارسي را آموخت و اين در سال 1853 تحقق پذيرفت.در سال 1857 در شهر كلكته بود كه او رباعيات خيام را كشف كرد.مي‌نوش كه عمر جاوداني اين است خود حاصلت از دور جواني اين استهنگام گل و مُل است و ياران سرمستخوش باش دمي، كه زندگاني اين استاما آن اتفاق كه بهانه‌اي شد براي اين طبع‌آزمايي و كباده‌كشي نگارنده در شناخت جايگاه عمر خيام، برگزاري نمايشگاهي است با عنوان «يك پديده هيجان‌انگيز ايراني: رباعيات خيام در غرب» و ماجراي اين رويداد فرهنگي چنين است: (3)«اين نمايشگاه تا 2 اگوست در مركز هري رانسام، موزه و كتابخانه‌اي در دانشگاه تگزاس درآستين، برگزار خواهد بود. نمايش دويست قطعه از مجموعه متنوع مركز رانسام، بازديدكنندگان را پديده منحصر به فرد فرهنگي «رباعيات خيام» آشنا مي‌سازد. در سال 1859، ادوارد فيتز جرالد، مترجم غيرحرفه‌اي، ترجمه آزادي از يك رشته از اشعار چهار مصرعي عمر خيام، شاعر قرن يازدهم كه در درجه اول به خاطر كارهايش در ستاره‌شناسي و رياضيات جبر مشهور بود، انتشار داد.فيتز جرالد ترتيب و تركيب ابيات را براي ايجاد اشعار روايي آزاد، درباره اهميت «دم غنيمت شمردن» تغيير داد. اشعار تغزلي فيتز جرالد، كه در زمينه‌اي از باغ ايراني قرار داده شد، سرشار از تصاويري از گل سرخ، شراب و شاهد و پرسش‌هايي درباره مرگ و سرنوشت و شك است.سال 2009 مصادف با صد و پنجاهمين سالگرد ترجمه تاريخ‌ساز فيتز جرالد و دويستمين سالگرد تولد خود اوست. مركز رانسام، صاحب يكي از بزرگترين مجموعه‌هاي موضوعات مرتبط با «رباعيات» در جهان است.از بخش‌هاي برجسته نمايشگاه بخش‌هايي است با موارد؛ دستنويس‌هاي قديمي ايراني، نخستين ترجمه به زبان غربي، سبك هنري و صنايع دستي در توليد كتاب، مينياتورهاي مرتبط، چاپ عظيم و مصوري از رباعيات و مواردي كه ملاك بر مفقود شدن چاپ جواهرنشان اين اثر كه با كشتي تايتانيك حمل مي‌شد.بخش نمايي نمايشگاه شامل يك فيلم مستند از «جيل مورنا» (Jill Morna) دستيار مجموعه‌هاي رانسام سنتر است.او در سال 2008 به ايران سفر كرد و از جايگاه رباعيات در زندگي چهار ايراني، يك استاد ادبيات، يك قالي فروش شاعر، يك مغازه‌دار و يك فيلمساز، فيلم مستندي تهيه كرد.گر بر فلكم دست بُدي چون يزدانبرداشتمي من اين فلك را زميانو از نو فلكي دگر چنان ساختميكآزاده به كام دل رسيدي آساناما به غير از توجه نامداران جهان به ادبيات آتشين و سوزان حكيم عمر خيام، در عرصه سينما نيز تاكنون چندين بار شخصيت عمر خيام بر پرده سينماها، بازآفريني شده است.فيلم «نگهبان: افسانه عمر خيام» با نام اصلي(The Keeper: The Legend of O.K.) در سال 2005 با كارگرداني كيوان مشايخ ساخته شد. اين فيلم كه با سناريوي مشترك «بل آوري» و كيوان مشايخ اكران شد، پسربچه 12 ساله‌اي به نام كامران را به تصوير مي‌كشد كه در زمان حال زندگي مي‌كند و با استفاده از كتابي به قرن يازدهم بازگشت مي‌كند. در اين فيلم بازيگراني چون؛ «ونساردگراوه»، «رد سربدزيجا»، «كريستوفر سيمپسون»، «پويا به‌نائين»، «دانيل بلاك»، «اندي مدديان» و «شاني ريگسبي»، به ايفاي نقش پرداخته‌اند كه شاني ريگسبي (Shani Rigsbee)، عنوان آهنگساز اين اثر را نيز برعهده دارد.اما فيلم ديگري كه درباره عمر خيام در سينما، ماندگار شده است، اثري است با نام «عمر خيام» كه در سال 1957 با كارگرداني ويليام ديترلي (William Dieterle) و به نويسندگي باره ليندون (Bare Lyndon) ساخته شد.اين فيلم كه محصول كشور فنلاند است، بيشتر تم ماجراجويي دارد و داستان آن از واقعيت شخصيت عمرخيام فاصله گرفته است اما خصوصيات دانشمند مآبي و شاعري او، حفظ شده است. در اين فيلم كرنل وايلد، مايكل‌رني، به ترتيب به نقش عمر خيام و حسن صباح به ايفاي نقش پرداخته‌اند.طرح پرسش و تلنگرعمرخيام با مردود دانستن غم ديروز و فردا و با علم بر اينكه لحظه اكنون نيز اگر بر حساب و كتاب درآيد، باز هم موجب حرمان است، استفهام انكاري‌هاي خويش را در قالب رباعيات به صورتي خودآزمايي و براي «به خودآيي» در برابر چشمان خواننده اشعارش قرار مي‌دهد.علامه جعفري قائل بر اين است كه او در محل زندگي خويش بر كرسي خطابه مي‌رفته است و او را «امام» ناميده است. و عمر خيام از سراسر همه خطابه‌هاي خويش، چون ققنوس، همواره از آتش سوزان چهارپاره‌هاي خويش درمي‌آيد كه؛ بودن در لامكان، سرمستي اين جهان است و اندك دمي را دمخور بودن، جهاني زندگاني است.افسوس كه بي‌فايده فرسوده شديموز داس سپهر سرنگون سوده شديمدردآ و ندآمتا كه تا چشم زديمنابوده به كام خويش، نابوده شديم(1) دكتر مارتين لوتركينگ جونيور (درگذشت در چهارم آوريل 1968)، رهبر سياهپوستان جنبش حقوق مدني ايالات متحده آمريكا بود. در پي بازداشت «رزا پاركس»، زن سياهپوستي كه با بلندنشدن از روي صندلي يك اتوبوس عمومي براي يك سفيدپوست زنداني شد، كينگ جوان رهبري جنبش تحريم سياهپوستان را برعهده گرفت. او در اين جنبش عليه نژادپرستي، از تعاليم مسيح (ع) و مهاتما گاندي پيروي مي‌كرد، يعني مبارزه با رويكردي آرام.مارتين لوتركينگ در سال 1963 به عنوان مرد سال مجله تايم شناخته شد و در سال 1964 به عنوان جوان‌ترين فرد، جايزه صلح نوبل را دريافت كرد.(2) معروف‌ترين سخنراني او به نام «رويايي دارم» است كه در آن مدام «رويايي دارم» تكرار مي‌شد و تحقق مساوات و برابري ذاتي انسان‌ها را گوشزد مي‌كرد. اما سخنراني مذكور، «وراي ويتنام ـ زماني براي شكست سكوت» نام دارد كه در كليساي ساحلي شهر نيويورك ايراد شده است.(3) سايت مركز مطالعات آمريكا. بخش فرهنگي.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-8466079232928514834?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/8466079232928514834/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=8466079232928514834' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/8466079232928514834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/8466079232928514834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/07/blog-post_27.html' title='عمر خيام ،مستي وراستي'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/Sm6LCHUr9fI/AAAAAAAAACI/4fcNdGbgUk0/s72-c/Rubaiyat-Ford-Watercolor.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-3040018520384900445</id><published>2009-07-26T03:15:00.000-07:00</published><updated>2009-07-26T03:23:09.363-07:00</updated><title type='text'>استاد محمدرضا شجريان در پي ايجاد سايت اينترنتي سازهاي ابداعي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;گويا استاد محمدرضا شجريان در پي ايجاد سايتي اينترنتي براي معرفي سازهاي ابداعي است و اينكه چقدر مي‌تواند در آشكار ساختن جنبه‌هاي اصولي اين صنعت تخصصي و هنري مفيد باشد، مبحثي است كه پس از رونمايي از اين سايت امكان‌پذير خواهد بود.استاد شجريان در راه تعامل خود با هنر به عنوان زبان گوياي احساس و آلام بشري، همچنانكه در پيچ و خم خوشنويسي دست متبحري دارد و آهنگسازي را در ادامه تكنيك آواز به پيش برده است، چند سالي است كه در زمينه ساختن ساز نيز خبرساز شده است.او در چند جلسه محدود، در اين باره پشت تريبون رفته و از سازهاي «بم‌ساز»، «صراحي» و «بم صراحي» و ديگر سازها كه در برابر دريچه‌هاي دوربين خبرنگاران رونمايي کرده است.يكي از دلايلي كه اين مسأله كاملاً عادي، جنجالي شد، رونمايي سازها بدون در نظر گرفتن ديدگاه هاي كارشناسان در آن مقطع بود كه بعدها اين مسأله با تعامل با كارشناسان خبره سازنده ساز و در كنفرانس‌هاي تخصصي جبران شد.حتي در جشن خانه موسيقي، اگرچه بزرگان موسيقي در برابر سخنراني شجريان ابراز نظرهاي متنوعي داشتند، اما اهميت نمايش سازهاي ابداعي استاد بسيار حائز اهميت بود.اما ذكر چند نكته درباره اين تلاش قابل تحسين استاد آواز ايران ضروري به نظر مي‌رسد.نخست آنكه، شجريان زماني «بم‌ساز» را به جامعه موسيقي معرفي كرد كه سال‌ها در نوازندگي سنتور فعال بود و اگرچه هيچگاه با اين ساز روي صحنه نرفت ولي شنوندگان طنين سنتور او، چيره‌دستي استاد را در شكل‌هاي گوناگون رويت كرده‌اند. بهرحال خواه او نوازنده قهار سنتور باشد يا صرفاً براي دل خويش سنتور بنوازد، او در مقام سازنده «بم‌ساز» كه از خانواده سنتور است، يك گام جلوتر از سازسازي است كه توانايي نواختن سازي كه مي‌سازد را ندارد.تأثير چنين مهارتي در نوازندگي بر فرآيند سازسازي آن‌چنان آشكار است كه نگارنده لزومي براي برشمردن دلايل آن نمي‌بيند.اما با اين همه، طي برگزاري چندين جلسه براي معرفي سازهاي استاد، چند مسأله بايد بيش از پيش واكاوي شود.صراحي و بم صراحيدو ساز ابداعي از اين مجموعه سازها، صراحي و بم‌صراحي هستند كه بنابر گفته‌هاي استاد شجريان، از سيم‌هاي ساز ويولنسل بهره برده‌اند.با توجه به خاستگاه ساز ويولنسل، آيا زيبنده است كه ساز ابداعي ايراني كه قرار است لهجه و طنين موسيقي اصيل و ناب ايران را به سوغات بياورد، از سيم ساز خارجي بهره ببرد. و اگر چنين امكاني در حد مهمترين عضو يك ساز، يعني سيم، نمي‌تواند اصيل و ايراني باشد، مي‌توان در شناسايي اين ساز به استقلال آن دلخوش داشت؟ همچنانكه در سخنان سازنده اين ساز به تأكيد آمده است كه، سيم و پوست، نقش بسزايي در طنين سازها دارند، آيا نبايد انتظار داشت، سيم‌هاي سازهاي ايراني در كشور و در كارگاه‌ها يا كارخانه‌هاي تخصصي مورد تأييد هنرمندان، ساخته شود.البته چنين نيازي براي همه سيم‌هاي سازهاي ايران قابل ذكر است ولي شرايط موجود آن‌چنان است كه سيم‌هاي صنعتي بدون ويژگي‌هاي يك سيم موسيقايي در سازي چون سنتور استفاده مي‌شود. سيم‌هايي كه به فراخور كاربرد صنعتي خود، از دقت و وسواس لازم برخوردار نيستند و جاي آن را دارد كه با مشاركت هنرمندان دلسوز و داراي جايگاه و شأن تأثيرگذار، مراكز ساخت مواد اوليه سازسازي ساخته شود و با نظارت خبرگان هنرمند و نهادها و سازمان‌هاي دولتي و خصوصي شرايط كار آنها تبيين شود. در اين راستا فرهنگ مدوني لازم است كه بتواند مرجع هنرمندان سازنده ساز در سراسر ايران باشد و اگرچه استاد قصد ايجاد نمونه كوچكي از اين فرهنگ را به صورت آن‌لاين در اينترنت دارد ولي لزوم چاپ كتابي جامع در اين زمينه بيش از پيش حائز اهميت است.چوب‌شناسيبنابر نظر كارشناسان سازنده ساز و با استناد به رشته‌هاي متنوع چوب‌شناسي در دانشگاه‌ها، انتظار مي‌رود منابع اطلاعاتي مدوني براي بهره‌گيري اهالي هنر از كيفيت و ويژگي‌هاي انواع چوب ايجاد شود. با وجود جايگاه پراهميت چوب در ساختمان‌ ساز، شناسايي ويژگي‌هاي چوب درختان متنوع با همكاري استادان مبرز و متبحر سازسازي و كارشناسان چوب، بسيار شايان اهميت است. جالب اينجاست كه عمل‌آوري و پرورش چوب براي ساخت برخي از سازها چنان رمزو راز شيريني دارند كه متأسفانه بنابر خصلتي كه با تلخي فراوان بايد به آن اذعان كرد، اطلاعات آن در اختيار ديگران قرار نمي‌گيرد. اين خصلت پرده‌پوشي شايد لازمه هر هنر تخصصي و اصيلي است و قطعاً در همه جهان لحاظ مي‌شود ولي مي‌توان بسياري از اسرار سازسازي را با مشاركت جمعي كارشناس بهينه كرد. گرچه خود مسأله موسيقي در ايران در ذات خود جاي بحث دارد و آينده آن هميشه در مخاطرات سياست‌ها است. تار بدون كاسهدر ميان سازهاي ساغر، صراحي، بم‌صراحي، كرشمه و بم‌ساز، سازي در دستان شجريان قرار گرفت كه سازنده آن، او نبود.تار بدون كاسه‌اي كه در مجلس رونمايي سازهاي شجريان در برابر چشمان خبرنگاران قرار گرفت، نشان از كيفيت و اهميت كاسه ساز داشت و نقش پوست و سيم‌ ساز تار را آشكار مي کرد. اما چنين مسأله‌اي قطعاً در چند دقيقه نمي‌تواند مورد بررسي قرار بگيرد و اميد مي‌رود كه معرفي اين ساز كه احتمالاً يك تلاش تجربي براي جريان ساز سازي است، با حضور سازنده آن انجام شود.سازهاي تازه و مشتريان آنهنرمندان با ذوق و صاحب سبك شهرستان‌هاي ايران، پس از مطلع شدن از جريان ساختن ساز توسط استاد شجريان، درصدد خريداري و نواختن اين سازها هستند. لذا توقع بجا و قابل پيش‌بيني است كه مترصد لمس سازهاي معرفي شده، هستند.از امكانات دولتي نبايد انتظار داشت كه سازهاي جديد را در دسترس هنرمندان سراسر كشور قرار دهد. كما اينكه معرفي آنها نيز جز با همت خود هنرمندان ميسر نيست. اما مي‌توان اميدوار بود كه اين سازها كه به زعم استاد خلأهاي صوتي اركسترهاي ايران را پر مي‌سازند،‌ حداقل طنين صداشان به گوش هنرمندان متعهد شهرستان‌ها برسد. برگزاري كارگاه‌هاي تخصصي هيأت منتخب استاد و سفرهاي استاني اين گروه، مي‌تواند دور از ذهن نباشد. بي‌ترديد، نمايندگان مراكز و گروه‌هاي شهرستاني مشتاق شنيدن اين سازها، خودجوش بايد به استقبال سازسازي شجريان بروند.تبحر در نواختن سازهاي جديدمهارت در نواختن سازهاي جديد و ابداعي نظير صراحي به گونه‌اي است كه شيوه آن شبيه سازهاي زهي‌ ديگري چون ويولنسل و ويولون، اعلام شده است. اما بررسي شيوه نواختن سازهاي ابداعي شايسته توجه است و مي‌توان با مشاركت بخش‌هاي خصوصي و صلاحديد استاد شجريان در قالب نرم‌افزارهاي مولتي‌مديا و به صورت تطبيقي، شيوه‌هاي نواختن اين سازها در مقايسه با سازهاي هم‌رديف ايراني و خارجي در دسترس علاقه‌مندان قرار گيرد.حكايت بم‌ساز«بم‌ساز» يكي از سازهايي است كه ساختار آن شبيه سنتور و بزرگتر از آن است. اما بنابر سخنان شجريان، گويا براي نواختن آن هنوز در ساختار ساز قطعه‌اي بايد گنجانده شود. اطلاع‌رساني درباره تكميل ساختمان بم‌ساز توسط او مي‌تواند حتي نوعي كارگاه آموزشي مجازي باشد. نوع پُل‌بندي و زوايا و اينكه آيا براي تثبيت صداي سيم‌هاي بم‌ساز بايد روي آن پدال نصب كرد يا خير، از مواردي هستند كه در جريان اطلاع‌رساني فعاليت‌هاي سازسازي استاد، مي‌تواند مورد استفاده هنرجويان قرار گيرد.همچنانكه از يك سازنده ساز توقع مي‌رود با نواختن ساز تا حد لزوم آشنا باشد، برعكس اين مسأله هم مي‌تواند صادق باشد و يك هنرمند نوازنده ساز اگر با ساختمان سازي كه مي‌نوازد آشنا باشد مي‌توان از او انتظار شناسايي قابليت‌هاي سازش را متوقع بود.جشنواره معرفي سازهاي نوظهوردر خصوص برگزاري جشنواره معرفي سازهاي نوظهور، بارها سخنان ضد و نقيضي شنيده‌ايم كه درباره برگزاري و جزئيات آن بايد متوليان سخن بگويند. اما مسأله‌اي كه بايد به آن توجه شاياني شود برگزاري نمايشگاه سازهاي نوپديد به صورت دائمي و آن‌لاين است و قطعاً جمعي مشفق و همدل مي‌توانند اين پروژه همدلي و بدون بازگشت پول را كليد بزنند.به عنوان آخرين نكته و بنابر قول رامين جزايري رئيس كانون سازسازان خانه موسيقي، هر سال نزديك به 15 ساز جديد و به گفته سازندگانشان، ابداعي، ارائه مي‌شود، اما اكثر اين آلات با استانداردهاي سازي و صوتي مطابقت ندارد.بنابر نظر آقاي جزايري و با توجه به جرياني كه قطعاً پس از رسانه‌اي شدن تلاش‌هاي استاد در بين هنرمندان با ذوق فراگير شده است، چگونه مي‌توان انتظار داشت كه مسير سالمي در اين راه پيموده شود؟به نظر مي‌رسد مفاهيمي چون ابداعي، تحول، تغيير سازها و در كل استانداردهاي سازي و صوتي نيازمند يك اجماع و كارشناسي است كه جز با هماهنگي هنرمندان و كارشناسان زبده موسيقي ميسر نخواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-3040018520384900445?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/3040018520384900445/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=3040018520384900445' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3040018520384900445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3040018520384900445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/07/blog-post_26.html' title='استاد محمدرضا شجريان در پي ايجاد سايت اينترنتي سازهاي ابداعي'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-3497629077727543052</id><published>2009-07-22T01:51:00.000-07:00</published><updated>2009-07-22T01:55:04.517-07:00</updated><title type='text'>سلام ودرود</title><content type='html'>هرچند نياز خود را از سايت ها داخل مي خواستم مرتفع كنم اما ترجيح دادم از امروز در اين وبلاگ كه مدتها ايجاد شده بود مطالب خود را در اختيار نظر ديگران قرار بدهم.باشد كه رهنمايي شما من را ياري رساند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-3497629077727543052?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/3497629077727543052/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=3497629077727543052' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3497629077727543052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3497629077727543052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='سلام ودرود'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-3761804361948305007</id><published>2009-05-02T07:39:00.000-07:00</published><updated>2009-05-02T07:45:43.200-07:00</updated><title type='text'>interview with mr Jose Feliciano</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.miamiartzine.com/vol4/issue74/images/marys/JoseFelicianoGuitar2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 450px" alt="" src="http://www.miamiartzine.com/vol4/issue74/images/marys/JoseFelicianoGuitar2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;you write all your own songs, is that correct?&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;No I do not. I write alot of them, but not all&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Who would you say that your favorite composer or singer is now?Oh my goodness, there are so many....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;You teachers sure are lucky,how are them?Many of them are in Heaven, I believe...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Do your students listen to your records?Yes, well, I certainly hope so.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Where are u now? I am touring Europe until the middle of August when I will return home, which I am looking forward to a great deal.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What are your opinion about war?do u have any songs about war ? War is a very sad reality and I did write a song I call "Killing's Not the Answer."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What have your methods been?I don't understand this question..I'm sorry.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Howâ€™s free time away from music and work spent for all of you?With my family, enjoying time with them.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What instrument do you think is best for an lovely song? Well, I may be bias, but the guitar, of course!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Whats your main language?English and then Spanish&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Is it important to you that your lyrics read like literature? Sometimes, not always...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Why do we do traditional music?do u know our music in Iran ? Yes, I love the music of Iran very, very much..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;what's your problem?There's never enough time to do what I want to do...life is difficult but life is good.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What kinds of jobs did you have before your career in music?I started playing musica when I was 9, so that's been it for me!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What kind is your music?All kinds, really. I love all kinds and try to play them all.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Do you write your own music? Melody or lyrics or both?please tell me details.. Yes, I do. Both melody and lyrics together,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Where do you get your inspiration?From all of life, I believe.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Do u have any trip to iran ? Ohh, I would love so one day.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Do know iran trational music?Yes, and I love the music of Iran very, very much..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Would you like to make a film about your life?Maybe someday.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Which of your songs do you like best?I can't answer that one...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Tell me about your song called rain. In was in a rain storm in Hawaii years ago and it just came to me...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;How would you describe your music style?It's just me!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Can you tell me a bit about the song the gypsy that used in iran very good? It's simply a song that I liked very much and I'm pleased that so many other people liked it too. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-3761804361948305007?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/3761804361948305007/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=3761804361948305007' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3761804361948305007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3761804361948305007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/05/interview-with-mr-jose-feliciano.html' title='interview with mr Jose Feliciano'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-3282201523356529350</id><published>2009-04-24T22:45:00.001-07:00</published><updated>2009-04-26T21:10:50.303-07:00</updated><title type='text'>rabinhood vs samake ayar</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.persianmirror.com/Images/Articles/1523/Gordafarid1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 296px; CURSOR: hand; HEIGHT: 195px" alt="" src="http://www.persianmirror.com/Images/Articles/1523/Gordafarid1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.persianmirror.com/Images/Articles/1523/Gordafarid1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.payvand.com/news/08/may/GordAfarid2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;h&lt;a href="http://zarif.blogfa.com/post-401.aspx"&gt;ttp://zarif.blogfa.com/post-401.aspx&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;گپ و گفتي با «فاطمه حبيبي‌زاد» نقال شاهنامه&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;طومار، روايت به نثر شاهنامه است و داراي ملحقات، حواشي و زينت‌هايي است و داستان را دراماتيزه مي‌كند...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-3282201523356529350?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/3282201523356529350/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=3282201523356529350' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3282201523356529350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/3282201523356529350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/04/rabinhood-vs-samake-ayar_24.html' title='rabinhood vs samake ayar'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-6247399954908534630</id><published>2009-04-20T21:57:00.000-07:00</published><updated>2009-04-20T22:03:40.281-07:00</updated><title type='text'>interview with antonio banderas about pancho villa</title><content type='html'>&lt;a href="https://dvd.easycinema.com/easy/images/products/5/24835-large.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 429px" alt="" src="https://dvd.easycinema.com/easy/images/products/5/24835-large.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهترين شکل دگرديسي &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خوزه آنتونيو دومينگوئز باندراس، بازيگري اسپانيايي است. او در سال 2003 در فيلمي تلويزيوني با نام «و‌‌‌‌پانچيو ويلا در نقش خود بازي مي‌كند» در نقش اين آزاديخواه مكزيكي نقش‌آفريني كرد.او در سال آينده براي كارنامه هنري خود سال پركاري را ساخته است. بازي در فيلم‌هاي «گربه در چكمه»، «پروژه بي‌نام و نشان و دي آلن»، «دالي»، «شهر گناه2» و «شرك چهارم مي‌آيد»، از جمله آثار سال 2010 اوست.اين خواننده و بازيگر مشهور اسپانيايي در فيلمي تلويزيوني ظاهر شده است كه براي او در استراليا، مكزيك و آمريكا و البته ديگر كشورها موفقيت زيادي به ارمغان آورده است.نكته مهم و قابل ذكر درباره اين فيلم آن است كه «و‌‌پانچو ويلا نقش خود را بازي مي‌كند»، در سال 2003 ساخته شده است اما جريان فيلم براساس فيلمي كوتاه با عنوان «The life of General Villa»، كه در سال 1914 ساخته شده است، پيش مي‌رود. قطعاتي از اين نسخه كلاسيك هم اكنون در موزه ملي شهر مكزيكوسيتي حفظ مي‌شود و دربرگيرنده تصاوير حوادث جنگ «اجنياگا» است كه به واسطه توافق بين پانچو ويلا با فرانك ان. تاير (Frank N. Thayer) و كمپاني فيلمسازي Mutual Film در 5 ژانويه 1914 فيلمبرداري شده است.اگرچه فيلمي كه در موزه است مخدوش شده و قابل عرضه نيست ولي همين قطعات باقي مانده از فيلم اصلي، نشان‌ مي‌دهد كه پانچو ويلا و ارتشش در برابر نيروهاي فدرال جنگي تمام عياري را پشت سر گذارده‌اند.پانچو ويلا، داراي شعور سياسي بوده و با آگاهي از قدرت دوربين و سينما، جنگ نابرابر خود را به صورت تصوير به دست فيلمسازان آمريكايي روانه پرده‌هاي سينماهاي آمريكا كرده است.براين اساس يك تهيه‌كننده به نام دي. دبليو گريفيث و كارگرداني به نام فرانك تاير به همراهي رائول والش، مشهود در همه صحنه‌هاي جنگ در كنار او حضور دارند و اين چنين است كه فيلم‌هاي نبرد خونين اين دو ارتش روي پرده سينماهاي آمريكا مي‌رود.سايت خبري HBO گفتگويي با بازيگر نقش پانچو ويلا يعني آنتونيو باندراس انجام داده است.«وقتي شما به مردم مي‌گوييد كه داستان از اين قرار است كه يك گروه فيلمساز آمريكايي از جنگ‌هاي پانچو ويلا فيلم تهيه كرده‌اند، آنها مي‌گويند؛ نه اين واقعيت ندارد. اين يك داستان تخيلي است، افسانه است.»اما آنتونيو باندراس در ادامه مي‌گويد: «اما اين داستان واقعي است. اين ماجرا اتفاق افتاده است.»باندراس بازگو مي‌كند كه يك ماجرايي به اندازه واقعيت يك زندگي عجيب و غريب جلوي دوربين رفته است.ماجرايي كه در آن شاهد هستيم كه چگونه يك گروه فيلمبرداري از آمريكا با اجازه آزاديخواه مكزيكي براي هاليوود فيلم مي‌سازند.داستان از زماني شكل مي‌گيرد كه فيلمساز پيشرو و آوانگارد آن زمان به نام دي.وي گريفيث (در فيلم كله فور) و هري ايكن (جيم برادنت)، نماينده‌اي را به مكزيك مي‌فرستند كه فرانك تاير(ايون بيلي) نام دارد. اينجاست كه آنتونيو باندراس در نقش ويلا به آنها اجازه فيلمبرداري از نبردهاي خويش مي‌دهد.در كشاكش نبرد، گروه فرانك تاير با به خطر انداختن جان خود لحظات تكرار نشدني از تاريخ مكزيك را ضبط مي‌كنند.پس از ثبت انفجارات خطرناك، تعقيب و گريزهاي فراوان، تاير و ويلا، فيلم خود را براي نمايش عمومي آماده مي‌سازند.براي ما بگوئيد چرا در اين نقش بازي كرده‌ايد؟اين اثر، فيلمي ويژه بود و اين فيلم ويژه براي من جذابيت داشت. خود داستان به اندازه خود غيرقابل باور بود. واقعاً باورنكردني است. داستان درباره مردي است كه در زمان خود مي‌توانست هم فرشته نجات ميهن قلمداد شود و هم يك شيطان براي ارتش آن كشور.آيا در نقش خود راحت بوديد؟من فراتر از متن فيلمنامه حركت نكردم. اما كنجكاوانه در حين نقش آفريني خود را به جاي او مي‌ديدم و درباره وقايع پيرامون اين شخصيت خيال‌پردازي و تحقيق مي‌كردم. خوانده بودم كه 3مورخ و نويسنده مكزيكي درباره شخصيت پانچو ويلا پژوهش‌هايي داشتند. گاهي اوقات آنها نظرات كاملاً متضادي درباره او از خود به جاي گذاشته‌اند. حتي برخي نظرات درباره آزاديخواهي او بسيار قابل تامل بود. برخي او را يك تبهكار مي‌دانستند و به نظر من او هر دوي اينها بود.به نظر من پانچو در راه درحال دگرديسي قرار گرفته بود. او بهترين و بدترين شكل دگرديسي يك انسان بود. و البته من در اينجا قرار نگرفته‌ام كه او را قضاوت كنم، اين مسئوليت برعهده خداوند است از زمان 1923 كه او ترور شد.قصد من اين بود كه او را تا جائي كه ممكن بود بشناسم. اينكه تصويري از او به دست بدهم كه كاملاً به شخصيت او نزديك باشد. و مطلب ديگر پيوستگي بين خلقيات و رفتار او در فيلم بود كه به نظر من اين نكته هم مهم است.بر اين اعتقاد هستم كه وقتي شخصيت‌هاي جذابي در يك روايت وجود داشته باشند، يك داستان شبيه آنچه مورد بحث است خيلي خوب مي‌تواند درباره آنچه در تاريخ اتفاق افتاده با مخاطب خود صحبت كند. اين داستاني است درباره مكزيك. مكزيك كشور برادر آمريكا است.شما مي‌دانيد اين دو كشور سرنوشت مشابه‌اي دارند. پس بگذاريد بگويم كه درباره مكزيك دانستن براي مردم آمريكا ارزشمند است [خنده].و البته در اين فيلم درس ديگري نهفته است. اين فيلم با تكيه بر عكس‌هاي موجود ساخته شده است. اين اسناد در زمان جنگ گرفته شده است و كم‌لطفي است كه كيفيت پائين آن فيلم نخست در سال 1914 و عكس‌هاي آن را به عنوان نقطه ضعف بدانيم. اين فيلم در بحبوحه جنگ ساخته شده است.توليداتي از اين دست براي فيلمبرداري بسيار زيبا و مغتنم است اما بهمين ميزان كه مغتنم است مي‌تواند خطرناك هم باشد. آنها سخت هستند چون پر از لكه‌هاي تار و تيره هستند و بيشتر در زير نور خورشيد بوده‌اند تا در يك بايگاني استاندارد. اما درباره پانچو ويلا، من تيپ او را دوست دارم. اين مهم نيست كه ما كار خوبي را ارائه داده‌ايم من معتقدم ما كاري را اساساً به صورت خارق‌العاده جلوي دوربين برديم.من از بابت ساخت اين اثر براي جامعه استراليا، آمريكا و مكزيك خرسندم. ما همه خوشحاليم شما مي‌توانيد آن را در بين مردم هر 3 منطقه احساس كنيد.***درباره پانچو ويلا نظرهاي زيادي وجود دارد. مردم مكزيك به او عشق مي‌ورزند. چرا؟ به خاطر اينكه زماني كه پانچوويلا در آن مي‌زيست، قدرت مكزيك نمايان شده بود. مردم احساس مالكيت نسبت به اين شخصيت دارند.زاپاتا و او از جوانان خوشحال آن زمان بودند. آنها سر زنده و خوشحال بودند.او مردم خود را دوست داشت و هر شب براي آنها لطيفه تعريف مي‌كرد. او چنان سرزنده بود كه در ميان دهقانان مي‌رقصيد. او شخصيتي منحصر به فرد داشت. اما براي يك چهره دراماتيك بر روي صفحه تلويزيون او يك خاطره است. شما مي‌توانيد براي شخصيت او از طريق ديدن چند نما از چهره او در اين فيلم تخيل خود را به كار بيندازيد و در ذهن خود او را مجسم كنيد، چرا كه درباره او همه چيز قابل قبول است. همه چيز&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;HBOترجمه: هومن &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-6247399954908534630?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/6247399954908534630/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=6247399954908534630' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/6247399954908534630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/6247399954908534630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/04/interview-with-antonio-banderas-about.html' title='interview with antonio banderas about pancho villa'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-2885564519914496380</id><published>2009-04-19T00:57:00.000-07:00</published><updated>2009-04-19T01:05:34.497-07:00</updated><title type='text'>HADI AND HODA</title><content type='html'>&lt;a href="http://baarbaapaapaa.files.wordpress.com/2009/03/hadi_o_hoda.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 367px; CURSOR: hand; HEIGHT: 238px" alt="" src="http://baarbaapaapaa.files.wordpress.com/2009/03/hadi_o_hoda.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروردين امسال مصادف بود با دو اتفاق. خداحافظي هميشگي زنده‌ياد اردشير كشاورزي، هنرمند تئاتر عروسكي، از جمع هنرمندان و سلام پررنگ برنامه‌سازان «كلاه قرمزي» به جمع هنرمندان و بزرگسالان كودك.&lt;br /&gt;اين دو اتفاق هر چقدر هم كه باهم قرابت داشته باشند، محور اصلي‌تري به نام عروسك دارند كه علم روانشناسي كودك از آن به عنوان رابط ذهني والدين با كودك براي ياددهي مناسب مفاهيم، ياد كرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي منم آق بابام!&lt;br /&gt;هرچند با چهره اردشير كشاورزي، هنرمند تازه از دست رفته تئاتر عروسكي نه من و نه مخاطبان برنامه‌هاي تلويزيوني، هرگز آشنا نيستيم و هيچ وقت فرصتي نشد كه پاي درد دل او بنشينيم اما او همانند همه هنرمندان ماندگار با زبان هنري خود با همه ما گفتگو كرده است و حداقل چند آجر خوش‌رنگ خاطره و ذهن ما را به خود اختصاص داده است.&lt;br /&gt;«عروسك‌هاي خوبيم از نخ و ميخ و چوبيم»&lt;br /&gt;در مراسمي كه 24 فروردين ماه براي اين استاد عروسك‌نواز، برگزار شد، يكي از دوستانش جمله زيبايي را بر زبان آورد: «اردشير كشاورزي ويرايش هنري يكي از كتاب‌هاي من را انجام مي‌داد و دست‌خط او مدام جلوي چشم من است. او هنوز با قلم خود با من زندگي مي‌كند و سخن مي‌گويد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستاني كوتاه&lt;br /&gt;اردشير كشاورزي از طبقه هنرمنداني چون هما جدي‌كار، جواد ذوالفقاري و كامبيز صميمي مفخم است كه تحت تعليم استادي از كشور «چك» توانست با استفاده از نخ و ميخ و چوب از بچه‌ها دلبري كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جايگاه عروسك&lt;br /&gt;چندين سال است كه هنرمندان تئاتر عروسكي در برنامه‌هاي رسمي و غيررسمي و در مصاحبه‌هاي خود عنوان مي‌كنند كه تئاتر عروسكي صرفاً ويژه كودكان نيست و چه بسا تئاترهاي عروسكي در جهان وجود دارد كه براي بزرگسالان جلب نظر كرده است. اما در خيل عظيم تئاترهاي عروسكي با شيوه‌هاي متفاوت «دستكشي تا نخي» چند اثر ايراني توانسته است با كودكان ارتباط موثر برقرار كند؟ حال كه با كودك نمي‌توانيم به صورتي موثر ارتباط برقرار كنيم مي‌توانيم انتظار جلب توجه بزرگسالان را داشته باشيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي‌راهه&lt;br /&gt;در اوائل فروردين‌ماه، زماني كه اردشير كشاورزي صاحب آثار خاطره‌انگيز «حسن و لوبياي سحرآميز» و «هادي و هدي»، چشم بر بازي‌هاي جهان بست، مجموعه كلاه قرمزي روي آنتن شبكه دو رفت. همان شبكه‌اي كه هادي و هدي نزديك به دو دهه پيش از آنتن آن بالا رفتند و البته چه كودكانه مهمان‌ خانه‌هاي ما شدند. اما در مجموعه كلاه قرمزي، آنچه مهم بود جلب مخاطب به هر راه ممكن بود.&lt;br /&gt;اگرچه رديف كردن شخصيت‌هاي زيباي «گيگيلي» و «پسرعمه‌زا» نكته قابل تامل در توانايي زوج هنري ايرج طهماسب و حميد جبلي بود اما حضور هنرمندان نام‌آشناي ايران نظير؛ حاتمي‌كيا، آتيلا پسياني، عليرضا خمسه، امين حيايي، منوچهر آذري و رضا شفيعي جم، معنادار بود و نشان از اين داشت كه اين سريال آمده است كه بهرشكل ممكن حتي با تجاوز به حريم مقدس و آسيب‌پذير كودكان، مخاطب درو كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نكته&lt;br /&gt;حضور كلاه قرمزي در نقش زن باردار و يا قرار گرفتن او به جاي خاله باران و تعيين تكليف براي خواستگاران و رانندگي يادگرفتن پسرعمه‌زا، همگي موضوعاتي پيش پا افتاده در زمينه‌ پاي از گليم بزرگسالي دراز كردن و گل‌آلود كردن چشمه ذهن كودكان است. نمونه اصيل از اين دست، تظاهرات عشقي گيگيل است كه اگرچه من در حال سياه كردن اين صفحه با يادآوري آن مي‌خندم ولي آيا واقعاً هل دادن كودكان به مرحله بلوغ نيست؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذريم&lt;br /&gt;بگذريم از اينكه آقايان حميد جبلي عزيز و ايرج طهماسب معزز در هنگام پخش اين برنامه عروسكي كه اتفاقاً به موضوعات خارج از محور كودكانه‌اش بيش از متن عنايت داشت، به درگذشت اردشير كشاورزي اشاره‌اي نكرد. نگوئيد كه دارم مهمل مي‌گويم، تسليت كودكانه خيلي آسانتر است. كلاه قرمزي مي‌توانست، در مجموعه همه نقش‌هايي كه بازي كرد، اشاره‌اي از روي احترام به هادي و هدي مي‌كرد. و بگذريم از اينكه از اين مجموعه 15 قسمتي، خيلي‌ها تعريف و تمجيد كردند، بضاعت طهماسب و جبلي بيش از اين‌ها است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خط پايان&lt;br /&gt;حال كه به نوستالژي و خاطرات دهه 60 برگشته‌ايم و گذشته‌ها هنوز نگذشته است يادي بكنيم از فيلم خط پايان ايرج طهماسب كه همانجا بارقه‌هاي طنز در بازي او ديده مي‌شد. اما همكاري طهماسب و جبلي در شخصيت‌هاي محبوب ما، «كلاه قرمزي»، «پسرخاله»، «سروناز»، «گيگيلي» و «پسرعمه‌زا»، بسيار شيرين است و البته براي مجموعه دونفري آنها شيرين‌تر است. اما اگر اين دوستان بخواهند ديرتر به خط پايان برسند بايد باز هم از جيب نبوغ خود خرج كنند و نه دست به دامان موضوع بزرگسال و نه هنرمند بزرگسال شوند.&lt;br /&gt;هومن ظريف&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-2885564519914496380?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/2885564519914496380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=2885564519914496380' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/2885564519914496380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/2885564519914496380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/04/hadi-and-hoda.html' title='HADI AND HODA'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-1493750536668166171</id><published>2009-04-18T02:48:00.000-07:00</published><updated>2009-04-18T03:07:50.859-07:00</updated><title type='text'>نکته</title><content type='html'>&lt;p align="left"&gt;&lt;span style="font-family:georgia;"&gt;my old blog is :&lt;/span&gt;&lt;a href="http://zarif.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-family:georgia;"&gt;http://zarif.blogfa.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;!please see my nostalgia&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-1493750536668166171?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/1493750536668166171/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=1493750536668166171' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1493750536668166171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/1493750536668166171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='نکته'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4115205644464290566.post-524153590929962781</id><published>2009-04-17T21:52:00.000-07:00</published><updated>2009-04-17T21:53:46.735-07:00</updated><title type='text'>hi Im here just for you</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115205644464290566-524153590929962781?l=hoomanzarif.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/feeds/524153590929962781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4115205644464290566&amp;postID=524153590929962781' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/524153590929962781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4115205644464290566/posts/default/524153590929962781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hoomanzarif.blogspot.com/2009/04/hi-im-here-just-for-you.html' title='hi Im here just for you'/><author><name>هومن ظريف</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14287406434462660227</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='33' height='25' src='http://2.bp.blogspot.com/_VAt3VZG1Afc/S8bsZJQdWZI/AAAAAAAAAEA/nDBLkKtNWOI/S220/15072007261.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
