۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

سينما نيست، اگر جنگ و رنج نباشد




نقدي بر فيلم «گنجه رنج» اثر «كاترين بيگلو»

سرهنگ عالي‌رتبه با خوشحالي به گروهبان جيمز ـ‌ خنثي‌كننده بمب ـ نزديك مي‌شود: «خوب سرباز، كارت براي خنثي كردن بمب‌هاي داخل اون ماشين خيلي عالي بود. راستي بهترين راه براي خنثي كردن بمب چيه؟»
سرباز جيمز: «راهي كه بتوني زنده بموني!»
سرهنگ مي‌خندد: «خوب! جواب دادنت هم دليرانه است.»

اين بخشي از ديالوگ‌هاي فيلم Hurt locker است. فيلمي كه در واقع هيچ داستاني ندارد. مگر جنگ نياز به داستان دارد؟ اما روايت ديوانگي‌هاي اين خنثي‌كننده بمب آمريكايي در سرزمين بيگانه ـ عراق ـ خود روايت‌هاي متعددي به فيلم افزوده است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

طهران مهرجويي بداهه اي تصويري



در موسيقي اين سرزمين، يكي از زيباترين نوع اجراها، اجراي في‌البداهه موسيقي است كه نشانگر تبحر و چيره‌دستي نوازنده و تسلط خواننده بر شعر و موسيقي است.

در موسيقي بداهه‌پردازي (چه نوازي و چه آوازي)، نكته مهم، اجرايي است هماهنگ با شرايط مجلس موسيقي و اين حس آني باعث مي‌شود كه كنسرت داراي «آن» باشد و ارتباط حسي خوبي با شنونده موسيقي برقرار كند.

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

شوخي با ژانر جدي كمدي!

نقد گونه‌اي بر «پوپك و مش ماشاءالله»





يادم مي‌آيد دو سه سال پيش زماني كه قصد داشتيم در روزنامه اطلاعات ضميمه قابل دفاعي در زمينه ادب و هنر منتشر كنيم،‌ در نخستين گام براي گفتگوي هنري، نگارنده حقير خدمت سركار خانم مائده طهماسبي و فرهاد آئيش رفتم و در محفل خودماني اين زوج هنري با دو گوش نه چندان شنواي خود شاهد (بخوانيد سامع) بودم كه آقاي فرهاد آئيش به عنوان فردي كه تحصيلات آكادميك هنري در آن سوي آب‌ها دارد، گفت: «چه پرسش خوبي كرديد. بله، طنز يك مقوله جدي است. من نمي‌دانم چرا برخي هنرمندان مي‌گويند، يك كار جدي دارم، دو تا كار طنز هم داشتم! در صورتي كه طنز يك ژانر جدي است.»

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

لئوناردو داوينچي و سينـما

داوينچي 15 آوريل سال 1452 م مطابق با 26 فروردين، متولد شد ولي رمز و راز زندگي او، همچون لبخند ژوكوند، تابلو معروف به موناليزايش، همچنان نويسندگان، سناريست‌ها و كارگردانان را مفتون خود كرده است.
او در رشته‌هاي نقاشي، رياضي، معماري، موسيقي، كالبدشناسي، مهندسي، گياهشناسي، تنديسگري و هندسه، متبحر بود.
داوينچي را مي‌توان طراح نخستين هواپيما دانست. حتي طراحي‌هاي او براي لباس غواصي و زيردريايي جنگي نيز در دست است.
اين هنرمند، همچنين مسلسل، تانك نظامي، كيلومترشمار و بسياري وسايل كاربردي ديگر را اختراع كرده است.
به صورت مثال با كليد واژه‌هاي مسلسل، داوينچي و آل‌كاپون، آيا يك ذهن خلاق فيلمنامه‌نويس، دچار آلرژي نمي‌شود؟!
يا فيلمنامه‌اي علمي ـ تخيلي با كليد واژه‌هاي تانك با طراحي داوينچي مخصوصاً در اين دوران كه هنر و سياست و جغرافياي ذهن و تشويش انسان از اينكه فردا روز چه خواهد شد، باعث قلقلك ذهن يك نويسنده نمي‌شود؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

نگاهی به ترانه‌های فیلم اسکاری «دل دیوانه»

تنهايي يك خواننده كانتري

بيراه نيست اگر به عنوان سرزمين شعر و شاعري در جشنواره فيلم فجر، بخش بهترين ترانه فيلم شناسايي و گنجانده شود، چون همچنانكه ساختار برگزاري جشنواره از بخش‌هاي داوري گرفته تا اعضاي هيات انتخاب، نيم‌نگاهي به مراسم اسكار و جشنواره‌هاي فيلم در اروپا دارند، بايد بپذيريم كه يكي از شاخص‌ترين رشته‌هاي رقابتي فيلم‌هاي كشور بايد، بخش بهترين ترانه فيلم باشد.

از تنديس سيمرغ پيشنهادي بهترين ترانه در جشنواره فجر بگذريم و از بهترين ترانه متن فيلم دل ديوانه (Crazy heart) بگوييم كه در مراسم آكادمي اسكار 2010 صاحب تنديس عمو اسكار شد.

مهربان خسته‌دل

«مهربان خسته‌دل» يا The weary kind در بين ترانه‌هاي ديگر خوانده شده در فيلم دل ديوانه، صاحب تنديس بهترين ترانه اصلي شد.

خواننده اين ترانه ريان بينگهام (Ryan Bingham) است و موسيقي و ترانه آن كار مشترك او و تي‌بونه بورنت (T Bone Burnett).



داستان فيلم

بد بلك Bad Blake يك خواننده موسيقي كانتري است كه سالها موفق بوده ولي در پيچ و خم زندگي سالهاي موفقيتش از او دور شده‌اند. او در جريان آشنايي با خبرنگاري، به نام جين بنا بر رابطه‌اي عاطفي، ترانه‌هايي جديد مي‌سازد. زندگي او به خاطر افراط در مصرف الكل و گم شدن فرزند جين، باعث مي‌شود مشكل را در درون خود بيابد و سرانجام اعتياد به الكل را ترك مي‌كند.

جين به تقاضاي ازدواج او جواب رد مي‌دهد و او پا در آينده‌اي روشن، اما تنها مي‌گذارد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

براي عيار 14

بازگشت به گذشته دلهره آور

هومن ظريف -در دنيا واقعيت‌هاي زيادي است كه كمتر مبتني بر حقيقت هستند. اما تنها واقعيتي كه به صورت غيرقابل انكار با حقيقت خويش هم پوشاني دارد، حادثه مرگ است.«كجا دانند حال ما،‌ سبكباران ساحل‌ها»روايت فيلم سينمايي عيار 14، در واقع از انتهاي داستان آغاز مي‌شود، اما نه به سادگي. شروع فيلم چنان مؤثر و نافذ است كه به راحتي تمام، تماشاگر را غرق در موضوع داستان مي‌كند.تصوير بزرگ دستي كه در يك خودرو ـ هنوز معلوم نيست كه چه نوع خودرويي است ـ يك CD را داخل دستگاه پخش ماشين مي‌گذارد. بيننده در انتظار است كه قطعه‌اي موسيقي بشنود ولي از همين ابتدا، تلنگري بر ذهن ساده انگار تماشاگران زده مي‌شود و صداي عبدالباسط1 شنيده مي‌شود: «پس او را كه باردار شد به نقطه دوردستي برد.»2 آنچه در اين پلان ابتدايي فيلم ديده مي‌شود، تصوير محمدرضا فروتن به عنوان فرد متوفي در پشت وانتي است كه فقط دو نفر نشسته برپشت آن،‌ جسد او را به سردخانه (شايد هم نقطه‌اي دورتر!) مي‌برند.اما با ديدن سكانس بعدي فيلم‌ و ديدن چهره فروتن در نقش آقا فريد طلافروش، متوجه مي‌شويم، فلاش‌بك (بازگشت به گذشته) بزرگي را شاهد خواهيم بود.كاروكسب آقا فريد سكه است. مشتريان محلي در اين شهر دورافتاده (شايد هم دهستان) به سراغ او ـ‌ يعني تنها طلا فروش منطقه ـ مي‌روند. بدون هيچ‌گونه حاشيه‌اي متوجه مي‌شويم كه او در اين آمد و شدها به فروشگاه نه چندان حقيرش، سروسرّي با دختر جواني3 به نام مينا دارد.اما باز هم رودست مي‌خوريم. اين جوان واجد همه شرايط ازدواج، نه تنها با دختر ازدواج كرده است، بلكه اين ازدواج ثمره رونق بازار طلاي اوست و در واقع اين دختر جوان دانشجو، زن دوم يا به تعبير خود مينا، زن قاچاقي اوست.در همين احوال، خبري به گوش آقا فريد (طلافروش) مي‌رسد كه گويا فردي به نام منصور4، به تازگي از زندان آزاد شده و در حال بازگشت به محل است.

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

چخوف

آنتوان پاولويچ چخوف، روز 17 ژانويه 1860 در «تاگانروگ» متولد شد. تاگانروگ، بندري است در اوكراين و اين تولد بهانه‌اي است براي اينكه نيم نگاهي به يكي از مجموعه آثار چخوف بياندازيم. جلد دهم مجموعه آثار چخوف كه در واقع جلد سوم نامه‌هاي اين نويسنده است و به همت ناهيد كاشي‌چي توسط نشر توس به چاپ رسيده است. در اين كتاب نامه‌هاي «آلكسي سرگه يويچ سوورين»، «ليديا آلكسيونا آويلووا»، «ايگناتي نيكلايوويچ پوتاپنگو»، «ميرهولد»، «چايكوفسكي»، «كوپرنيك» و «شاورووا» به چخوف و نامه‌هاي چخوف به آنها،‌ به چاپ رسيده است.تاكنون ترجمه‌هاي متعددي به صورت گلچين از نامه‌هاي چخوف به چاپ رسيده ، ولي اگرچه از خيل نامه‌هاي چخوف، انتخاب بسيار سخت است، ناهيد كاشي‌چي در اين سه جلد، توانسته است نامه‌هاي زيادتري را به فارسي برگرداند. اين مترجم قصد دارد دستنوشته‌هاي چخوف را نيز به فارسي ترجمه كند.



ويژگي نامه‌هاي چخوف

چخوف به سووُرين: «ديگر وقت آن رسيده است تا آن‌هايي كه مي‌نويسند، به خصوص نويسندگان متعهد، مانند سقراط و ولتر اعتراف كنند كه در اين جهان هيچ چيز قابل تجزيه و تحليل و بررسي نيست. مردم فكر مي‌كنند، همه چيز را مي‌دانند و از همه چيز آگاهند. هر چقدر جاهل‌تر باشند، خود را داناتر مي‌دانند.»

چخوف چنين است كه با نفي دانش خود، پا در عرصه كشف و شهود مي‌گذارد و جامعه آماري اين نويسنده،‌به علت آشنايي با علم پزشكي، درد و رنج روحاني و جسماني مردم پيرامونش است.

آثار چخوف همچنان‌كه در سطح مواج و گسترده است، ژرفاي غريبي دارد كه نامه‌هاي او در كنار آثارش، بيش از پيش پرده از اسرار شخصيتش برمي‌دارد.

اما نظر چخوف درباره يك نويسنده به عنوان هنرمند چيست؟

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

آقاي قاضي شما هم!
























قاضي-اين خانوم بهرحال از شما شكايت داره وشما هم ميدوني كه اين دليل نميشه كه چون خبرنگاري حرفاتو باور كنيم.
عليرضا-جناب قاضي،اين سوژه جالبيه كه دارم لمسش ميكنم. حالا مي فهمم كه چرا هنرمندا عينك آفتابي ميزنن.
قاضي-آقا چرا مغلطه ميكني؟چه دليلي داره اين خانوم توي مترو بياد بگه كه شما بهش متلك گفتي؟
عليرضا-آقاي قاضي دختر خانومي كه در روز متلك نخوره پژمرده ميشه...
قاضي با لبخندي فرو داده-عجب رويي داري.گويا شاكي خصوصي هم لازم نداري.پسر شما مغزت بوي قورمه سبزي ميده؟
عليرضا-اصلا از كجا ميدونين كه ايشون راست ميگه.
دختر همچنان نشسته روي صندلي وساكت بود.شرايط به نفعش بود ودليلي براي شكستن سكوت نداشت.
عليرضا-با اين قانون شما هر دختري با بهانه ايجاد مزاحمت ميتونه براي هر آدمي مزاحمت ايجاد كنه.من داشتم مي رفتم سر قرار حرفه اي .اين خانوم به من غير از ضررحيثيتي ضرر وقت كاري و..ايشون آينده كاريمو زير سوال برده.من ادعاي حيثيت كه هيچ تقاضاي جبران خسارت مي كنم.
قاضي-ما مطمئن نبوديم واين خانوم شاهدي هم نداره.پس داريم بحث مي كنيم.تعهد بده.
عليرضا-باشه...اما اگه يه بار ديگه اين خانوم چنين چيزي عنوان كنه...
قاضي –حتي اين خانوم پرونده اي باز كنه كه طرفش شما هم نباشي يعني متاسفانه مشكل از طرف خانومه.
عليرضا-من به ايشون احترام ميذارم ولي بازم در حضور شما اقاي قاضي به ايشون ميگم كه اجازه ندارم تلفون گلزار نيكي كريم يا هر كس ديگه اي رو به غير از همكار بدم.
قاضي-يعني شما اينا رو مبينيد.(يادش مي رود كجاست)ميشه با مثلا با گلشيفته فراهاني صحبت كرد.از فيلم هاليودديش خوشم آمد.
عليرضا گيج مي شود-آقاي قاضي شما هم! شانس آوردم كه خانوم ها قاضي نميشن!

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

فرياد پشت بوم نقاشي

مام نامدار، نقاش دل‌افسرده‌اي كه سال‌ها در كردستان گوشه عزلت يافته است تا مگر به آرامش برسد يا بهتر بگوئيم در سرداب زيرزمين خانه‌اي ييلاقي گوش به آواز اپراي ضعيفه‌اي اجنبي سپرده است و كورمال كورمال كاردك بر بوم نقاشي مي‌كشد، ناگزير بر ايوان دل‌انگيز و خوش‌منظره اين خانه ييلاقي حاضر مي‌شود تا چرخش قلم‌موي او بر بوم نقاشي‌اش فريادي هرچند سكوت فام باشد.

اگر بپذيريم كه هر اثري هنري به ويژه فيلم بلند سينمايي، با نقطه عطف‌هاي خود ماندگار مي‌شود، يكي از زيباترين سكانس‌هاي فيلم «خاك آشنا» چنين روايتي را دارد.

مام نامدار كه از زيرزمين تاريك و بي‌پنجره‌اش كه همچون فضاي ذهن‌اش روزني بر دنياي بيرون ندارد و در امتداد قهر چندساله‌اش با همه وسايل ارتباطي مدرن، زبان در كام گرفته است و فقط با خدمتكار كُرد خود ـ خاتون خانم ـ عياق است، گالري‌هاي سطح پايتخت را با تابلوهاي خويش مزين مي‌كند و عجب طنز تلخي در اين تقابل است.

او مي‌گويد: «دل بستن از مريضي هم بدتره، چون دلبستن دواش دلشكستنه».

سادگي هاي جاويدان مولانا

























اي آنك امام عشقي تكبير كن كه مستي

دو دست را برافشان بيزار شو ز هستي

دست افشاني و پاي‌كوبي در شعر شاعراني چون مولوي اگرچه مي‌تواند معناي ظاهر را فقط مقصود باشد اما بنابر تماميت شخصيت مولوي كه در عرصه فقه، فلسفه و معرفت، كرسي دانشوري را دارد، نمي‌تواند سهل‌الوصول باشد.

مولوي تكبير نماز را هنگامه‌اي مي‌داند كه بايد در اين زمان، بعد از شهادت بر يكتاپرستي، دست از هستي كشيد و دست افشاندن سرمستان شراب معرفت خداوندي را در كانون تركيب واژگان «دست افشاني» ادغام مي‌كند.

آنچه درپي مي‌آيد، نيم نگاهي به تكرار چند تركيب واژه دست افشاني و دست زنان است كه اوج آن در شعر – غزليات – مولانا در سرمستي و زلال دل معشوق در هنگامه ديدار عاشق، بيان مي‌كند.



چرايي كف‌زدن

«ميزان و ضرب در موسيقي، همچون شعر، كارايي ويژه خود دارند. حكمت ضرب و راز تسلط شگفت‌آور آن برجان شنونده در اين نكته نهفته است كه نفس آدمي چيزي مطلقاً معادل خويش در آن مي‌يابد. زمان به خودي خود، جرياني هموار و پيوسته و فارغ از اختلاف است. اين پيوستگي مجرد، همانند كليّت محض نفس آدمي است، يعني هيچگونه محتوايي ندارد. ولي طبيعت حقيقي نفس آدمي در اين كليت مجرد نيست. فقط هنگامي كه نفس، خويشتن را دوپاره كند و پاره‌اي از خويشتن را موضوع خود سازد و سپس اين نفاق را از ميان بردارد و به اصل خويش بازگردد، طبيعت حقيقي آن آشكار مي‌شود. حال گوئيم كه ضرب [موسيقي]، جريان پيوسته و بسيط زمان را به فواصل برابر بخش مي‌كند. ولي هرلحظه از زمان اگرچه بدين‌گونه از لحظه ديگر جدا و ممتاز است، همسان آن است زيرا از آن جدايي‌پذير نيست. هر لحظه‌اي، يك حال است. پس ضرب در پيوستگي محض زمان، اختلاف و جدايي مي‌اندازد، ولي اين اختلاف و جدايي دوباره در يكساني مطلق فواصل ناپديد مي‌شود.