۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

گزارش تاسف باري از وضعيت نگهداري اشياء موزه ايران باستان



مشهور است كه گروچوماركس ـ همان كمدين سبيلوي حلقه برادران ماركس ـ گفته است: «مگر نسل آينده براي من چه كرده است كه من به فكر آنها باشم؟!»

اگرچه اين جمله از مغز نه چندان معيوب كاراكتر بهلول نمايي چون گروچوماركس بيرون مي‌آيد و خود ماركس به صورتي پارادوكسيكال مسئوليت خطير آينده‌نگري را با اين جمله گوشزد مي‌كند، اما خيلي از مردم روزگار ما ـ حتي در مسئوليت‌هايي كه ايجاب مي‌كند به فكر آيندگان باشند ـ مسافتي بيشتر از نوك بيني خود را نمي‌بينند و متأسفانه دچار خودبيني مي‌شوند.

سخن از گل و سراميك و تير و تخته نيست، سخن از روح نياكان جامعه بشري است كه بخشي از روح آنها به دليل مرز‌بندي‌هاي جغرافيايي ـ بخوانيد سياسي ـ اسير جاي جاي كشورها شده است. يادمان اگر رفته باشد، تاريخ فراموش نمي‌كند كه در حمله آمريكا به كشور عراق به بهانه وجود تأسيسات هسته‌اي، چه بر سر گنجينه‌هاي موزه‌هاي عراق آمد. اما در كشور سربلند ايران، اگر بنابر سهل‌انگاري، خدشه‌اي اعم از ترك يا شياري بر پيكره آثار ميراث فرهنگي ايران ـ‌بخوانيد جهانيان ـ فرو آيد، تلخ‌تر از حادثه شوم تاراج بيگانگان با مظاهر تاريخ انسان نيست.



چرا كه تاراج ناشي از جبر زمانه است و سهل‌انگاري در حفاظت گنجينه‌هاي اين كهن مرز و بوم، از انفعالي است، شوم.



سخن كوتاه كنيم كه بحثي است جانكاه، به صورتي كاملاً تصادفي، پنجشنبه دوم ارديبهشت، در راه‌هاي روزمرگي به بيراهه ديدار از موزه ايران باستان در تهران افتادم و چه خوش لحظه‌اي بود كه دريافتم در طبقه فوقاني موزه ايران باستان، اجزاي موزه سيال موسوم به «شكوه ايران» از سفرهاي دور و دراز جهان به موطن برگشته است و با دلداري از نيكان اهل هنر، رهسپار سفري كوتاه در لابلاي سرستون‌هاي گاوسان از تخت جمشيد و آثاري از گيان همدان و تكه آجرهاي جاويدان زيگورات، چغازنبيل شديم.



در لحظات تمركز و سكوت و آهسته تا به حد درگوشي حرف زدن بازديدكنندگان، ناگهان نعره‌اي از ابزاري به نام مته شايد هم «دريل» (اگر بي‌ادبي نباشد، با اجازه از فرهنگستان ادب) از ضلع شمالي سالن اصلي موزه ايران باستان به هوا خاست.



نخست احساس كردم، شايد به صورت آموزشي و نمايشي در گوشه‌اي از موزه مي‌خواهند ماكت مرمت آثار باستاني را نشان بدهند، اما در برابر مجسمه باستاني سه هزار ساله داريوش ـ چون با شاهان مراوده نداشته و نخواهم داشت، نامش را دقيق بياد نمي‌آورم ـ كه عكس آن را مشاهده مي‌كنيد، بالابري را مشاهده كردم كه بر بلاي آن مردي با روپوش آبي ـ همرنگ دستگاه خود و شايد با احساس سرد فلز ـ در حال سوراخ كردن سقف سالن اصلي موزه ايران‌باستان است. جالب اينجاست كه همان لحظه در كسري از ثانيه به ياد رطوبت حاصل از آبگيري سد سيوند افتادم و دستگاه رطوبت سنجي كه از ژاپن قرار بود بيايد و لرزش‌هاي مته به فراخور بحث داغ «زلزله در تهران» با مقياس ريشتر در ذهنم مرتعش مي‌شد.



پژواك همه اين صداها، دغدغه و نگراني براي بخشي از موزه «شكوه ايران» بود كه دقيقاً بالاي سر اين كارگران تأسيسات ـ شايد هم كارشناس بي‌احساس بود ـ و منتظر بودم و به ناگهان دوربين 2/3 مگاپيكسلي تلفن همراهم، كار ثبت اين لحظات غريب از لحاظ احساسي و قريب از نظر چندبعدي، سهل شد.



با صداي چكش و ورود رول پلاك، درد را در وجود خود حس كردم. به ناگهان بانويي از كنارم رد شد و متوجه كارت شناسايي بر گردنش شدم و باز هم ذهن درگير مسئوليتي بزرگ شد كه بر گردن حس مي‌كردم. گفتم: ببخشيد، استاد(!)، اين دريل چندكيلويي از آن بالا اگر بيفته، آسيبي به اشياء موزه نمي‌زنه؟



ماحصل پاسخ ايشان كه به همراه چند نفر ديگر از موزه‌بان‌ها كمي دورتر از شعاع احتمالي سقوط وسيله ايستاده بودند، چنين بود: «خوب، بله، اما انشاءالله كه نمي‌افته.»



و چنين شد كه نتوانستم به راحتي عكسي در خوري از لحظات خطير موزه ايران باستان بيندازم و ممانعت اين بانوي تنومند ـ كه هيچ دوست ندارم به هزار و يك دليل زير ذلت فاش شدن نامش بروم(!)» ـ باعث شد كه از محوطه دور بشويم.



از قرار معلوم و همانگونه كه بانوي جوان‌تري كه راهنماي موزه بود گفت، گروه تأسيسات ساختمان موزه، مشغول نصب دوربين مداربسته بودند كه البته يادم از نوستالژي‌هاي كارتوني آمد كه بز ي به نام «استادبا» نخست سقف خانه را مي‌ساخت و بعد چهارستون بنا را، بگذريم.



همانگونه كه در عكس مشاهده مي‌شود، هيچ پوشش ضربه‌گيري، حتي براي رضاي خدا، ابر ضخيم يا « آكاسيو» ي بر كف محل كار، مفروش نيست.



حتي در گوشه‌اي از سالن، قطعه فوم ضربه‌گير تيره رنگي كه در ابعاد تقريبي 2×2 است، به جاي اينكه روي شيشه‌هاي محفظه‌هاي شيشه‌اي حاوي اشياء چند هزار ساله قرار بگيرد، در گوشه ديوار، مشرف به كتيبه‌هاي سنگي باستاني قرار دارد!



جالب و مضحك‌تر اينكه چند نفر كارشناس و مسئول موزه كه به عمليات نصب دوربين در سقف نظارت مي‌كنند، حداقل كلاه ايمني به سر ندارند و دورتر از اشياء باستاني چند هزار ساله قرار گرفته‌اند.



پوشش سفيدرنگ چند سانتي از جنس مواد پتروشيمي كه البته بايد نام پرطمطراق و دهن‌پركني داشته باشد، آن سوتر روي يك محفظه شيشه‌اي به صورتي كاملاً مضحك و شتابزده و ناصاف ديده مي‌شود.



از نظر عاطفي موافق هستيد كه نوع حركات مسئولان و مأموران موزه، چقدر موزون و دقيق و از سر حوصله بايد باشد. اما آنچه مشاهده مي‌شد، نه فقط بويي از ظرافت در عمليات نداشت، بلكه همچنان كه گفته شد عمليات در جهت لرزه‌ بر اندام ظريف چند هزار ساله مجسمه بي‌سر داريوش بود. مجسمه‌اي كه طرح كامل آن را مشاهده مي‌كنيد و اميدوارم بقيه كالبد سنگي آن با ماجرايي كه روايت شد براي بازديد نوه و نتيجه و نبيره و نديده‌ام، باقي بماند.



بعد از گفتگوي بي‌حاصل با مأمور موزه، تا وارد صحن ورودي موزه ايران باستان شدم، لرزش چندبرابر شد و صداي نفيركشان سرخوردگي دروني‌ام را دو چندان كرد. با خود گفتم شايد تلقين است، اما عكسي كه از ضلع جنوبي مشرف به در ورودي موزه ايران باستان يعني ابتداي خيابان سي‌تير مشاهده مي‌كنيد، كارگراني هستند كه بنابر عادت معهود در حال برش زدن آسفالت هستند.



با خود گفتم، زيادي حساس شده‌ام و اين نتيجه زورآزمايي نافرجام با آن مأمور موزه است. و به اين نتيجه خود را راضي كردم كه دستگاه برش استاندارد است و اين لرزش بر قامت ما از بي‌غذايي است و از قضا در ضلع شمال غربي موزه ايران باستان يعني امتداد ساختمان موزه تا پايان ساختمان كتابخانه ملي ايران كه با آجر‌هاي سرخ بهمني، هويداست، همچنانكه در عكس مشاهده مي‌شود، مته بادي آنچنان پُتك‌هايي بر سرم آوار كرد كه بي‌اختيار به ياد زلزله بم افتادم و دو صد درود بر بلاي طبيعي فرستادم، كه مرا دردي است اندر دل اگر گويم زبان سوزد و گر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد!







مقايسه‌اي ساده



در بخشي از دستورالعمل به كارگيري دستگاه‌هاي بالابر و حجيم در دهليز ورودي موزه‌ها كه در چند سايت يا تارنماي جهاني (اينترنت) موزه‌هاي دنيا تقريباً شبيه به هم درج شده، آمده است: «پاكسازي محفظه‌ها و اشياء موزه از گرد و غبار، ساده‌ترين راه براي جلوگيري از فساد و از بين رفتن تدريجي آنها است. اگرچه عمليات فيزيكي پاكسازي آسان است، اما نوع دستگاه‌ها و ورود آنها به محوطه موزه چالش‌برانگيز است.»



به سادگي و بدون هيچ استدلال پيچيده‌اي، قابل تشخيص است كه حضور دستگاه‌هاي بالابرنده و ديگر ابزار حجيم تخصصي، براي عمليات پاكسازي روي اشياء باستاني است و بي‌ترديد عمليات بهسازي و تجهيز قطعات سالن موزه، هيچگاه در هيچ مرجع و رفرنسي، مگر به حكم ضرورت، قيد نشده است.



اگر گُزيري از تجهيز سالن در حضور اشياي موزه نيست، بايد كارشناس موزه، زوايا و فواصل دامنه كار و عمليات را بسنجد، كارگر تأسيسات موزه تمركز داشته باشد و آسان‌ترين شرايط براي ايجاد تمركز كارگران، جلوگيري از حضور بازديدكنندگان در سالن يا حداقل در بخشي از سالن است.



والتر سدويچ (walter Sedavic) در مقاله‌اي تخصصي با عنوان «تشخيص اثر لرزش بر ساختمان‌هاي تاريخي» آورده است: «ساعت پرترافيك شهر نيويورك براي خودروها و مترو، باعث مي‌شود بر ساختمان 142 ساله سالن تاريخي ملي فدرال (F.H.N.M) لرزه وارد آورند كه اين، خود باعث رزونانس (تشديد)(1) مي‌شود»



توضيح ساده اينكه، شايد مرور زمان اصلي‌ترين دليل براي اثر تخريبي لرزه‌ها قلمداد شود ولي يك خاصيت فيزيكي ثابت شده مي‌تواند از لرزه‌هاي آسان ـ بر اثر تشديد ـ تخريب‌هايي شديد بيافريند.



بارها انديشمندان، باستان‌شناسان، سياستمداران، علاقه‌مندان و ديگران گفته‌اند و خواهند گفت كه ايران يكي از كهن‌ترين تمدن‌هاي دنيا را بر تارك خود دارد. اما پرسش اين است هنگامي كه براي يك ساختماني 142 ساله در آمريكايي كه تاريخ آن بيشتر از همان 142 سال نيست، مقالات دقيقي براي لرزه‌نگاري نگاشته مي‌شود كه مو لاي درزش نمي‌رود، چگونه چنين اتفاقاتي براي اشياي ظريف به يادگار مانده از يكي از قديمي‌ترين تمدن‌هاي جهان، مي‌افتد؟ اثر تشديد واقعاً بايد خيلي نجيب باشد كه با وجود ترمينال اتوبوسراني فياض‌بخش، عادت ادارات دولتي و شهرداري به كندن آسفالت، تردد خودروهاي فرسوده و مدرن و مترويي كه به تازگي خود به لرزه افتاده است، به قامت سرستون‌ها و سگ سنگي چندهزار ساله تَرَكي به يادگار نيندازد.







همه را به يك چشم ديدن



آنچه به وضوح نشانگر آنارشي در نگهداري اشياء موزه است، ظلم علي‌السويه‌اي است كه به عنوان عدل براشياء گنجينه پيش از اسلام و بعد از اسلام تحميل شده است.



اشياء چند صدساله در كنار چند هزار ساله، بدون هيچ تفاوتي در نوع ميزان نور، نوع برخورد بازديدكننده آن ـ كه آيا مي‌تواند براي عكاسي فلش بزند يا خير ـ و نوع بافت اشياء قرار گرفته‌اند. قبول كنيم كه چيدمان اشياء چند هزار ساله بسيار مهم و قابل بررسي است.



اگرچه كشور چين صاحب تمدني باستاني است اما علم موزه‌داري هنوز از اين كشور وارد نشده است، اما با وجود اينترنت و دهكده جهاني پيش رو، كافي است سري به مركز آموزش مـوزه‌داري «كمپل» (Collections Care Care Curriculum) بزنيم و مشاهده كنيم كه اين مركز براي آموزش مجموعه‌داران و موزه‌داران چه بخش‌هاي تخصصي از چه منظره‌هايي ايجاد كرده است.



بخشي از سرفصل‌هاي اين آموزشگاه جهاني چنين است:



ـ مجموعه قوانين حفاظت از موزه‌هاي كوچك.



ـ كنترل و مونيتورينگ. فضاي موزه: معرفي انواع سنسور (گيرنده)هاي حساس به آلودگي، دود، رطوبت، لرزش و نور. از قبيل رطوبت سنج (hygrothermograph) و دماسنج (psychrometer).



ـ آموزش تفكيك مواد آلي و معدني به كار رفتــه در اشيـــاي موزه و ديگر آموزش‌ها.



حال در نظر بگيريد، بافت موزائيك و سفال از املش گيلان در كنار استخوان‌هاي مرد نمكي بي‌نوا در موزه ايران باستان وجود دارد تا سفال منقوش به بز انيماتور «شهر سوخته» كه در كنار سرستون‌هاي تخت جمشيد قرار گرفته است.



و در چنين فضايي به غير از بافت‌هاي پشمي و ابريشمي، بافت حاصــل از جوش سنگ به سنگ گل‌ميخ‌هاي سنگي چند صد سال پيش از ميلاد مسيح در كنار آثاري با قدمت هجري قمري جاخوش ـ يا ناخوش ـ كرده است.



خود ذكر اين موارد لرزه بر اندام نمي‌آورد؟!



براي مطالعه بيشتر رجوع شود به پژوهش «اتاق معدن‌شناسي آمريكا» با طرحي به عنوان «امن‌سازي و كاهش صدمات حاصل از لرزه» توسط آقاي چارلز داودينگ (charles Dowding) براي پي بردن به اثر لرزش در ايجاد شكاف و ترك در ابنيه قديمي.(2)



در فهرست نكات آموزش نگهداري مطلوب اشياء موزه در سايت انستيتو اسميتسونين واقع در آمريكا (smithsonian Institution) كه بزرگ‌ترين موزه علمي، فرهنگي، پژوهشي جهان است، فصلي به تفصيل درباره اثر لرزش در موزه، آورده شده است.



در بند پنجم اين آموزش مقدماتي و اجمالي كه در واقع سرفصل درس‌هاي آكادميك اين آموزشكده است، چنين مي‌خوانيم: «لرزش مي‌تواند باعث از هم گسيختن پيوندهاي اشياي باستاني شود، الياف چوب‌ها شل مي‌شوند و پايه‌ها ترك برمي‌دارند و... و خيلي نتايج ديگر تخريبي از اين لرزش‌ها پديد مي‌آيند. هرگز صندلي را در سالن موزه با دست روي زمين نكشيد. صندلي چرخدار (Crest rail) يا صندلي‌هاي خودكار با كوچكترين لرزش بايد استفاده شود.»



در اين مقاله اجمـالي درج شده در ســـايت انستيتو اسمتيسونين، با عنوان «Shock and Vibration » آمـده است: «لايه‌هاي ضربه گيري كه از فوم يا لاستيك ساخته شده‌اند، بايد متنـــاسب با اجسامي كه احتمال سقوط يا ضربــــه خوردن دارد، بر كف سالن مفروش شود. پوشش اشيـــاء باستاني مي‌‌تواند همزمان دو وظيــفه بازدارندگي از لرزش و ضربه و آلوده شدن را انجام دهد.»



و اما سايت علمي www.honoise.org، كمي حساس‌تر و خطيرتر به پديده لرزش در اطراف ساختمان‌ها،‌موزه‌ها و اشياء باستاني نگاه كرده است؛ «صداي هواپيماها مي‌تواند به منابع باستاني، ساختمان‌هاي قديمي و اشياي موزه‌ها با اثر لرزش، صدمه بزند. براساس عاملي چون صدا، آثار ارتعاش حاصل از گام برداشتن بر سطح كاملاً صاف، مي‌تواند زيانبار باشد.







پي‌نويس



1ـ رزونانس يا تشديد همان خاصيت فيزيكي است كه خدايش رحمت كناد، شيخ بهايي، دو ستون مناره جنبان اصفهان را با آن جنباند.



ماجراي سقوط پل معلق بروتِن (Broughton Bridge) در منچستر انگليس، در سال 1831 بر اثر رزونــانس صداي رژه يك ستون سرباز پياده نظــام كه باعث غرق‌شـدن دو نفر در آب رودخانه و زخمي‌شدن 20 سرباز ديگر شد، مشهور است.



همچنين ماجراي پل« تاكوما» در واشنگتن كه در سال 1940 اتفاق افتاد و بارني اليوت (Barney Elliott) شاهد حاضر در صحنه از اين اتفاق فيلمي تهيه كرد كه در كتابخانه فيلم‌هاي مرجع ملي آمريكا به عنوان يك فيلم تاريخي، فرهنگي و داراي نشانه‌هاي زيباشناختي، به ثبت رسيده است.



اين فيلم مرجع دانشجويان رشته‌هاي مهندسي معماري و راه و ساختمان و فيزيك است. عامل رزونانس (تشديد) در ريزش اين پل را باد معرفي كرده‌اند.



2ـ رجوع كنيد به تارنماي جــهاني؛ www.iti.northwestern.edu



3ـ Hanson et al, 1991




۱ نظر:

Unknown گفت...

گزارش زیبا و البته درد آوری بود. امیدوارم روزی برسد که آنان که باید این گونه گزارش‌ها را بخوانند و تاثیر بگیرند هم دارای چنین منطقی شوند و به قول شما تفاوت بین تیر و تخته و آثار تاریخی و باستانی را بتوانند درک کنند. از یاداشت ارزشمندتا به نام ایران و به عنوان یک ایرانی تشکر می‌کنم.
موفق باشید و پایدار